قار قار

با توجه به اهمیت محتوای قار قار خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت مطالب جستجو شده با عبارت قار قار برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد.
شعر زاغ و کلاغ ( ترجمه ی حبیب یغمایی )  
زاغــکی قالب پنـیری دید        به دهان برگرفت و زود پرید بر درختی نشست در راهی         که از آن می گذشت روباهی  روبه پرفریب و حیلت ساز       رفت پای درخت و کرد آواز     گفت بـــه بـــه چقـدر زیـبایــی         چه سری، چه دمی، عجب پایی پر و ب ... سیاه رنگ و قشنگ         نیست بالاتر از سیاهی، رنگ گر خوش آواز بودی و خوشخوان         نـبدی بهتـر از تو در مــرغـــان      زاغ می خواست قار قار کند         تا کــه آوازش آشکـــار کـند     ط افتاد چون دهان بگشود  

درخواست حذف این مطلب
هجران پاییزی  
پاییز با رفتنش معنا کرد غمه هجران و ج خیانتی تلخ کرد به این منه بهنامه بهاریزمستان همه ارمغانش شد به راستی سردی، سیاهیتاریک و طولانیترین شبش را نیز آغاز کرد، با این غم پاییزیصدای قار قار کلاغها پر کرده فضا را و تو هیچ معنایش دانی؟که چرا بلبل را نیست شوقی برای سرودن درین شبهای ظلمانی؟زمهریره سرد و سخت و پیل افکن پا نهاده بر سر هر کوچه و کارزاریامید به بهار را باید به سر پروراند حتی اگر شد برای دم کوتاهیبهنام را همه شوق بودش از برای سرودن درین

درخواست حذف این مطلب
چشم - داستان کوتاه - قسمت دوم  
مرغ می‌خواست حرف‌هایش را ادامه دهد که شنیدن صدای «قار، قار»، افکارش را برهم زد مرغ سرش را به طرف صدا چرخاند و کلاغ را که از آشپزخانه‌ی یکی از خانه‌های آبادی بیرون آمد با نگاهش تعقیب کرد. کلاغ رفت و روی درخت بزرگ و پهناور گردوی مقابل خانه نشست. دلهره و تشویش مرغ، جوجه‌ها را هم نگران کرد. یکی از جوجه‌ها پرسید «مادر چه شد؟ آن جانور چیست که این‌گونه به او خیره م ؟» مرغ گفت «او کلاغ است. بعد از گربه، این جانور، بزرگ‌ترین دشمن شماست » جوجه‌ی حن

درخواست حذف این مطلب
چشم - داستان کوتاه  
کلاغ روی درخت گردو نشسته بود و خانه‌های آبادی را یک به یک وارسی می‌کردکه درخشش نوری از پنجره آشپرخانه‌ی یکی از خانه‌ها، توجه او را به خود جلب کرد. به سمت آن پنجره پرواز کرد و روی سکوی بیرونی پنجره فرود آمد. داخل آشپزخانه را به دقت نگاه کرد؛ ... ی نبود. سپس، دنبال منبع نور گشت. آن نور مربوط به قاشقی نقره‌ای می‌شد که نور خورشید را بازتاب می‌داد. برقِ قاشق، کلاغ را مسحور خود کرده بود کلاغ، بی‌درنگ به سمت قاشق پرید؛ آن را با منقارش گرفت و جایش را

درخواست حذف این مطلب
  
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است وبلاگ یاس فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © weblogyas 2016-2017