کلاغ میکنم بهشون

با توجه به اهمیت محتوای کلاغ میکنم بهشون خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت مطالب جستجو شده با عبارت کلاغ میکنم بهشون برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد.
تنها با تو  
nbsp دوشنبه که صبح کمی ورزش ... nbsp و آب زیاد نوشیدم و ساعت ۹.۲۰ رفتم سر کار. فکر می ... ۲ بر میگردم و به دوستی پیام دادم nbsp که nbsp بهش nbsp سر nbsp میزنم ولی تا ۴ ماندم. سر راه کمی ... ید ... و خانه که رسیدم ۶.۲۵دقیقه بود. چای دم ... و برنج هم همینطور nbsp و رفتم برای پیاده روی. nbsp از جلو خانه دوستم رد شدیم و کمی پیشش ماندم و حرف زدیم و قرار شد فردا اگر شد بیاد خانه ما پس از کار. nbsp برگشتم خانه و ماهی سرخ ... و با سبزی و ماست شام خوردیم. nbsp دوشنبه سر کار با دوتا از همکارام ر

درخواست حذف این مطلب
چشم - داستان کوتاه - قسمت دوم  
مرغ می‌خواست حرف‌هایش را ادامه دهد که شنیدن صدای «قار، قار»، افکارش را برهم زد مرغ سرش را به طرف صدا چرخاند و کلاغ را که از آشپزخانه‌ی یکی از خانه‌های آبادی بیرون آمد با نگاهش تعقیب کرد. کلاغ رفت و روی درخت بزرگ و پهناور گردوی مقابل خانه نشست. دلهره و تشویش مرغ، جوجه‌ها را هم نگران کرد. یکی از جوجه‌ها پرسید «مادر چه شد؟ آن جانور چیست که این‌گونه به او خیره م ؟» مرغ گفت «او کلاغ است. بعد از گربه، این جانور، بزرگ‌ترین دشمن شماست » جوجه‌ی حن

درخواست حذف این مطلب
چشم - داستان کوتاه  
کلاغ روی درخت گردو نشسته بود و خانه‌های آبادی را یک به یک وارسی می‌کردکه درخشش نوری از پنجره آشپرخانه‌ی یکی از خانه‌ها، توجه او را به خود جلب کرد. به سمت آن پنجره پرواز کرد و روی سکوی بیرونی پنجره فرود آمد. داخل آشپزخانه را به دقت نگاه کرد؛ ... ی نبود. سپس، دنبال منبع نور گشت. آن نور مربوط به قاشقی نقره‌ای می‌شد که نور خورشید را بازتاب می‌داد. برقِ قاشق، کلاغ را مسحور خود کرده بود کلاغ، بی‌درنگ به سمت قاشق پرید؛ آن را با منقارش گرفت و جایش را

درخواست حذف این مطلب
از هر دری نوشت  
1. یه دوستی هست که خیلی نزدیک نیست ولی خب یه مدته که اکثر مواقع توی ... با ماست. بزرگترین افتخارش اینه که از بالا شهر فلان شهر بزرگ اومده و مامانش پزشکه و وضع مالیشون خوبه و ... هر ... ی رو که میبینه یا میگه خز و خیله یا میگه دهاتیه یا میگه وضع مالیشون بده. تازگیا هم یکی از پسرای کلاس ازش خواستگاری کرده. بهش جواب رد نمیده چون میگه دلش میشکنه ولی بهش جواب مثبت هم نمیده چون بنظرش بی کلاس و دهاتیه و پدر و مادرش تحصیل کرده نیستن و خونشون توی یه شهر کوچیکه و

درخواست حذف این مطلب
شعر معروف «روباه و زاغ» واقعاً سروده‌ی کیست؟  
شعر معروف «روباه و زاغ» واقعاً سروده‌ی کیست؟   شعر معروف «روباه و زاغ» کتاب‌ درسی دوران مدرسه واقعاً سروده‌ی چه ... ی است؟ تصویر زاغی که با یک قالب پنیر به دهان، بالای درختی نشسته و روباهی پای درخت در حال صحبت با او و در واقع گول زدن اوست، شاید برای همه‌ی ما آشنا باشد. بله این تصویر درس «روباه و زاغ» کتاب‌ درسی فارسی است و شعر معروفی که سراینده‌اش حبیب یغمایی معرفی شده است. اما این شعر در واقع ترجمه‌ی منظوم حبیب یغمایی است از شعر شاعر فرانس

درخواست حذف این مطلب
پدر  
مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید این چیه؟ پسر پاسخ داد کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت بابا من که همین الان بهتون گفتم کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان ح ... گفت کلاغه کلاغ ....پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به  پسرش گفت که آن را بخواند. د

درخواست حذف این مطلب
مترسک های خاموش  
  مترسک های خاموش                                                                                                                      غمگین و ناراحت جلوی درکلبه اش نشته بود و به گذشته های نه چندان دورش فکر می کرد. باد ملایم صبح بهاری موهایش را به بازی گرفته بود. بیکارکه می شد برای مراقبت از مزرعه همان بالا می نشست،به امید روزی که گذرزمان همه چیزرا به کام او شیرین کند. بعدازسال ها فیلش یاد هندوستان کرده بود و حس غریبی به او دست داد

درخواست حذف این مطلب
-83- دارم خودمو میبازم  
  فکر کنم تو طول این یک سال متوجه نشدن که من مدام صبر ميکنم و صبر ميکنم و صبر ميکنم اما از یه جایی به بعد دیگه تموم ميکنم رابطه رو...خسته میشم و ول ميکنم میرم...نمیخوام ول کنم برم..میفهمین؟ دوست ندارم برم.. پس کاش سعی کنن بفهمن که انقدر با شوخیاشون تحقیرم نکنن..چیزی نمیگم بهشون و چیزی نمیگم اما یه روزی مجبور میشم همه چیز رو کنار بزنم و تموم کنم این بازی رو.مهم ترین چیزی که این چند وقته فهمیدم معنای سکوته...این که خی لی وقتا تو رابطه های حضوری فقط حضو

درخواست حذف این مطلب
آقای شهردار  
تقدیم به ... عزیزم،صمد بهرنگی... اعلام ميکنم من کمونیسم نیستم؛ اطلاعیه قبل الانگ شهری بود شهری نبود،غیر از ایران نه که کشوری نباشد؛ اما خب برای ما فقط ایران بود و بسدر آن ایام که عرب شتر بار میزد و ایرانی پی ... و بندگی و باقیه اجنبی ها هم پی لذت و ثروت بودند شهری در ناحیه شمالی ایران بود که از هر لحاظ نسبت به سایر ... ا عقب مانده به حساب می آمدطوری که بعد از گذشت هفت هزار سال از عمر آن، هنوز هم مثل اسمش راکد و بدون پیشرفت مانده بود و حتی نسبت به دوران

درخواست حذف این مطلب
جدید سینمایی اطراف آرامش با بازی رضا رویگری و مریم کاویانی با کیفیت فوق الاده  
... جدید سینمایی اطراف آرامش با بازی رضا رویگری و مریم کاویانی با کیفیت فوق الاده nbsp ... رایگان ... اطراف آرامش nbsp اطراف آرامش nbsp با nbsp اطراف آرامش nbsp با بازی رضا رویگری nbsp اطراف آرامش nbsp با کیفیت عالی nbsp اطراف آرامش nbsp با حجم کم ... رایگان ... ایرانی nbsp اطراف آرامش nbsp به کارگردانی ... شفیعیان nbsp اطراف آرامش nbsp با کیفیت hd nbsp اطراف آرامش nbsp بدون vip معرفی و داستان ... nbsp اطراف آرامش بازیگران ... nbsp اطراف آرامش ... nbsp اطراف آرامش ... جدید سینمایی مریم کاویانی جد

درخواست حذف این مطلب
دختری ب نام یلدا  
دختری_به_نام_یلدا هر وقت که میخوام داستان زندگیم رو بنویسم ، پیش خودم میگم کاشکی از همون جایی که میخوام شروع کنم ، اهل خاطره نوشتن بودم و با همون سن و همون حالات روحی اون لحظه مینوشتم.اما الان باید با این روحیه و اینی که هستم و از زمانی شروع کنم که یک دختر 10 ساله بودم و آ ... ین دم و بازدم مادرم رو با چشم خودم دیدم... با اینکه 3 سال تموم مریضی کشید و زجر کشیدنشو دیده بودیم ، وقتی که مرد همه وجودم رو ترس برداشت... مثل بهرام داداش بزرگه و نگین که بعد بهر

درخواست حذف این مطلب
متوهم...  
_محمود بیا ببین اینی که نوشتم چطور.. محمود آرام پایه های جلوی صندلیش را بلند میکند و با صندلی تک چرخی میزند و بعد گردنش را به سمت من میچرخاند \+بازم از دفاع مقدس و این چیزا نوشتی؟ رنگ یک دفعه از صورتم میدود و میرود و شادی صورت انگار پفش میخوابد، دستم را روی کاغذ هایم میگذارم و میگویم _نمیخواد بخونی، الان که یه نگاه انداختم دیدم هنوز جا داره تا تموم بشه.. محمود پایه های جلو صندلی را به زمین میزند و صندلی را عقب میکشد و برمیگردد سمت من \+یهوویی به ای

درخواست حذف این مطلب
نمادشناسی حیوانات کلیله و دمنه بر مبنای اساطیر هند و ایران  
نمادشناسی حیوانات کلیله و دمنه بر مبنای اساطیر هند و ایران حضور مؤثر حیوانات در حیات آدمی باعث شده که این موجودات ابتدا در حیات اساطیری و سپس به شکل نمادین در خدمت شه­های انسان قرار گیرد قابل توجه است که حیوانات علاوه بر حضور در اساطیر و حماسه­ها، بعدها در داستان­های عرفانی، تعلیمی و حکایات پندآموز نیز نقش­آفرینی می­کنند دسته بندی تاریخ و ادبیات بازدید ها 34 فرمت فایل doc حجم فایل 4136 کیلو بایت تعداد صفحات فایل 208 فروشنده فایل کد کاربری 15 تما

درخواست حذف این مطلب
another sleepless night  
یادم نمیاد آ ... ین باری که راحت خو دم کی بوده... خیلی حرفا واسه گفتن دارم، ولی طبق معمول خفه خون میگیرم و فقط نگاه ميکنم... نگاه ميکنم و نگاه ميکنم و نگاه ميکنم... فقط نگاه ميکنم به همه تا الان، همیشه همین بوده... زندگیم متشکلِ از لحظه‌هایی که فقط نگاه ... و هیچی نگفتم... یا اونقدر چیزی که میخواستم بگم رو رنگ ... ، که واقعا معلوم نشده حرف حسابم چیه... من یه آبکشم همه چی ازم رد میشه یه بوسه ی کوچیک روی پیشونی اما، تنهایی خیلی حرفا میزنه... در طی همه‌ی اینا،

درخواست حذف این مطلب
بداخلاقها، خیلی بداخلاقها  
گاهی وقتا، این حس بهم دست میده که جدی با زبون بی زبونی خیلی وقتا بالای ده بار خواسته بهم بگه که ای دختر من تو زندگیم دغدغه دارم، زن و زندگی دارم و تو مینیمم اهمیتو در زندگی من دارا هستی حق هم داره، زندگی خودشه، مگه من چیکارشم ، اینکه من مینیمم اهمیت رو داشته باشم یا اصلا واسش کلا بی اهمیت باشم مهم نیست واسم. اینکه همیشه اینو مستقیم و غیرمستقیم بهم منتقل میکنه یه ذره اذیتم میکنه. اینکه خیلی واضح بهم میگه تو به درد سلام علیکم نمیخوری خیلی ازارم م

درخواست حذف این مطلب
ordinary people  
 کلاسامو دوست دارم، خیلی. خیلی. خیلی. به حق که فانتزیم بودن.  کلاسامو خیلی دوست دارم. خیلی خوش میگذره. هر دوشون.  کلاس زبانم واقعا خوبه. حس ميکنم صحبت ... م هر لحظه داره بهتر میشه. هنوز متاسفم که بچه های بی سوادی رو موسسه ها دارن تربیت میکنن. من دارم تلاش ميکنم که نهایت استفاده رو ببرم. بدنم خیلی قوی شده. خیلی. خیلی خوشحالم. حس ميکنم شاید یه روزی منم به اون تناسب اندامی که مد نظرمه برسم ورزشم خوب تر شده. خیلی خوب شده خیلی براش خوشحالم ازینکه تو جامع

درخواست حذف این مطلب
آقای گل محمدی !  
سلام...  روز بخیر.... بالا ... ه تونستم ویزای کذایی رو از اون خدا نشناس ها دریافت کنم هرچند فکر ميکنم اونا خیلی بهتر و شدید تر از ما به آموزه های اخلاقی و  تعالیم انسانی پایبند هستن.... احتمالا آ ... ماه یه سفر دو هفته ای برم... و اگر همه چی اوکی باشه.. دوباره برگردم و کارامو م و ایندفعه برای مدت طولانی تری برم... اینا رو گفتم تا این ماجرا رو براتون تعریف م...  یه ... ی داشتم که انسان بسیآر شریف و کار راه بندازی هستن... به بنده ی حقیر هم لطف دارن و اینجانب و سای

درخواست حذف این مطلب
قار قار  
نوشته بود ؛   قدیم ها، نه فقط من،  بلکه همه بچه ها یه سوْال جدی ذهنشون رو حس مشغول میکرد؛ که مثلا مامان از کجا فهمیده من توی کوچه دعوام شده یا آب رو با پارچش خوردم یا شکلات خارجی ها رو پیدا ... و همشون رو خوردم. میدونید، میگفتند کلاغه خبر آورده حالا که من هم بزرگ شدم، دارم میبینم چقدر کلاغ دور و برم دارم؛ کلاغ هایی که دوست ندارم حتی یکبار از آن ها استفاده کنم. میدانید چرا؟ چون مادرم نباید میفهمید پولم رو توی خیابان گم کرد. اما خب کلاغ است و کارش کل

درخواست حذف این مطلب
نوروتیک یا روان پریش؟!  
 چرای حذف شدن  و رفتن و کم شدن برخی آدم های زندگیم را  که  نفهمیدم  آن هم در این فصل سال در این آبانِ بی مهری .. در این برگ ریزانی که یکی درخت ها تهی می شوند یکی وجود من .. اضافه شدن برخی دیگر را نیز نفهمیدم.. آن هم چه اضافه شدنی.. که تحملش تنها به خاطر حرمت است و احترام ...و وقتی مجبووور میشوی حرف بزنی باهاشان، تماماا اکراهی و انکار.. و آن وقت او از پناه بردنی از  سخن می گوید، از حسی که شاید به میان آمده و مرا تنهااااا تعجب است و حرص و شاید خنده... می خو

درخواست حذف این مطلب
نترس  
کاری ميکنم بیمارام نسبت ب پزشک دیدشون عوض بشه  کاری ميکنم بچه ها عاشق امپول بشن  دیگه نترسن هیچ کدوم از بیمارام نترسن از امپول از سرم از هزینه های هنگفت  تو خودت منو فرض کن  وقتی دارم ریه و مبحث رنتیک و میخونم درس نیست.عشق ِ. دلیل زندگیه  هدفی که براش ساخته شدمه  داشتم مینوشتم چیزیو. ی لحظه ب فرم دستم و خودکاری که می ید روی کاغذم نگاه ... فک ... و تصور ... اونی ک مینویسم درس نیست. داروِ، و اون کاغذ دفترچه بیمه اس  حالا من بوی خوب کودکیتو میدم  

درخواست حذف این مطلب
حجاب بی حجاب ...  
  به ما میگن کلاغ سیاه هه   خیالی نیست کلاغ سیاه بودنو ترجیح میدیم به طاووس مآبی وعشوه گری جلوی لاش خورهایی که این کمتراز ذلته وحرمت زن زیرسوال میره...   کی گفته کلاغه آ ... داستان به خونش نمیرسه میرسه خونه ی ما پیش خداست ما میریم پیش خدا ما جامون تو قلب خانوم فاطمه زهرا س ما...   ما کلاغ سیاه های شهرمون هستیم جایی رو زمین نداریم چرا؟چون مردم به ما میگن چهره شهرو ... اب میکنیم مارو مس ... ه میکنن هه   بازم خیالی نیست   تازه غیراز کلاغ سیاه به ما نایلون

درخواست حذف این مطلب
چشم - داستان کوتاه - قسمت پایانی  
کلاغ پرسید «و آن جواب چه بود؟ » جوجه جواب داد «این موضوع دقیقاً به خاطر عزت نفس بالای شماست شما حاضر شده‌اید که از زباله‌ها تغذیه کنید، اما خواری و ذلتِ جیره‌خوارِ انسان‌ها شدن را نپذیرید برخلاف پدر و مادر من... » و سرش را پایین انداخت. کلاغ خنده‌ی شادمانه‌ای سر داد و گفت «آفرین، آفرین بر تو » و بعد از مکث کوتاهی پرسید «خوب... دیگر چه چیزهایی از من فهمیده‌ای؟» جوجه سرش را بالا آورد و با چشمانی سرشار از اشتیاق جواب داد «من تا به امروز، فقط هم

درخواست حذف این مطلب
چشم - داستان کوتاه - قسمت چهارم  
بالا ... ه، جوجه به حرف آمد و با ص لرزان گفت « سَ... سَ... سلام » و آب دهانش را فرو برد کلاغ با صدای ن ... اشیده‌اش پرسید «این‌جا چه می‌خواهی؟ » جوجه جواب داد «من... من آمده‌ام تا مرید شما شوم » کلاغ داشت دیوانه می‌شد نمی‌دانست باید خوشحال باشد و یا این‌که بترسد و فرار کند باورش نمی‌شد که بیدار است با تلفیقی از تمس ... و تعجب پرسید «مرید من؟ » جوجه مشتاقانه جواب داد «بله...، بله... مرید شما من می‌خواهم مثل شما شوم.» کلاغ پرسید «از چه خاطر؟ » ترسِ جوجه،

درخواست حذف این مطلب
چشم - داستان کوتاه - قسمت سوم  
یک‌روز که جوجه‌ها همراه مادرشان، مرغ و پدرشان، ... وس داخل کوچه، مشغول پیدا ... غذا و این طرف و آن طرف رفتن بودند؛ جوجه‌ی حنایی، کلاغ را دید که از لانه‌اش بیرون آمد. کلاغ بال زد و بال زد تا این‌که پشت یکی از خانه‌های آبادی، فرود آمد از محدوده‌ی دیدِ جوجه، خارج شد. جوجه‌ی حنایی، قبلاً از مادرش شنیده بود که پشت آن خانه، جایی است که اهالی آبادی، زباله‌های‌شان را می‌ریزند. هم‌چنین، او می‌دانست که کلاغ، بیشتر غذای روزانه‌اش را از بین زباله‌

درخواست حذف این مطلب
متوهم...  
_محمود بیا ببین اینی که نوشتم چطور.. محمود آرام پایه های جلوی صندلیش را بلند میکند و با صندلی تک چرخی میزند و بعد گردنش را به سمت من میچرخاند \+بازم از دفاع مقدس و این چیزا نوشتی؟ رنگ یک دفعه از صورتم میدود و میرود و شادی صورت انگار پفش میخوابد، دستم را روی کاغذ هایم میگذارم و میگویم _نمیخواد بخونی، الان که یه نگاه انداختم دیدم هنوز جا داره تا تموم بشه.. محمود پایه های جلو صندلی را به زمین میزند و صندلی را عقب میکشد و برمیگردد سمت من \+یهوویی به ای

درخواست حذف این مطلب
سونامی سکوت  
سکوت ميکنم در برابر تمام دنیا سکوت ميکنم در برابر بدی ها سکوت ميکنم در برابر خوبی ها حتی سکوت ميکنم در برابر گناه سکوت ميکنم در برابر شرم سکوت ميکنم در برابر وجدان سکوت ميکنم در برابر خیالات سکوت ميکنم در برابر تنهایی سکوت ميکنم در برایر سرنوشت سکوت ميکنم در برابر خودم سکوت ميکنم در برابر خدا سکوت ميکنم در برابر همه چیز سکوت ميکنم چون حرف زدن بلد نیستم سکوت ميکنم نه که گنگ باشم نه سکوت ميکنم چون می ترسم سکوت ميکنم چون میترسم از تمامی سرزنش ه

درخواست حذف این مطلب
امروز شبیه ... هست  
این هفته خیلییییییییییییییییی برنامه ریزی واسش سخت بود.چرا؟ دوشنبه تعطیل 4 شنبه تعطیل ... هم تعطیله خب. بعد این وسط یه سری جاها و ادارات ... و 5 شنبه رو تعطیل ... یه سری نه. میری بیرون مثلا ... ید کنی، دارو ب ... ی حتی میبینی یه سری مغازه ها بازن، اون مغازه ای که تو کار داری تعطیله میخوام بشینم زار بزنم ... دوز داروهامو برده بالا. یکی از عوارش این داروها دندون درده. دندونام یه صدا درد دارن. اونروز ازش پرسیدم ... من دندونام همه سالمه ولی همه درد داره.  میگه ب

درخواست حذف این مطلب
*پست پنجم*  
حدودا پنج شیش سالشه، میاد میگه میای کلاغ پَـر بازی کنیم؟ با شنیدن پــَـــر یهو خیلی چیزا یادم میاد با تو ام هووووی حواسِت کجاس؟ میگم میای کلاغ پَــــــر بازی کنیم؟؟میگم آره آره چرا که نه میگه باشه پس تو بخون میگم کلاغ، میگه پـَــــر گنجیـــــشک، پــــَـــر عقاب، پــَــــر شاهین، پــــَـــر کم میارم دیگه نمیدونم چه پرنده ای رو بگم ینی ذهنم یاری نمی کنه. یهو از دهنم در میره و میگم فلانـــی میگه ادوارد فلانی کیه؟ دوس دخترته؟ میگم نه بابا دو

درخواست حذف این مطلب
امروز  
میخوام فقط بگم امروزم چجوری گذشت صبح با صدای آتنا که پر بود از استرس بیدار شدم با سمیرا تخم مرغ با شیرعسل خوردم آماده شدیم سه تایی ،جهان اومد دنبال سمیرا و من و آتنا رو هم تا یه جاهایی رسوند اولین ماشینی که رد شد تا ... ی بود و من رفتم ... نیم ساعت زودتر رسیدم نت پیدا ... نشستم و قبض که یه ماهه مامان داده پرداخت کنم و پشت گوش میندازم پرداخت ميکنم ،واسه روزای دوشنبه ... چهارشنبه غذا رزرو ميکنم. یکی از بچه ها میاد کنارم میشینه و از درس برنامه نویسی به زب

درخواست حذف این مطلب
داستان کلاغ دانا - همراه فایل صوتی  
  دریافتحجم 1.09 مگابایتتوضیحات برای یادگیری بهتر، همراه با شنیدن داستان متن را نیز بخوانید समझदार कौआ एक बार बड़ी गरमी पड़ रही थी | एक कौआ बड़ा प्यासा था | उसने इधर उधर उड़कर पानी ढूँढा | पानी कहीं न मिला | अचानक उसे एक घड़ा दिखाई दिया | कौआ बहुत खुश हुआ | वह उड़कर घड़े के पास पहुँचा | लेकिन घड़ें में पानी कम था | इसलिए कौए की चोंच पानी तक न पहुँच सकी | कौए

درخواست حذف این مطلب
  
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است وبلاگ یاس فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © weblogyas 2016-2017