راننده بطرف من برگشت و با ح ... تعجب بمن نگاه کردانگار با نگاهش داشت می گفتچی شد؟!

من که در تا ... ی را باز کرده بودم و هنوز در توی دستم بود، با نگاهم رد محمد را دنبال ... و دیدم که با یک زن روسری بسر حرف می زند.بعد وسایل زن را از دستش گرفت و او از کیفش چیزی در آورد و به محمد دادوسایلش را با خنده از او گرفت و محمد بسوی تا ... ی برگشت... نفسی کشیدم و پیاده شدممحمد پول را به راننده داد و از صندوق عقب تا ... ی، ... هایمان را برداشتیم و بسوی زن خنده رو روانه شدیم.

فهیمه زن بسیار زیبایی بود که همیشه سر گونه هایش گلگون بود و لبخندش قطع نمی شدآنها شروع ... د به گیلکی صحبت کرد و من یک کلمه از این لهجه ی شیرین را نمی فهمیدمبه ساختمان بلندی وارد شدیم و به طبقه ی دوم رفتیمراهرو پر از ایرانی بود و شلوغ... احساس غربت کمرنگ شدما به اتاق بسیار بزرگی وارد شدیممردی روی یک رختخواب دراز کشیده بود که محمد او را بغل کرد و مشغول به چاق سلامتی ... شدندفهیمه به من گفت:

- شوهرم طاهر، تازه آپ ... س شو عمل ... .

او و همسر اش همشهری محمد بودنداو مردی خج ... ی بود که بسیار آرام و یواش حرف می زد و نقش کمرنگی در زندگی آنها داشت.

سلام ... و با تعارف فهیمه به جایی که او اشاره کرد، نشستمدو پسر سه و پنج ساله ی آنها با شیطنت قشنگ بچه گانه شان هر دو طرفم را گرفتندپسرک جوانتر که شیطنت از چشمهای قشنگش می بارید، دستهایش را برایم باز کرد و من با تمام جانم او را در آغوش گرفتمدر آن اتاق احساس سربار بودن و غریبگی می ... و حالا، آغوشی باز به محبتی را، بالاتر از نیازم می دیدمنه او مرا ول می کرد و نه من او را تا بالا ... ه او را روی پاهایم نشاندمیک دستش را دور گردنم انداخت و بمن خیره شدلبخندی زدم و گفتم:

- اسم این دوست کوچولوی من چیه؟

- سعید.

رو به پسر دیگر ... و پرسیدم:

- اسم تو چیه؟

با کمرویی جواب داد:

- من علی ام

- اسم من هم نسرین هست.

سعید سرم را در میان دستانش به سر خودش فشار داد و گفت:

-  ... نسری ی ی ن!

محمد زد زیر خنده و گفت:

- چه زود دوست پیدا کردی نسرین خانم... سعید اگه بیشتر فشار بدی دیگه ... نسرین نداری ها...

سعید پرسیدچرا؟ فهیمه در حالیکه دست سعید را از دور گردنم باز می کرد گفت:

- چونکه تو داری خفه میکنی این بنده خدا رو!

بعد از دوش گرفتنی که در ... داخل راهرو بود، خستگی راه را از تنم شستم و بعد پای سفره ی گشاده ی آنها نشستمچقدر احساس زیادی بودن می ... اما مهربانی آنها، احساس بد غریبگی را در من از بین می بردبعد از ناهار فهیمه گفت:

- بهتره کمی بخو ... م که از یک ساعت دیگه، همه میان برای دیدن طاهر.

کمی این دست و آن دست ... برایم راحت نبود که جلو دوتا مرد غریبه بخوابممحمد گفت:

- من میرم پیش مصطفا، میخوام شوکه اش کنمبعدشم یه تک زنگ بزنم حمید ترکیه و بگم که پسته ایران جون ما رو نجات دادتا بقیه هم با پسته روانه شن...

از او خواستم سلام مرا هم برساندچشمکی دوستانه زد و گفت:

- بهش میگم همین الان بره دم مسافرخانه ی نادر و به اونا هم خبر بده.

لبخندی پر از سپاس را روانه ی او ... ، ممنون کوتاهی گفتم و بس... هیچ حرفی برای ابراز قدردانی ام رسا نبود.

بعد از ساعتی بیدار شدمزن و شوهر برای اینکه من و علی که در کنارم خو ... ده بود، بیدار نشویم، خیلی یواش با هم حرف می زدندعلی در اتاق نبودبلند شدم و با سر سلامی دادمفهیمه با دست به کنار خودش روی زمین اشاره کرد که یعنیبیا اینجارفتمگفت:

- اینجا بعد از اسم نویسی، چون مجردی، تو را با چند دختر دیگر هم اتاق می کنند و هر روز سه وعده غذا می دهند که البته ما خودمان طعم آنها را با زائقه ی ایرانی مان عوض می کنیم... و اشاره کرد به ک ... نت کوچک پایین اتاق که پر از ادویه جات و روغن و سس های مختلف و یک چراغ گاز سوز نُقلی بود، و ادامه داد که:

چون دخترهایی که اینجا زندگی می کنند مثل تو با وقار نیستند، اگر با اونا بری خیلی اذیت میشیمن میخوام تو رو ... م دختر خودمپیش ما بمون و بهشون بگو من جا دارم و فکر نکن سرباریما نه اجاره میدیم و نه پول غذاحتا اگه راحت تر میشی با ما، میتونی تو کارای معمولی مثل نظافت و شست و شو بمن کمک کنی و یا گاهی این سعید رو ببری پارک و باهاش بازی کنی.

قبل از اینکه جو ... بدهم، ... ی تلنگری به در زد و بابفرما ی فهیمه داخل شد.

دو نامزد جوان وارد شدنددختر کرد بودقد بلند و شخصیتی محکم داشت با صورتی پر از جای جوش های کنده شدهپسر، قد متوسط و شخصیتی دنباله رو و فرمان بر داشت که صورتی زیبا داشتچهره ی مرد را معمولن زیبا نمی خوانند، ولی در آنجا همه او را علی خوشگله می نامیدند. بله چهره ی زیبایی داشت اما دهانش را که برای حرف زدن باز می کرد، هر چه واژه ی زیبا را از یاد انسان می بردیک ذره شعور فردی و اجتماعی را فاقد بودبرع ... نامزدش که معلوم بود اهل مطالعه هست و بسیار دختر روشنفکری بود.

پشت سر آنها دیگران هم آمدند و در اتاق کاملن باز گذاشته شد تا هر ... میخواهد برای دیدن طاهر بیاید، راحت وارد شودسعید بیدار شده بود و خودش را به پای مادرش چسبانده بودانگار هنوز خواب کافی نکرده بود.

دوستان آنها خیلی راحت، چای درست می ... د و از خودشان پذیرایی می ... د و این صمیمیت برای من خیلی جالب بودهمه دور اتاق نشسته بودیم و هر ... وارد میشد، یک سوال را از طاهر به تکرار می پرسید:

- ح ... چطوره؟

فهیمه بمن نزدیک شد و گفت:

- سعید خودشو خیس کرده تو خواب، می شه ببری ... ش بدی!!! 

سعید را که از ... آوردم، تمام مهمانها جریان مرا می دانستندولی در همان حدی که فهیمه می دانست... سوالها شروع به با ... کرد و من فکر می ... که عجب اجتماع بیکار و فضولیبعضی هایشان آنچنان از من سوالهای خصوصی می پرسیدند که من بجای جواب به آنها، فقط ابروهای از تعجب بالا رفته ام را تحویل می دادم و بس

تا اتاق از وجود مهمانها خالی شد، بطرف کیفم رفتم و کتاب جاودانه ی فروغ فرخزاد را درآوردم و سعی ... خودم را مشغول کنم تا دیگر ... ی از من سوال نکنداما فقط به خطوط خیره شده بودم و چیزی نمی خواندمنمی توانستم

محمد با پسری لاغر و کمرو داخل شدندنامش مسعود بود، بسیار یواش حرف می زدبطوری که من تعجب می ... کهاینها چطور صدای او را می شنوند؟ 

فهیمه با گیلکی به او گزارش های مرا داد و رو بمن گفت

- نسرین این مسعود آقا که می بینی، قبول شده برای استرالیامنتظره بلیط اش بیاددارم بهش میگم شما موقعیتت چطوریه که بهت بگه چکار کنی

او در حالی که سرش پایین بود گفت:

- بهتره محمد و ایشون بهمون صورت زن و شوهر اقدام کنن چون زودتر روانه میشنالان مجردها رو سخت میگیرنمیدونید که اینا هر روز قانونشون رو عوض میکنن.

با توجه به تعریفی که از صدای ایشان ... باید حدس بزنید با چه گوش دراز ... ی، اینها را یکی در میان شنیدم و بهم چسباندم!

جواب دادم:

- بعد که قبول شدیم و رفتیم چی؟ اونجا هم نمایشی با هم زندگی کنیم؟... نهفکر نکنم... ترجیح میدم بیشتر منتظر بشم ولی دروغ نگم.

ی ... اعتی نشست و رفتاز او خوشم نیامد و می دانستم که احساسم بمن دروغ نمی گوید.

غروب فهیمه مرا با سعید به پارک پشت ساختمان فرستادبا سعید خوش بودم ولی رفتار فهیمه داشت شکل دیگری می گرفتبا تاریک شدن هوا پشه ها اذیت می ... د و ما برگشتیممهمانها رفته بودند و فهیمه جارو و دستمال گردگیری را بمن نشان داد و گفت:

- من دارم طاهر را کمک می کنم بره ... ، قربون دستت، اینجا رو تمیز کن تا ما برگردیم!

و دست سعید را گرفت و از در بیرون رفتطاهر با صورتی شرمزده آرام بطرف در رفت و چیزی به زبان گیلکی گفت که صدای فهیمه را بالا برد.

تنها شده بودماین تنهایی را هم دوست داشتم و هم نهو نمی دانستم تا کی از آن من خواهد بود؟ احساس سیندرلایی بمن دست داده بود. هر دم ممکن بود ... ی با تلنگری هل بخورد تو و من اینرا عادت نداشتم... خدایا چه بر سر من می آید؟ پنجره را باز ... ، نفس عمیقی کشیدم و مشغول تمیز ... اتاق شدمبرای اینکه خودم را دلداری بدهم، فکر ... کهلااقل سربار ... ی نیستماما می دانستم که نمی خواهم اینطور زندگی کنم.

ساعتی بعد که همه نشسته بودیم و فهیمه مشغول عوض ... مزه ی غذای شب بود، در راهرو ساختمان، گویی ز ... له شدو این مصطفی بود که از آتن برگشته بود و حالا بمحض رسیدنش، شنیده بود که محمد همراه یک دختر ... آمده، باید می آمد و مرا می دیدچونکه او ناجی همه ی ایرانیان ... ن آتن بود!

خانواده ی او در سفارت استرالیا و خانواده ی طاهر در سفارت کانادا پذیرفته شده بودند و منتظر بلیطهایشان بودندآمد و با خوشرویی سلامی کرد و با لهجه ی گرم خوزستانی بمن گفت:

- خوش آمدی خواهر من!

او مردی بلند قد و کمی چاق بود که گرمای حرف زدنش، از گرمی دلش سخن داشتمردی ساده و صادق و در عین حال بسیار باهوشاو با همسر بسیار مهربان و ... تش زینت و دختر شیرین ی ... ال و نیمه شان نصرت در آ ... راهرو منزل داشتند.

تشکر ... او با تکان دادن سر به نشانه ی افسوس گفت:

- ولی متاسفانه راه رفتن از یونان بسته شده، من دارم از دفتر سازمان ملل میام!

 از خودم وارفتم و خشکم زد... با ص ... که از ته گلویم به زور بیرون می آمد پرسیدم:

- راه بسته شده؟

مصطفی خنده ی شیرینی کرد و گفت:

- بازش می کنیم نسرین خانم، نگران نباش خواهر من!

و رویش را بطرف طاهر کرد تا ع ... العمل او را در مقابل این جمله ی آ ... ش ببیندطاهر گفت:

- یعنی دوباره میخوای شلوغ راه بندازی؟ ترا بخدا اسم ایرانی را به شلوغ ... و اینجور کارات آلوده نکن.

مصطفی خندید و رو بمن کرد و گفت:

- اینجا یونانه، مهد ... نوزاد هم اگر یه ذره دیر بهش برسن اعتراض میکنهچه خواسته ما که فقط میخوایم درها رو برومون نبندن... 

بعد رو کرد بطرف طاهر و ادامه داد

ـ حالا این محمد و نسرین خانم های نوعی چکار کنن؟ تو خودت راهی هستی، پس بیخیال دیگرون؟بابا ای ولله!

از اینهمه رک گویی هم به وجد آمده بودم و هم تعجب ... پرسیدم:

- حالا باید چکار کنیم؟

- هیچیامشب همه شامشونو سر ساعت هشت میارن تو اتاق ما که دور هم باشیم و بعدشم تصمیم می گیریم چیکار کنیمدر ضمن میدونستی اون پاسپورتی که باهاش اومدی، پا سپورت خانم من بود!

با ناامیدی گفتمنه نمی دونستم و فهیمه را که داشت در گوشم دوباره خورده فرمایش می داد، با بی حوصلگی نادیده گرفتم و سرم را روی زانو گذاشتم... راه خلوت ... دیگری نبود... چقدر دلم می خواست تنها باشم و نمی شد.

ساعت هشت با ظرفهای غذا و پیشدستی و قاشق و چنگال بدست، وارد اتاق مصطفی و زینت شدیمنزدیک سی نفر دور سفره هایی که بشکل مستطیل در کنار هم پهن شده بود، نشستیم و مصطفی مرا به عنوان خواهر جدیدشان به همه معرفی کرد و تک تک آنها را برای من نام برد.چند زن و شوهر و بقیه پسرهای مجردمن تنها دختر مجرد جمع بودمگویا دختر دیگری به اسم زهرا هم در آنجا زندگی میکرد که او را با دو زن ترک (ترکیههم اتاق کرده بودند و او چون بزودی راهی کانادا بود، برای ... ید به آتن رفته بود و شب در آنجا می ماند.

بعد از شام، خواستم برای جمع ... سفره کمک کنم که زینت نگذاشت و گفت:

- اینبار نهبگذار از راه برسی دخترعجله چرا؟

او هم رک بود ولی پر از مهربانیرک بودن مصطفی بُرَنده بود و جای حرف برای طرف مقابل نمی گذاشت ولی صریح بودن زینت از جنس ابریشم بودنرم و لطیف لااقل آنشب برای من )

عادت چای خوران ایرانیها بعد از غذا و بعد از آن مصطفی از مردی با سبیلهای کلفت و درازی که تاب شان داده بود خواست که بخواند و او فورن شروع کردشبی که آواز نی تو شنیدم دوان دوان تا لب چشمه دویدم....

ای خدااا...  قرار بود درباره باز شدن درهای سازمان ملل حرف بزنند، پس لب چشمه چه می کنند؟ مدت درازی گذشت، بقیه کف می زدند، منهم پیروی ... مصطفی به شومن ی مبدل شده بود و از یکی دیگر خواست جک تعریف کنداو هم شروع کرد به تعریف ... یک جک ترکی و بعد رشتی و... دیگران را به خنده واداشتنتوانستم بخندماز هر چه جک ملیتی بیزارم.

سعید بمن چسبیده بود و من داشتم با موهایش بازی می ... ... ی ... اعتی گذشت و مصطفی شروع کرد به گفتن اینکه سازمان ملل بخاطر متقاضی زیاد تصمیم گرفته که در را بروی مردم ببندد و هیچ چاره و راهی نیست بجز اعتصاب ... جلو در سازمانهر کی حاضره فردا به آتن بیاد تا شروع کنیم، فردا صبح ساعت ده، دم ایستگاه اتوبوس باشهو تو خواهر رو بمن میل خودته ولی فکر می کنم که تو مجبوری با ما بیایی.

با اطمینان گفتم:

- میام.

فهیمه داد زد:

- نهکجا بیاد؟ نسرین دختر خودم شده و درست نیست بیاد میون یه مشت مرد بایسته به شعار دادناو پیش من می مونه و هر کاری من بگم میکنهتا زمانی که ما اینجاییم او هیچ غمی نداره و پیش ما زندگی میکنه!

ابروهایم بالا مانده بود و خشکم زده بود ولی گفتم:

- بعد وقتی که شما رفتید کانادا من چکار کنم؟

با پررویی جواب داد:

- بعد از اونم خدا کریمه!

به آرامی اما محکم گفتم:

- شما خیلی محبت دارید ولی اجازه بدید خودم تصمیم بگیرممن میخوام برم و میرممن نه می خوام استقلالمو از دست بدم و نه می خوام سربار شما باشم یا زندگیمو روی موندن و رفتن شما تنظیم کنممن هر چه زودتر باید اسم نویسی کنم و برم سر یه کاربرای خودم برنامه هایی دارم فهیمه خانم که با این خواسته شما جور در نمیاد.

از خودش وارفت و خواست چیزی بگه که طاهر خیلی آرام چیزی به زبان گیلکی به او گفتاما او رو بمن کرد و خواست به من جو ... بدهد که مصطفی خندید و گفت:

- فهیمه خانم شما کوتاه بیا دیگه خواهر منایشون باید تصمیم بگیره که گرفتهپس شما هم بیخودی خودتو سکه ی یه پول نکن و به خواسته اش احترام بذارخوشم اومد که فهمیدم با یه دختر عاقل و محکم و قوی وطنم طرفماز این ببعد هر کی به نسرین کم احترامی کنه، یعنی به من بی احترامی کرده. ( و از آن ببعد، لقب خانم از جلو اسمم، برای او برداشته شد ولی هرگز رفتارش، بجز یک رفتار محترمانه و صمیمی نبود )

فهیمه به دلیل و یا بهانه ی حال طاهر، زودتر از همه بلند شد و منهم چون با آنها زندگی می ... ، به تبعیت بلند شدممصطفی از من خواست که اگر خسته نیستم، بمانم و بعد بروماما نمی خواستم جو را برای فهیمه بدتر از آن کنم، هرچند حالا با چهره ی متفاوت او، جو اتاق آنها برای من دیگر اصلن راحت نبود.

تشکر ... و با یک شب بخیر عمومی و تشکر از زینت و مصطفی، دست کشیده ام را به راه سعید سپردم و رفتمبه اتاق که رسیدیم، فهیمه بچه ها را با خشونت مجبور به خواب کرد و در کنار من نشست و از محیط کثیف آتن برایم گفتخیالش را راحت ... کهاگر ... ی بخواهد ناپاک زندگی کند، جا و مکان برایش مهم نیست و میدانم که با معیارهایی که من برای زندگی دارم، نمی توانم به راههای فرعی و راحت زندگی فکر کنمدر ثانی اگر من انتخاب کنم که بقول او بناپاکی کشیده بشوم، او نمی تواند راه مرا با چند نصیحت عوض کندبه او یادآوری ... که هیچ ... دوست ندارد یکنفر دیگر برایش تکلیف مشخص کند، حتا خودشبعد رویش را بوسیدم بابت همه چیز ازش تشکر ... و خو ... دیم.

صبح در ایستگاه اتوبوس، متوجه شدم که حدود بیست نفر راهی اندبه محمد نزدیک شدم و با خج ... گفتم:

- من پول کرایه اتوبوس ندارم.

گفت:

- نگران نباشین، من مال هر دومان را حساب می کنم.

اضافه ... :

- قرض کرایه تا ... ی به فهیمه را بعدن با این یکی، یکجا بهتون میدم.

با لبخند و تکان سری تاییدم کرد و گفت: خیلی خب، نگران نباشین فعلن.

مصطفی کرایه مرا جلوتر از محمد پرداخت و گفت:

- نسرین مهمون من و زینته امروز.

من هرگز در زندگی فعالیت ... نداشته امچون نه دانش اش را داشتم و نه جرئتش راحتا یکبار که ... ، مهین بمن گفتداره تو مملکت ات یک رویداد تاریخی اتفاق می افته و تو باید سهم داشته باشیمنهم که بلد نبودم به او "نهبگویم، با او به تظاهرات و ... رفتمهنوز پنج دقیقه نگذشته بود که مردی از پشت، با مشت کوبید به ستون فقراتمآنقدر درد داشتم که نفسم بُریدرو ... به مهین، و گفتممن میخوام برم خونهو رفتمحالا هم این کاری که داشتیم می کردیم برای من خیلی سنگین بود ولی بی پولی و راه به جای دیگری نداشتن، مرا مجبور کرد که با آنها همراه بشومصادقانه بگویم که شاید اگر مشکلی نداشتم، به آن جمع نمی رفتمکاری که زینت و مصطفی ... د.

ما بعد از دوازده روز، موفق شدیم درهای بسته را باز کنیممن و زینت بودیم و یازده مرد دیگرمن بخاطر نداشتن پول، نمی توانستم غذایی ب ... م و در نتیجه گرسنه می ماندم و اگر زینت که در اینمدت با هم خیلی دوست شده بودیم، می پرسید تو ناهار چی میخوری؟ میگفتم من گرسنه نیستممگر زمانی که گروهی غذا می ... یدندمن در عرض این دوازده روز، هفت کیلو لاغر شده بودم و شلوارم دیگر به کمرم خیلی گشاد شده بود و مرتب باید آن را با دست نگه می داشتمتا اینکه چند شب قبل از تمام شدن اعتصاب، با زن و شوهر جوانی بنام نسرین و منصور، که تا آنشب چند بار برای دیدن ما اعتصاب کننده ها آمده بودند،مشغول حرف زدن بودم که او دید دستم از کمر شلوارم کنده نمی شودبه من گفت:

- ما خیاطیم و تو خونه کار می کنیمبیا امشب بریم خونه ما، شلوارتو برات تنگ می کنم، یه دوش گرم هم بگیر و فردا صبح برت می گردونم اینجا.

با وجودیکه پیشنهادش خیلی مرا وسوسه کرده بود، گفتم:

- فکر نکنم بتونم اینجا رو ترک کنم

از مصطفی پرسیدیم و در نهایت، با قول به اینکه صبح زود برگردم، با آنها رفتمهرگز لذت دوشی را که بعد از ده روز ... نرفتن، در خانه ی آنها گرفتم، از یاد نمی برمانگار زیر آب تمام خستگی های این مدت را شستم.

از ... که بیرون آمدم شلوارم آماده بود ولی خج ... می کشیدم که بخواهم آنرا بشویم و متاسفانه در ... کوچکم، شلوار دیگری نبود.پیژامایم را پوشیدم و به راحت ترین خواب دنیا فرو رفتم.

وقتی بیدار شدم،شلوارم شسته شده و اطو کشیده، منتظرم بود.خدایا اینها فرشته اند؟

در حین روزهای اعتصاب، با زهرا، دختر بقول فهیمه بدی که راهی کانادا بود، آشنا شدمدختر بسیار خوب و قوی بود که به هر ... میدان نمی دادبا پسرها با روی گشاده صحبت می کرد و راحت می خندیداین مسئله باعث شده بود که از طرف ... ن آن ساختمان در لاوریون، دختر بد و لاابالی معرفی شوداو به مردم به صورت انسان می نگریست نه نر یا مادهو این برای من نکته ی باارزشی بود که مرا بطرف خودش کشاندمن این نکته را از او برای همیشه یاد گرفتم و از آن ببعد فقط شخصیت آدمها برایم ملاک انتخاب دوستی هستند نه مرد یا زن بودن آنها.

او هر شب برای من یک سیب سرخ درشت می آورد و مرا از جمعی که بیست و چهار ساعت با آنها بودم، به پیاده روی می برداو را هنوز دوست دارم ولی متاسفانه با رفتنش از آتن، برای همیشه او را گم ... روزهای آ ... اقامتش هر روز با هم به بازار رنگارنگ و زیبای آتن می رفتیم تا او برای خواهر حامله اش سوغاتی ب ... دخواهرش و شوهر او در تورنتو منتظر او بودند.

 

آن روز به محل اعتصاب برگشتم و حالم آنقدر بد شد که با آمبولانس راهی بیمارستان شدم.


ادامه دارد...