در این زمان مهرداد و پوران و دوستانشان به مسافرت کوتاهی رفته بودند از بامهای هر خانه و ساختمانی، دود بخاریهای ذغال سنگی از لوله های دودکش ها، حس گرم بودن داخل ساختمانها را به ذهن انسان منتقل می کرد. سرفه های خشک مداوم امانم را بریده بود ولی وقتی به خانه وارد شدم، با وجود سردی آنجا، سرفه ها قطع شدند! (بعدها فهمیدم به بوی ذغال سنگ که مردم ترکیه می سوزاندند حساسیت داشتم)

گرسنه و یخ زده بخانه رسیدم. مهین با تنها موادی که داشتیم غذا پخته بود. ماکارونی بدون رب گوجه!

جریان را تعریف ... و آنها بعد از ناهار با هم رفتند تا از شخصی که سعید اسم برده بود، پول بگیرند. اما بعد از چند ساعت با دست خالی برگشتند، گفته بود:

- من که پول ندارم!

غروب پوران و بقیه بچه ها از سفر برگشتند. ترکیه جزیره های خیلی قشنگی دارد که البته من هیچکدام را ندیدم.

وضع مالی مهرداد و پوران خوب بود و بما کمک می ... د و ما هر روز زیر بار قرض بیشتری می رفتیم و شرمنده تر از قبل می شدیم، اما فقط در مورد اجاره خانه. یک سکه از طلاها برایمان باقی مانده بود که آنرا هم فروختیم و منتظر روز دادگاه علی و سعید و یازده نفر دیگر شدیم. که چیزی به آن نمانده بود.

ناگفته نماند که گاهی مادر و خانواده بما تلفن می ... د و مرتب از ما می پرسیدند:

- پس کی راهی می شید؟

و ما می گفتیم:

- بزودی! تو نوبتیم.

روزی که قرار بود حکم ... سعید و همراهانش اعلام شود، بجز من و پوران و مهین، همه به دادگاه رفتند و ما مشغول تمیز ... خانه و ... ید مواد غذایی و پختن عذا شدیم. نادر از آنجا تلفن کرد و گفت که:

- سالن پر از ایرانی خوشحال هست!

چون همه فکر می ... د بدبختی ها تمام شده. بخصوص رابط و پادوی سعید که همه، همیشه از او جواب می خواستند.

از مهرزاد خبری نبود. رابط که نامش حمید بود، به او خبر داده بود سعید در زندان است، او گفته بود که وضع ترکیه بد است، فعلن نمی تواند به آنجا برای کمک بیاید چون که خودش هم در خطر لو رفتن است.

نکته ی عجیب این بود که همسر سعید در آنجا حضور نداشت. آن روز فهمیدیم او پول های مسافران او را برداشته و به ایران برگشته. اما آنقدر همگی خوشحال بودیم که اهمیتی به آن ندادیم!

آن روز همه ی زندانیان، بجز سعید آزاد شدند که آنهم قاضی بطور غیر مستقیم گفته بود با دو هزار دلار، مسئله ی او هم حل می شود و حمید نادان، پیش خود فکر کرده بود که چون سعید آزاد شدنی است، قاضی چنین گفته و زیر بار نرفت.

بعد از ظهر همگی به خانه آمدند و اول از همه، علی به یک ... آب گرم که برایش رویایی شده بود رفت و لباسهایی که تنش بود را بدور ریخت. آن روز بر خلاف هر روز به اندازه ی کافی، غذای مورد علاقه ی علی را پختیم و بخاری را پر از ذغال سنگ کردیم و تا آ ... شب پای حرفهای وحشتناک او که حاکی از رفتار غیر انسانی مسئولین زندان بود، نشستیم و در اتاقی گرم تر از همیشه، به زمستان پشت پنجره خندیدیم.

سرفه های خشک، گلویم را زخم کرده بود و هیچ آبی، آرامم نمی کرد. اما مگر مهم بود؟

علی آنشب در نرم ترین تشک موجود و در کنار بخاری خو ... د.

ما در طبقه ی دوم خانه ای زندگی می کردیم که یک اتاق خواب داشت با یک تخت دونفره که همگی در همان روز اول آنرا به زن و شوهر جوان (مهین و نادر) تعلق دادند.شبها من و پوران در اتاق کوچک پذیرایی و چهار مرد دیگرمان در اتاق نشیمن که اتاقی دراز و باریک بود،می خو ... دیم. وقتی به این اتاق وارد می شدیم، یک میز و شش صندلی بود و بعد در وسط اتاق یک بخاری بدقواره بشکل یک بشکه ی بزرگ که با دودکش سیاهی به سقف اتاق وصل بود و بعد از آن یک دست مبل قدیمی، یک میز کوتاه و تلویزیون. کتابخانه ای هم درون یکی از دیوارهای جانبی اتاق، کار گذاشته شده بود.

خوبی این آپارتمان، داشتن رختخواب های تمیز و کافی و اجاره ی ارزان بود. چون محله به مرکز شهر خیلی دور بود. در طبقه ی اول این خانه، پدر و مادر صاحبخانه زندگی می ... د و کافی بود قدم هایمان را از ح ... پاورچین در آوریم تا پیرزن بیکار بالا بیاید. به وسط پله ها که می رسید، همانجا می ایستاد و جیغ می کشید و سرمان غر میزد که:

- چه خبرتونه، دیسکو راه انداختید؟!

هر از چند یکبار هم، بدون اطلاع قبلی و پاورچین، به آنجا می آمد که وارسی کند تا بداند که ما مواظب خانه هستیم یا نه؟ و همیشه ما سر بلند از این امتحان در آمدیم. او بدون آنکه بپرسد که می تواند یا نه؟ وارد می شد و می نشست بالای اتاق و شروع می کرد به سیگار کشیدن و البته با چای بسیار شیرین، از طرف ما پذیرایی می شد. بدون اغراق در عرض ی ... اعت شش استکان کمر باریک چای و شش نخ سیگار، پشت سر هم و بدون هیچ فاصله ای می نوشید و می کشید. می شد حدس زد که چرا مردم ترکیه، اکثرآ به زخم معده دچارند.

گفتم چای بسیار شیرین چون این عادت آنها بود. اگر ده تا قند هم در چایشان می ریختند من دیگر تعجب نمی ... . آنها بجای آنکه چای را با قند بنوشند، قند را با چای می خوردند!

این زن همیشه آرزو می کرد که در ایران زندگی کند. و من یکبار با شیطنت از او می پرسیدم: پس چرا نمیری؟

و او جوابم را نداد... یا داد و یادم نیست.

***

بعد از دو روز اعلام ... د که دویست نفر از مجرمان ایرانی که در زندان ترکیه بسر می بردند را می خواهند به ایران برگردانند که سعید هم یکی از آنها خواهد بود. حمید گفت:

- شایعه است!

پس فردای آن روز یکی از مسافران کاشف بعمل آورد که سعید را بطرف مرز می برند و حمید که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود، فورآ با دوهزار دلار پول با هواپیما بطرف آنکارا رفت تا سعید را برگرداند! نادر فال ورق گرفت و گفت:

- سعید آزاد می شه و بر می گرده به استانبول!

حمید چند روز بعد تنها برگشت و گفت:

- دیگه هیچکاری از دست هیچ ... بر نمی یاد، هر ... بفکر خودش باشه. اما بما دویست دلار داد و گفت:

- اگه بتونید فقط پول بلیط را جور کنید، می فرسمتون.

***

زمستان آن سال (1986) سردترین زمستان در عرض چهل سال گذشته ی ترکیه بود. بیشتر ازهشتاد سانتیمتر برف روی زمین نشسته بود و حتا دو روز اتوبوس های ... تی کار نمی ... د. وسط کوچه ی ما را مثل تونلی پارو کرده بودند و مردم در آن رفت و آمد می ... د. ما صد دلار به مهرداد و پوران بد ... ار شده بودیم و باید صد دلار دیگر را با احتیاط و صرفه جویی ... ج می کردیم تا راهی پیدا بشود.

مهرداد و پوران و دو دوست دیگرشان در شبی برفی، با یک خداحافظی غمگین و دوستانه بسوی سرنوشت خود رفتند. هنگام رفتن مهرداد مقداری پول در کتابخانه گذاشت و با تواضع همیشگی اش، خیلی خونسرد گفت:

- دیگه لیر بدرد ما نمی خوره، اینها اینجا باشه... و رفتند.

نزدیک سحر بود که طبق قرار قبلی از فرودگاه تلفن ... د و گفتند که خیلی راحت و بدون اینکه کارمند مربوطه ویزایشان را چک کند، اشاره ی سرهنگ بهروز را دیده و مهر ... وج را زده و آنها رد شده اند.

همگی خیلی برایشان خوشحال شدیم.

من دیگر خوابم نبرد. دلم برای پوران خیلی تنگ می شد. او مونس شب هایی بود که هر دو رختخواب هایمان را کنار هم می انداختیم و او از مرد دلخواهش که او را پشت سر گذاشته بود تا از برادرش جدا نشود می گفت و من از رضا برای او. شبی نبود که در خلوت خودم بدون حرف زدن با رضا و رویای ازدواج با او بخواب نروم. اما اتفاق هایی که داشت می افتاد، باعث می شد که "ما" مهمترین مسئله ام نباشد. آ ... ین گفتگو با مادرم بیادم می آورد که دیگر جای من در آن خانه نیست! چون بیکار شده و کار جدیدی پیدا نمی ... ، راضی به ازدواج هم نبودم. خواهرم پری هم که خودش را صاحب خانه ی تام می دانست، پیشنهاد کرده بود که به خانه ی پدرم بروم و با او زندگی کنم... بعضی حرف ها ممکن اسن بنظر کوتاه و موقت باشند یا از روی عصبانیت و قهر، اما تا آ ... عمر از یاد آدم نمی روند. حتا اگر بخشیده باشی...

داشتم از پوران می گفتم... دلتنگش بودم اما بهمان اندازه برایش خوشحال بودم، چون بمن گفته بود به محض رسیدن به کشور بعدی، مرد رویاهایش نیز به او خواهد پیوست. و باز طبق معمول به این فکر افتادم که: بالا ... ه چه بسر ما می آید؟ تا اینکه صبح شد و از جا بلند شدم تا صبحانه را آماده کنم. اول طبق معمول عازم ... یدن نان داغ و تازه شدم و تصمیم گرفتم که از لیرهای مهرداد بردارم.بطرف کتابخانه رفتم و دستم را بطرف پول که فکر می ... دو سه هزار دلار باقیمانده ته جیبش بوده دراز ... ، اما با چیزی که دیدم، چشمانم پر از اشک شد، سرم در گریبان خم و زانوانم سست شد.

چشم هایم را بستم و آرام بر زمین نشستم.

حدود سه هزار لیر و پانصد دلار امریکایی پول آنجا بود!

لازم به توضیح است که: پوران و مهرداد آدمهای پولداری نبودند و با زحمت و دسترنج خودشان و فروش وسایل خانه شان عازم شده بودند. و این باعث شد که نه پول، بلکه کاری که کرده بودند، مرا به زانو درآورد و افسوس می خوردم: چرا بعد از خداحافظی شان، آنرا ندیده بودم تا زمانی که از فرودگاه تلفن ... د، بدانند که چقدر این کارشان برایمان باارزش بوده و البته وقتی از نروژ زنگ زدند، فهمیدند.

با لیرها نان و پنیر و مقداری تخم مرغ و سیب زمینی و یک بسته دستمال کاغذی ... یدم و بخانه برگشتم و وقتی بچه ها بیدار شدند، اول با چشمانی پر اشک به علی گفتم و جواب او یک لبخند عمیق بود و گفتن: واااای!

این واژه به تنهایی پر از حس سپاسی بود که در هیچ کلمه و جمله ی دیگری نمی گنجید.

نادر خوشحال شد ولی مهین، عصبانی شد و ... ت ماند و بعد از اتاق بیرون رفت. وقتی بر سر میز صبحانه نشستیم، گفت:

- ما به این پول دست نمی زنیم! اگر اونا این کار را نکرده بودن، ما محکم تر حمید رو، تحت فشار قرار می دادیم، چون واقعن پولی نداشتیم.

ما از آن شب، از شدت سرما، پتوها را دور شانه می پیچیدیم و باز از سرما می لرزیدیم، اما اجازه ی ... ید ذغال سنگ را نداشتیم. سفره مان نیز بجز نان و چای و تخم مرغ و گاهی سوپ های آماده و ارزان، رنگ دیگری بخود نمی گرفت.

در اینجا برای ... انی که نمی دانند باید بگویم که، یک توریست حق کار ... در هر مملکتی که هست را ندارد، مگر اینکه ویزای کار داشته باشد. بخاطر همین بود که ما حتا نمی توانستیم برای سیر ... شکم مان و یا گرم نگهداشتن خانه، بسرکار برویم. در ضمن اگر ... ی بخواهد بیشتر از سه ماه در آنجا بماند، باید حتا اگر شده برای ی ... اعت از مرز ترکیه خارج شود و دوباره وارد. بخاطر همین موضوع، هر وقت پلیس یک قیافه ی ایرانی در خیابان می دید، بقول افشین فکر می کرد یک اسکناس صد دلاری دارد از جلو چشمش رد می شود!

جلو او را می گرفت و تقاضای پاسپورت می کرد. اگر طرف هنوز مهلت ماندن داشت که می رفت پی کارش. ولی اگر نداشت، یا باید یک اسکناس سبز قشنگ را تقدیم کند و یا راهی اداره پلیس شود که از آنجا مستقیمآ به مرز ایران پس فرستاده می شد. از افشین یاد ... ، او از وقتی ما به این آپارتمان نقل مکان کردیم، ترجیح داد پیش دوستان دیگرش زندگی کند و هنوز منتظر رسیدن کمک مالی از ایران بود و هر وقت علی سری به مرکز شهر، برای گرفتن خبر از حمید می شد، او را می دید و از او برایمان خبر می آورد.

یکی دو هفته به همین منوال سپری شد و یکروز مهین و نادر به مرکز شهر رفتند تا بطور جدی با حمید صحبت کنند. آنها بدون گرفتن امید یا خبر خوشی، همراه آقا و خانم نصرتی که از مسافران مهرزاد بودند، به خانه برگشتند. مهین گفت:

- باید کمکشان کنیم، آنها جا برای ماندن ندارند.

از آنشب آقای نصرتی با علی و خانم نصرتی با من هم اتاق شد ولی هرگز نتوانستم بیشتر از یک دوستی ساده، به او نزدیک شوم. سوالهای بسیار شخصی که از همه می پرسید و مرموز بودنش، همه را از او دور نگه می داشت، من هرگز نتوانستم این اخلاق آدم های فضول را درک کنم. در بدو رسیدنشان با لحن بدی گفت:

- ما یک قران هم پول نداریما، گفته باشم از الآن تا بعد دلخوری پیش نیاد!

ما هم خیالش را راحت کردیم که هر چه داریم با هم ... ج می کنیم و احتیاجی به نگرانی او نیست. قبلن دیگران بما کمک ... د، حالا ما می توانیم کمی کمک کنیم که خواهیم کرد.

آنشب از انبار خانه ی همسایه، مقداری ذغال سنگ به خانه ی ما منتقل شد و دلیل آنهم این بود که خانم نصرتی پا درد خیلی بدی داشت که سرما بدترش می کرد و ناله هایش دمار از روزگار آدم در می آورد چون هیچ کاری از دستمان برایش بر نمی آمد. خانه مان گرم شده بود ولی ترس از اینکه همسایه مان فردا با پلیس به در خانه بیاید و ما لو برویم و چون هیچکداممان اجازه ماندن نداشتیم، به مرز عودت داده بشویم، درونمان را می لرزاند. ولی چون فردا خبری از پلیس و همسایه نشد، هر شب کیسه ای ذغال سنگ بخانه آورده می شد. منتها به اندازه ای نبود که برای مدت بیش از دو سه ساعت بسوزد. سرما بیداد می کرد. من و خانم نصرتی دیگر نتوانستیم آن اتاق سرد پذیرایی را تحمل کنیم و ما هم برای خواب، به اتاق نشیمن رو آوردیم.

سرفه هایم خوب نمی شد و تنها زمان خاموشی بخاری آرام بودم. دیگر می دانستم که به بوی ذغال سنگ حساسیت دارم.

قبلن گفتم که سعید رابط شخصی بنام مهرزاد بود و همه می گفتند که وقتی او خودش در استانبول بوده، محال بوده که مسافرش از فرودگاه برگردد. بعد لو می رود، به یوگسلاوی فرار می کند و در همانجا ماندگار می شود که ما از راه می رسیم. او قبل از رفتن کمی راه و چاه را به سعید یاد داده و او را رابط خودش کرده بود. ما با سعید صحبت رفتن را کرده بودیم اما خانم و آقای نصرتی مستقیمآ با مهرزاد حرف زده بودند و بعد برای واگذاری فرزندشان به اقوام به ایران برگشته بودند و بعد از بازگشت شان، مهرزاد آنها را به سعید حواله کرده بود. حالا مهرزاد بعد از شنیدن قضیه ی سعید و مصادره ی ماشین اش بوسیله ی پلیس امنیتی ترکیه، به حمید، رابط سعید پیغام داده بود که تمام بیست و دو مسافر را خواهد فرستاد. اما اول زن و شوهر ها و بعد از آنها مجرد ها را. فقط باید به او کمی مهلت داده شود. شماره تلفن خانم و آقای نصرتی را اول از همه خواسته بود. روزی که او تصمیم گرفته بود با آنها تماس بگیرد، فقط من و مهین خانه بودیم. مهین گوشی را برداشت و بعد از این که حرفهای مهرزاد را شنید، گفت:

- ما نمی تونیم بیشتر از این اینجا بمونیم، تا زیر گردن زیر بد ... اری هستیم.

که او در جواب گفته بود:

- اشکالی نداره، میگم حمید بهتون پول بده.

مهین گوشی را بمن سپرد و من با بغض گفتم:

- آقا مهرزاد تو را به خدا، جون هر ... دوست داری، ما رو بفرست و راحتمون کن. ما شبها تا صبح از سرما می لرزیم، روزها تا شب از سرما و نگرانی که بالا ... ه چی بسرمون میاد... کرایه خونه نداریم و پول نون رو بزور می رسونیم. تازگی ها که ذغال سنگ ... هم شدیم...

سعی می ... که جلو گریه ام را بگیرم که خواهرم با کشیدن انگشت اشاره اش بر روی صورت و تکان دادن سر به تایید، بمن اشاره کرد که گریه کنم.

منهم که پر از دلتنگی بودم، از خدا خواسته زدم زیر گریه، با مهربانی گفت:

- خواهش میکنم گریه نکنید، من حتمن شما رو می فرستم. من می تونستم بی خیال باشم و به شما تلفن نکنم، نمی تونستم؟

گفتم:

- چرا.

گفت: پس مطمئن باشید که شما رو می فرستم.

بیصبرانه پرسیدم: کی؟

جواب داد: تا یک هفته ی دیگه، قول می دم!

با خوشحالی ازش تشکر ... و مثل پیرزنهای ساده دل، از صمیم قلب به او گفتم:

- امیدوارم به هر چی میخواید برسید.

خندید و گفت: فعلن به ... ی چیزی نگین تا یکی یکی تماس بگیرم و بفرستمتون.

با شادی غیر قابل وصفی،گوشی را گذاشتم و بلند شدم. مهین نوار شادی در ضبط گذاشت. وجود پیرزن طبقه ی پائین را از یاد بردیم... او را بغل ... و همدیگر را بوسیدیم. همان طور که مستانه می ... یدیم، هم می خندیدیم و هم می گریستیم... ... ما ... آهنگ نبود، ... جشن شادی و امیدی بود که در دلمان کاشته شده بود. در بغل همدیگر بودیم، می چرخیدیم و در دل پای می کوبیدیم. انگار یکباره بهار از راه رسیده بود و سرما رخت بر بسته بود... این باور ... ی نبود و ما چه ساده باورش کرده بودیم!

نتوانستیم در خانه بمانیم. هر دو لباس مناسبتری برای هوای سرد بیرون پوشیدیم و به جایی که نادر و علی برای فروختن کل ... یون تمبرهای نادر رفته بودند، راهی شدیم.

در خیابان آنها را دیدیم و خبر را با خوشحالی به آنها رس ... م. دیگر نه تنها ... ی برای بفروش نرفتن کل ... یون ناراحت نبود، خوشحال هم بودیم. چون نادر آنها را خیلی دوست داشت. در حالی که دیگر اشکالی در دست زدن به آن پانصد دلار نمی دیدیم، مقداری مواد عذایی ... یدیم و به خانه برگشتیم.

بعد از یک هفته مهرزاد تلفن کرد و گفت:

- فقط ده روز دیگه صبر کنید...

اما دیگر خبری از او نشد. و خبر رسید که او به ایتالیا رفته، در آنجا دستگیر شده و زندانی است!

مدتی گذشت و ما با صرفه جویی هر چه تمامتر زندگی می کردیم، تا اینکه یکروز نادر با پسر بسیار قد بلند و مریض ی بنام مسعود بخانه آمد.

او خودش را یک آدم در حال مرگ معرفی کرد که نمی داند تا چقدر دیگر زنده میماند. یاد تب و لرزهایش، هنوز مرا به دندان قروچه وامیدارد. هر چه پتو دورش می پیچیدیم، اثری نداشت، باید یک قرص مخصوص را زیر زبانش میگذاشت و ده دقیقه ای می لرزید و بعد بخواب شیرینی فرو می رفت که برای ما پر از آرامش خیال بود. او بیست و دو سال بیشتر نداشت.

وقتی بخانه ی ما وارد شد، با اطمینان به نادر و مهین قول داد که سفارش آنها را به آشنایش ... د تا آنها بوسیله ی سازمان ملل در نوبت رفتن به کشور دوم قرار بگیرند چون نادر یک پرونده ی مناسب برای پناهنده ی اجتماعی بودن داشت که میتوانست از طریق این سازمان، برای رفتن اقدام کند. ما دوباره در دل جشنی گرفتیم. مهین آنروز بمن گفت:

- بهتره تو برگردی ایران! چون تو که هیچوقت تو کارهای ... نبودی و حتا اگر به دروغ بخوایم تو رو جزو پرونده ی خودمون ... ، بخاطر قرمز شدنت موقع دروغ گفتن موقعیت ما رو هم ... اب میکنی. منو که می بینی، بخاطر اینکه زن او هستم، میتونم داخل پرونده بشم، بدون اینکه مجبور باشم دروغ بگم. اما تو...؟

مثل همیشه، حرفهای مهین را با جان و دل پذیرفتم. راست می گفت و من حق نداشتم راه رفتن آنها را ... اب کنم. در ضمن یادم به حرف رضا بود که در لحظه ی آ ... دیدارمان گفت: برو تفریحتو ... و برگرد.

همانروز برای رضا نامه ای نوشتم که: خوشحال باش که دارم برمی گردم. اما تا برسم برام یه شغلی پیدا کن.

و تصمیم بر این شد که من تا عید بمونم و اگر خبری از مهرزاد نشد، برگردم ایران.

نمیدانم چرا یاد خاطره ی بدترین خوراک ماهی که در عمرم خوردم افتادم، بگذارید تعریفش کنم:

مسعود شده بود همه کاره ی خانه ی ما. بخاطر اینکه سر نخ امید تازه ای بود برای رفتن اون دوتا عزیز. او بخاطر قرص هایی که می خورد و بیماریش که یادم نیست چه بود، نمی توانست رژیم غذایی ما را داشته باشد. باید در هفته حتمن سه بار، غذای دریایی می خورد.

یکروز که برای گرفتن حقوقش رفته بود ( سازمان ملل به ... انی که قبول می کرد، حقوق بخور و نمیری می پرداخت )، با دست پر بخانه برگشت. برنج و ماهی. ماهیها هر کدام به اندازه ی یک انگشت بود و او میگفت که خوشمزه ترین ماهی است که تا بحال خورده است. برنج را دم ... و بعد پیش او که مشغول نوشتن بود رفتم و پرسیدم:

- چندتا از ماهیها را برات سرخ کنم؟

جواب داد:

- سرخ نکن، خاصیتش از بین میره. بذار خودم درستش کنم تا ببینی خوراک ماهی یعنی چی! در ضمن همه رو درست میکنم چون امروز شما مهمون من هستید.

تشکر ... و آمد سر گاز. قابلمه ای از ک ... نت برداشت و ماهیها را بدون اینکه درونشان را تمیز کند و یا حتا بشوید، درون آن و یک عالمه آب رویش ریخت و کمی نمک و یا علی مدد!

با تعجب گفتم:

- نباید داخل شکمشون رو تمیز کنیم اول؟!

با نادانی گفت:

- نه خاصیتش به همینه، گنجشک چیه که کله پاچه اش چی بشه؟ اینا به این کوچولویی، چیزی تو شکمشون نیست که بخواد پاک بشه. تو بذار بعهده ی من!

منهم دیگر چیزی نگفتم و رفتم به سراغ تمیز کاری خانه... همیشه فکر میکنم خانه که تمیز و مرتب باشد، انرژی مثبت در آن جریان پیدا میکند و برع ... خانه ای که نامرتب و کثیف هست، تمام انرژی مثبت را از آدمها سلب میکند.

دو ـ سه دقیقه ای که گذشت، بوی بسیار نامطبوعی از آشپزخانه بلند شد. داشتم خود خوری می ... که به مسعود چیزی نگویم که صدای جیغ پیرزن از راه پله ها بلند شد...:

ـ این بوی چیه؟

به مسعود نگاهی ... و هر دو به راهرو رفتیم. سلام کردیم و مسعود گفت: ماهی.

پیرزن رفت سراغ قابلمه، سرش را برداشت و با اخمی عمیق در صورت پر چین و چروکش ـ که من آنها را دوست می داشتم ـ گاز را خاموش کرد و پرسید:

- تمیزش نکردید؟ و بدون آنکه منتظر جواب بشود، سری به تاسف تکان داد و قابلمه را در آبکشی در ظرفشویی خالی کرد. چقدر خوشحال بودم که دیگرمجبور نیستم آن غذا را بخورم!

مسعود گفت: من اینجوری می پزم. اینا کوچکند، کثیفی ندارند!

پیرزن آب سردی روی ماهیها ریخت و سر اولین ماهی را با مهارت از تنه جدا کرد. بطوری که دنباله ی سر، روده ی کوچک ماهی بود که در دست دیگرش ماند. آنرا با ح ... جالبی که من خنده ام گرفته بود جلو صورت مسعود گرفت و پرسید:

- پس این چیه؟ میخوای اینا رو هم بخوری؟

( چقدر بد است که آدم بخواهد بخندد و نتواند )

مسعود فقط نگاهش کرد و چیزی نگفت. ازش تشکر ... و گفتم:

- من حالا یاد گرفتم، همه رو تمیز میکنم.

پیرزن رفت. من و مسعود مشغول کندن سر ماهیها شدیم. ولی وقتی پیرزن به پایین پله ها رسید، مسعود بقیه ی ماهیها را درون قابلمه ریخت و آبی رویش و سر قابلمه را بست و گفت:

- من همیشه اینجوری درست میکنم، محلش نذار!

دارم فکر میکنم شاید خوردن همانها هفته ای سه بار باعث آن تب و لرزها میشد!

ظهر شد و مهین و نادر که بیرون بودند، برگشتند. اولین سوال این بود که:

- این بوی چیه؟

من قبل از اینکه حرف ناجوری بزنند که راه شان را برای رفتن سد کند، گفتم:

- مسعود امروز برامون آشپزی کرده، غذای ماهی.

تشکر ... د و سر سفره نشستیم. بوی غذا فوق العاده بد و نامطبوع بود. ح ... تهوع بمن دست داد و برای اینکه بی ادبی نکرده باشم گفتم:

- من این نوع ماهی را دوست ندارم، برنج تنها می خورم.

مهین با اخمی که یعنی: نگو! گفت:

- حالا که مسعود زحمت کشیده بخور!

و تا من بخواهم ع ... العملی نشان بدهم، مسعود چند قاشق پر از خورشت، در پیشدستی ام یله کرد... خدایا خودت رحم کن که ... ابکاری نکنم که کار مهین و شوهرش به دست او بند است.

هر سه آنها شروع ... د به خوردن. با خودم فکر ... : با یکبار روده ی پر از ... ماهی خوردن که نمی میری، فکر کن داری شکنجه میشی، بخور! ارزش داره! و اولین قاشق غذا را به دهان گذاشتم، ولی نتوانستم آنرا قورت بدهم! مزه ی غذا را حس ... همان و دویدن به دستشویی برای پس دادنش همان!

مثل یک گنا ... ار برگشتم و از آنها بخصوص از مسعود، مدام عذر خواهی ... و اضافه ... که: