نادر و مهین از سرکار برگشتندبا شوخی به مهین گفتم:

- چون ممکن بود که تو با به سرکار رفتن با این کیف کهنه، آبروی منو ببری، دو تا کیف ... یدمولی قول بده که تا قبل از خواب امشب، با کیف درب و داغونت، عوضش نکنی.

خندید و گفت:

- چند ساعت دیگه هم میتونم اون کیفو نگه دارم.

آنها گرسنه نبودند و منهم بخاطر اینکه دلهره داشتم، نتوانستم غذا بخورمساعت شش از پسرها خداحافظی ... و از خانه بیرون زدیم.آرام آرام بطرف خانه ی حمید، جایی که قرار داشتیم، می رفتیم و در راه نادر با مهربانی مرتب شانه های مرا در دست هایش فشار میداد و میگفت:

- داری میری ها، دلمون برات تنگ میشه ولی تو هم جای ما رو اونجا خالی کن، باشه؟ و یا...

- اگه شما رد شدید، ما هم خیلی زود میایم دنبال سرتون، غصه نخور.

و جواب من از بغض جدا شدن، تنها لبخند تلخی بود و بس.

در تمام طول راه مهین و من ... ت بودیم.

تا زمان سوار شدن به تا ... ی که من و محمد را بطرف ایستگاه قطار می برد، بغضم را فرو می دادم و ادای آدم بزرگها را در آوردماما وقتی این عزیزترین موجود خدا را برای خداحافظی در آغوش گرفتم، تبدیل به بچه ای شدم که نمی خواست به هیچ قیمتی از معبودش جدا بشودحتا برای موقت.

من این بغض را در گریه ای بی امان شستمخدایا چطور از او جدا بشوم؟ مهین تمام تار و پود زندگیم بود، مگر می شد بدون او بروم؟

دوست های محمد صبورانه ... ت ایستاده بودند اما صدای ناهنجار راننده ی تا ... ی درآمد که:

- یالا، عجله کنید!

اشک های سرسخت و کمیاب مهین سرازیر شدنادر مرا  از او جدا کرد و به داخل تا ... ی هدایت کردهمچنان گریه می ... و هیچ حرفی نمی زدمفقط دوباره برگشتم و صورت ظریف و قشنگش را بوسیدم و رفتم...

تا زمانی که به ایستگاه قطار رسیدیم، محمد با راننده حرف میزد و مرا با درک بسیار، بحال خودم گذاشتدلم میخواست برای همیشه گنگ شوم و هیچ ... ، هیچوقت، کاری بکارم نداشته باشد!

سوار قطار شدیمدر کوپه ای که چهار نفر دیگر هم نشسته بودند.

اگر درست یادم باشد، ما دوازده ساعت بعد به مرز یونان رسیدیممحمد با خودش یک کیسه پسته آورده بود و وقتی قطار برای بازرسی ویزای مسافران توقف کرد، بخودش ادوکلن زد و کیسه ای پر از پسته بمن داد و گفت:

- وقتی بازرس به کوپه ی ما وارد شد، بهش پسته تعارف کن و بعد یکی هم خودت بخور که شک نکنه که ما میدونیم که اینا میمیرن واسه پسته ی ایرونی!

و باز لبش به خنده ی بی آلایش و زیبایش، به دلگرمی باز شدلبخندی زدم و گفتم:

- شما رو نمیدونم ولی من دارم از ترس سکته می کنم.

دلیل نگرانی من این بود که توی راه محمد بمن گفت:

- یادتون باشه اگه پرسیدن چرا دارید میرین یونان، بگو شوهرم دانشجو هست و ما داریم برای تعطیلات میریم یونان رو ببینیم چون شنیدیم خیلی قشنگهاگه هم پرسید چقدر می مونید، بگو دو هفتهچند پول دارید؟ هزار دلار!

و همین باعث میشد که تمام تن ام بلرزدچون این یک امر عادی است که در هر مرزی بخواهند موجودی مسافر را ببینندمن بودم و ده دلار و محمد هم پنجاه دلار داشت که سی دلارش بابت غذای داخل قطارش ... ج شد

 از بس استرس داشتم، ح ... تهوع داشتم..بازرس به کوپه ی ما وارد شداو انتخاب می کرد که چه ... ی پیاده شود و به دفتر مرزبان برود. چه ... ی بماند و با خیال راحت منتظر باشد تا او پاسپورتش را به دفتر بازپرسی ببرد و با مهر ... وج برگردد!

بزبان ترکی صبح بخیری به عموم گفت و پاسپورتها را خواستمحمد پاسپورت را بطرف او گرفت و من کیسه ی پسته را... مشتی برداشت و در جیبش ریختنگاهی به داخل تمام پاسپورت ها کرد و رو بما کرد و گفت:

- شما دوتا..... پائین!

 با زانوانی لرزان پیاده شدم و محمد پشت سرم می آمدخنده بر لبانش ماسیده بود و رنگ به چهره نداشتبه پشت در دفتر که رسیدیم، ... از ما خواست همان جا صبر کنیم تا صدایمان کندچند نفر دیگر نیز آنجا منتظر بودند.

کیسه ی پسته در میان انگشتانم خیس عرق بود و دلم می خواست بیاندازمشنفس عمیقی کشیدم، به محمد رو ... و گفتم:

- حالا چی میشه؟

دویاره خنده ی قشنگ اش را تحویلم داد و گفت:

- هیچی، فوقش برمی گردیم ترکیه!

- اگه بندازنمون زندان چی؟

- فکر منفی نکنید... صبر کنید ببینیم چه خاکی بسرمون می ریزند... و در حالیکه به حال زار من خیره شده بود، دوباره زد زیر خنده!

تازه می دیدم که این پسر خوب و دوست داشتنی، چشم هایش با آن مژه های بلند و پر پشت، عجیب قشنگ و درخشانندآفتاب، زیبایی آنها را چند برابر کرده بود و محال بود که خنده اش مخاطب را به لبخند وا نداردچون بسیار انسان صمیمی و پاکی بود.

کم کم مسافران دیگر که در قطار خاموش گرمشان شده بود، پیاده شدنددو ساعت و نیم معطلی ما برای بازرسی تمام پاسپورت های مشکوک، بطول انجامیدتا ما را که یکی به آ ... بودیم را صدا ... د... در این مدت تصمیم گرفته بودیم که خونسرد باشیم و دو چیز را فراموش نکنیملبخند و پسته رااین کیسه ی پسته تنها سلاح ما بود!

وارد شدیممردی در لباس نظامی پشت میز بود که جدی بودن صورتش را نمی شد نادیده گرفتسلام کردیم و جو ... داد و در حالیکه به داخل پاسپورتمان خیره شده بود، به زبان انگلیسی پرسید:

- چرا می خواید برید یونان؟

محمد با لبخند معروفش و با انگلیسی نه چندان خوب اما با حفظ بجای خونسردی تمام، جوابهای از بر کرده اش را شروع کرد:

- چرا نه؟ یونان خیلی زیباست و ما هم تصمیم گرفتیم یک هفته قبل از برگشتن به ایران و درس و زندگی و کار، از زیبایی های یونان دیدن کنیم.

وقتی محمد شروع به جواب دادن کرد، آن مرد نگاهش را به چشمان محمد دوخته بوددرست مثل یک روانشناس مجرببا لبخندی که خوشم نیامد پرسید:

- ماه عسل؟

محمد با لبخند گفت بله.

مشغول خوردن پسته شدم. خداخدا می ... که از من چیزی نپرسد... نگاهی بمن کرد و گفت:

- پسته ی ایران!

کیسه را جلوش گرفتم... بی آنکه فکر کنم با این بی پولی ما می تواند غذای راهمان باشد، کیسه را روی میز گذاشتمبازپرس با ح ... بی تفاوتی تشکر کرد و گفت:

- امیدوارم اوقات و خاطرات خوبی در یونان داشته باشیدو مهر ورود به یونان را کوفت روی ویزای پاسپورت!

از ته دل لبخندی زدم و همزمان با محمد از او تشکر ... و بیرون آمدیم.... خدای منیعنی رد شدیم؟ تا زمان سوار شدن باید جلوی خوشحالی مان را می گرفتیم تا شک نکنند.

بعد از بیست دقیقه ای کارگران قطار از مسافرین دعوت به سوار شدن ... د. ما با شادی غیر قابل وصف و با عجله سوار شدیم و به کوپه ی خودمان رفتیم.

قطار حرکت کرد اما شروع کرد به برگشتن به طرف ترکیه!

چرا؟ نمی دانستیمهر دو ... ت نشستیم و فقط می دانستیم که اگر پنج ساعت دیگر پیاده مان کنند، در آتن هستیماما اگر ده دوازده ساعت دیگر، در استانبول ی که دیگر در آن جایی برای من یکی نبودحتا نمی توانستیم که راه آمده را با الان مقایسه کنیم چون زمانی که بطرف مرز می آمدیم، شب بود و تاریک و ما هیچ جا را نمی دیدم.

دو سه ساعتی گذشت و ما تصمیم گرفتیم برای هوا خوری و اینکه خستگی را از پاهایمان بیرون کنیم به خارج از کوپه برویم که محمد متوجه نقشه ی راه بین ترکیه و یونان، روی دیواره ی کوپه مان شد.

نقشه به این شکل بود که نقطه ی مشترک مرز ترکیه و یونان شبیه یک استخوان جناق بودآ ... راه که به مرز یونان می رسید، به درازای ده کیلومتر بر می گشت اما بعد به طرف سمت راست، بسوی یونان ادامه می یافتهر دو نفسی به راحتی کشیدیم و خوشحال، کنار نرده ی آهنین قطار به تماشای زیباییهای بین راه یونان خیره شدیم.

معمولن راههای بین دو شهر، خشک و بی آب و علف هست ولی این راه تمامن سبز بود و زیباگاهی از کنار مزرعه هایی رد می شدیم و گاهی به د ... ده هایی که مردمش با سرزنده گی، رنگ های شاد لباسشان را به چشم های دیگران به مهمانی می بردندآن زمان هر دو خوشحال بودیم و احساس گرسنگی کردیممحمد از بوفه، نوشابه و ساندویچی برای خودش و برای من بخواسته ی خودم یک شیر شکلاتی ... ید.

دقیقن یادم نیست ولی فکر میکنم پنج ساعت بعد از حرکت از مرز، به آتن زیبا و افسانه ای رسیدیم و از قطار پیاده شدیم... خب، من با جدیت به محمد شرط کرده بودم که بمحض رسیدن به آتن مرا به حال خودم بگذارداما حالا که رسیدیم، نفس ام گرفت و بی اختیار بخودم می پیچیدم. از استرس ح ... تهوع بهم دست داد... محمد با تعجب و با لهجه ی قشنگ رشتی اش از من پرسید:

- چی شد؟

جواب دادم:

- حالا رسیدیم، من نه زبان می دونم و نه جا و ... ی رو می شناسم، نه پول! من اینجا چکار می کنم؟!! چرا اومدم؟!!!

خندید و گفت:

- ای بابا، من که شما رو به امان خدا رها نمی کنمبیاین با هم بریم خونه ی این دوستم تا اونا راه و چاه رو بما یاد بدن، اونا ی ... اله اینجان!

با تعجب گفتم:

- تو استانبول که بمن گفتند هر کی بیاد یونان، شش ماهه به مقصد فرستاده میشه!

- بشنو و باور نکن نسرین خانمو با خنده اضافه کردکارای مقدماتیش شش ماه طول میکشهحالا بیاین بریم خسته ایم و گرسنه، مدتی مهمون اونامی شیم تا جا بیافتیم.

گفتم:من چطور با دوستای شما زندگی کنم؟ بعدشم اونا دوستای شما هستن، من چکاره ام؟

باز با لبخند جواب داد:

- اول این که میدونم شما فکر کردین اونا پسرای مجردند، نه اونا یه زن و شوهر شمالی هستن با دوتا بچه و خیلی مهربوندومن مطمئنم براشون مهم نیست شما رو هم داشته باشن.

شما هیچ راهی نداری بجز اینکه یا بدون اطلاع که چی باید بگی و چی رو نگی تا راه بقیه رو پشت سرمون ... اب نکنین برید اداره پلیس و خودتونو معرفی کنید و یا با من بیاین خونه این دوست من و از راه عاقلانه ترش وارد بشینحالا کدومش؟

کمی فکر ... و دیدم من نمی توانم پل های آمدن بقیه ی ... انی را که پشت سر ما راهی هستند را ... اب کنم ... ی یا جایی را هم که نمی شناسم، پس با او راه افتادماز ایستگاه به خیابان رفتیم و سوار تا ... ی شدیممحمد آدرس محل زندگی دوستش را به راننده داد و در کنارش نشست.

کیلومتر شمار تا ... ی هر چقدر از بیست دلار باقیمانده ی پول ما بالاتر می رفت، فشار خون منهم به همان میزان بالا می رفتو محمد که حواسش بود، هر از گاهی به طرف من برمی گشت و می زد زیر خنده و تکرار می کرد:

- نگران نباشین!

آ ... کار طاقت نیاوردم و پرسیدم:

- آخه چطور نگران نباشم؟! ما که اینقدر پول نداریمچقدر خونه ی دوستتون دورهکاش با اتوبوس رفته بودیم... تو رو خدا ازش بپرسید کی میرسیم... من دارم سکته میکنم.

باز خندید و با اشاره به ساعت از راننده با انگلیسی دست و پا ش ... ته ای که از انگلیسی من خیلی بهتر بودپرسید و او گفت از ایستگاه قطار تا آنجا تقریبآ یک ساعت راه استاسم آن محل هرگز از یادم نمی رودلاوریون

محمد دیگر بطرف من برنگشت و به فکر فرو رفت، اما مثل همیشه خونسرد بود.

جاده در نهایت زیبایی و سرسبزی اش بود که گاهی از کنار دریا رد می شدبا مردمانی با چهره های بسیار آرام و مهربان برع ... آنچه من در ترکیه برخورد ...  پلیس خیلی کم بود و هوا فوق العاده دلپذیر... تا به لاوریون رسیدیم و پیرمرد با زبان یونانی چیزی گفت که ما فقط کلمه ی لاوریون را شناختیمبه کیلومتر شمار سرک کشیدمنزدیک شصت دلار بود، دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و نمی دانستم محمد چه خواهد کرد، چون از من هیچ کاری ساخته نبود

 با توقف تا ... ی، محمد از تا ... ی پیاده شد و شروع به دویدن کردمن سر جای خودم خشکم زدخدایا این چه مصیبتیه دیگه؟


ادامه دارد...