... وقتی دیپلم ام را گرفتم، در کنکور سراسری شرکت ... و قبول نشدم. اولین کاری که برایم جور شد، فروشندگی در یک فروشگاه شیک و بزرگ شهر بود. من در قسمت لوازم آرایش و ... آنجا مشغول کار شدم و پسری بنام رضا در قسمت لباسهای مردانه بود که از همه ی مردهای آنجا مودب تر بود. حدود یک سال و نیم بود که آنجا کار می ... ، که خانه ی کوچک و قشنگمان را فروختیم و به خانه ی بزرگی در آنطرف شهر نقل مکان کردیم

من که باید دو برابر و نیم  نسبت به قبل کرایه تا ... ی می دادم، به صاحب کارم گفتم که باید بفکر کار دیگری در محله ی خودمان باشم چون با این حقوق برایم ارزش اینهمه ساعات کاری و رفت و آمد را ندارد.

قسمتی که من کار می ... با دیواری از بقیه ی قسمت های ... نه، مردانه و کودک جدا بود ولی صاحبان این گالری سه نفر بودند که باهم آنجا را اداره می ... د. زمانی که من با رئیس قسمت خودم حرف زدم، او به آنطرف دیوار رفت و جریان را با ناراحتی برای آنها گفت. گویا قبل از من بجای فروشنده، یک ... در آنجا اشتغال داشته و بخاطر اینکه بقول خودش، بارها من از امتحان های پی در پی و دنباله دارش رو سفید بیرون آمده بودم، نمی خواست مرا از دست بدهد.

زمانی که آنها حرف می زدند، رضا حضور داشته و پیشنهاد می کند که چون تقریبن در یک محل زندگی می کنیم، من با او بسر کار بروم و ظهرها هم با او بخانه بروم. فقط چون شب ها من ی ... اعت زودتر از او تعطیل می شدم، خودم بروم.

بنظر منطقی آمد و منهم قبول ... . بمرور زمان یک دوستی بسیار ساده و محترمانه، در حد همان فاصله ی بین کار و خانه، بین ما بوجود آمد. من او را به کتاب خواندن وا داشتم و او مرا به عکاسی تشویق کرد و بعد هم به من و مهین رانندگی را که می گفت یکی از شغل هایش هست، یاد داد. تا یک روز که او نیم ساعت دیر و بجای پیکان سبز پسته ای اش، با یک تا ... ی بدنبالم آمد. گفت که ماشین اش ... اب شده و این تا ... ی هم مال او و برادرش هست. 

وقتی رسیدیم به مغازه، مردی با کارت مخصوصی نزد او رفت و گفت باید خودش را به کمیته ی تا ... یرانی معرفی کند بود که ممکن است شماره ی تا ... ی را از دست بدهد چون بنظر می آید که در این مغازه کار می کند و به تا ... ی نیازی ندارد.

آن روز آ ... ین روز کار رضا در آن فروشگاه شد.

با چهره ای خندان، آمد و از من خداحافظی کرد و گفت که از این ببعد با تا ... ی مرا خواهد برد! قبول ن ... و او رفت. شب موقع رفتن بخانه شد و من باید پنج دقیقه ای پیاده می رفتم تا برسم به یک چهار راه بزرگ و منتظر تا ... ی شوم و بعد از یک مسیر ربع ساعته، با اتوبوس یک مسیر نیمساعته را می رفتم و بعد تا ... ی یک مسیر پنج دقیقه ای (چون خیابان چراغ درست و حس ... نداشت و تاریک بود ترجیح می دادم پیاده نروم) و بعد دو سه دقیقه پیاده تا برسم به خانه!

وقتی از اولین تا ... ی در ایستگاه اتوبوس پیاده شدم، ... ی بوق زد، ناخودآگاه برگشتم. رضا بود. سوار شدم... او مرا بخانه رساند و گفت:

- من احتیاج دارم با شما حرف بزنم.

ولی چون مرتب مسافر سوار و پیاده می شد، او نتوانست حرفش را بزند و موقع پیاده شدن بمن گفت:

- خواهش می کنم اجازه بدین من فردا ظهر بیام دنب ... ون ولی به بچه های فروشکاه چیزی نگید! من باید با شما در مورد یه موضوع مهم حرف بزنم. گفتم:

- حالا بگید.

گفت نمی تونم. الان نه. تو این تا ... ی نمیشه. نمیخوام از دستش بدم. فردا با ماشینم میام تو خیابون پشت فروشگاه منتظرتونم، خواهش می کنم نگید نه!

چون گفته بود موضوع خیلی مهمی بود و من تازگیها با یکی از شرکا بحثم شده بود، فکرم به آن سو متمایل شد و قبول ... .

فردای آن روز، دیدن و رفتن با او همان و ابراز اینکه مدتهاست که عاشق من شده، همان. اول خندیدم چون فکر من کجا و حرف او کجا؟ ولی بعد به او گفتم:

- من نه اینکه به شما ولی اصلن تو این خط ها نیستم.

گفت:

- می دونم. همیشه وقتی مشتری ندارید، کتاب میخونید و همیشه ما بسته به قطر کتاب تون ... می کردیم که چند روز طول میکشه تا تمومش کنید. می دونم که شما.... 

و چیزهایی را درباره ی من گفت که فکر می ... هیچ ... درباره ی من متوجه نمی شود یا نمی داند!

 گفتم:

- حالا شما میخواید من چکار کنم؟

گفت:

- بمن فرصت بدید تا بتونید منو بشناسید. اگر هم نخواید، هیچوقت مزاحمتون نمی شم.

پرسیدم:

- یعنی چطوری بهتون فرصت بدم، دوست دخترتون بشم؟

خندید و گفت:

- نه... بذارید مثل قبل برسونمتون. تو همون فرصت کم هم میتونیم همدیگر رو بیشتر بشناسیم.

گفتم باشه و او با خوشحالی منو رسوند و رفت.

بعد از دو سه ماه من محل کارم را تغییر دادم  ولی رابطه ی ما قطع نشد و منهم متقابلن روز بروز به او علاقمند شدم. دیگر دنبال راهی می گشتیم که زندگی مشترکی را با هم شروع کنیم  و نمی توانستیم.

مشکل ما این بود که برادر مسن تر او دختری را به همسری گرفته بود که ده سال از خودش جوانتر بود و من اگر می خواستم همسر رضا باشم باید از آن خانم جوانتر باشم که نبودم. من پنج سال زود بدنیا آمده بودم! پس برای رضا نمی توانستم همسر مناسبی باشم!!

مادرش برای ... ید عروسی لوازم آرایش عروس اولش به گالری آمده بود و چند بار دیگر برای خودش یا دخترهایش. خیلی هم بمن محبت داشت ولی بعنوان عروس خیلی قاطع مرا رد کرده بود و به رضا گفته بود:

- اگر تو خیلی دلت می خواد، من به خواستگاری میرم، ولی بعد جواب فامیل را چه بدهم؟!

و بعد جریان خداحافظی ام از رضا و نامه را اضافه ... .

وقتی داشتم اینها را برای زهرا تعریف می ... ، به این نتیجه رسیدم که:

همینکه او اولین قدم زندگی مستقل از خانواده اش را هم با تصمیم مادرش انجام می دهد، پس نمی تواند برای زندگی مشترک مرد محکمی باشد و بعد از آن، او چه الگویی می تواند برای فرزندانمان باشد؟ میخواهد بگذارد که حامل یک سنت پوسیده باشد و بعد هم آنرا بر دوش فرزند خودش بگذارد؟... نه! من با چنین مردی نمی توانستم خوشبخت باشم.

فکرم را با صدای بلند برای زهرا گفتم. او مرا بوسید و گفت: من دیگه حرفی برای گفتن ندارم. فقط میدونم که اذیت میشی یه مدتی ولی باور کن عشقشو فراموش میکنی. چون اگر او واقعآ تو رو دوست داشت، این بهترین موقعیت بود که عشقشو بهت ثابت کنه. موقع انتخاب بود و او تو امتحان عشق رفوزه شد. فراموش اش کن!

موضوع دومی که همیشه مرا اذیت می کرد، فاصله ی طبقاتی بین خانواده ی ما و رضا بود. آنها ثروتمند بودند و ما از یک خانواده ی معمولی بودیم و همیشه می دانستم که باید آماده ی واکنش های حاصله از این شکاف باشم.

***

زهرا به لاوریون برگشت و من به هتل. چقدر فضای بیرون هتل، با صبح فرق می کرد! صبح خلوت بود و حالا انگار هر چه پسر ایرانی در هتل بود، از بیکاری دم در آنجا، چندتا چندتا ایستاده بودند و حرف می زدند و دخترها و زنها را می پاییدند. از دیدن این جمع خوشم نیامد... چند دختر ایرانی هم در میان آنها بودند که من نمی شناختم.

محمد با دوست صمیمی اش، که وقتی من در بیمارستان بودم از ترکیه آمده بود، بطرف من آمدند و خیلی گرم، سلام و احوالپرسی کردیم. اسم این دوست مهربان، خوشرو و بسیار شوخ عطا بود. آنجا بود که فهمیدم آنها، آنشب را نصف راه را با اتوبوس و نیمی را پیاده به ملاقات من به بیمارستان آمده بودند و راهشان نداده بودند. و بعد محمد تاکید کرد که فردا صبح دم در هتل، ساعت نُه آماده ی رفتن به اداره پلیس باشم که همگی به مکان اعتصاب، روبروی ساختمان آکادمی می رویم تا با راهنمایی که سازمان در اختیارمان قرار داده به شعبه ی مربوطه برای تشکیل پرونده و ثبت نام برویم.

 بعد از خداحافظی با محمد و عطا، به اتاقم رفتم.

بطرف پنجره ی قشنگ آنجا رفتم و بیرون را نگاه ... ، منظره ی روبرویم پر از دریچه های باز دیگری بود که انگار در هر کدام، "نسرین" ی زندگی می کرد. منتها بشکلی متفاوت و به جنس ی و رنگ ی دیگر.

بیشتر آن پنجره ها را پسرانی ... کرده بودند که یا آواز می خواندند و یا مشغول پهن ... جورابهای خیس شان بر روی سکوی آنجا و یا با صدای بلند، سعی می ... د که وجودشان را به دیگری ثابت کنند!

جای ایستادن نبود و جو، جو راحتی نبود. دریچه را بستم و چراغ را خاموش ... و روی تختم نشستم و بفکر فرو رفتم:

رضا!... عشق او راستین بود؟ یا چون من سرم همیشه در کتاب بود، عاشق ... من هم یک ... بیشتر نبود؟

تنهایی خوب و بدی بود تا خوابم برد و نمیدانم چقدر طول کشید تا با تلنگری بر در، بیدار شدم. همه جا ... ت بود و این موضوع، خبر از آ ... شب بودن را می داد. با فارسی پرسیدم:

- کیه؟

... ی جوابم را نداد. بیاد حرفهای نسرین افتادم و با وحشتی که برایم آشنا نبود، تنها صندلی اتاق را پشت در، زیر گیره ی در گذاشتم. نسرین گفته بود هر زمان که بود بیا، ولی کی جرئت داشت در را باز کند؟ بعد از مدتی، آرام صندلی را برداشتم و تختخواب دومی را به پشت در منتقل ... . روی تختم نشستم و به در زل زدم تا خورشید طلوع کرد!

به محض روشن شدن هوا، از اتاقم بیرون آمدم و روانه ی خانه ی نسرین و منصور شدم. تا آنجا بیست دقیقه پیاده روی بود. طبق خواسته ی قبلی نسرین، در را سه بار زدم، منصور آرام با انگلیسی پرسید:

- کیه؟

گفتم: نسرین.

در را باز کرد. با چهره ی خواب آلود منصور و بعد نسرین روبرو شدم... از شدت بیخو ...  با شرمندگی نگاهشان ...  و فقط گفتم:

- سلام... نصف شب یکی اومد پشت در و دیگه نتونستم بخوابم... نسرین خندید و گفت:

- منصور برو یه پتو و متکا بیار.

بدون دعوت رفتم توی بغلش و بعد پتو و بالش را از منصور گرفتم، تشکر ... و همانجا در راهرو ولو شدم روی زمین و بلافاصله خوابم برد.

وقتی که بیدار شدم، یادم آمد که باید ساعت نه دم در هتل باشم... با پریشانی از نسرین پرسیدم:

- ساعت چنده؟

- هشت و سی و پنج دقیقه!

- وای من دیرم شده، من باید ربع ساعت پیش دم در هتل با محمد اینا میرفتیم آکادمی، جایی که اعتصاب بود. قراره ساعت نه بریم شعبه ی بخصوصی از اداره ی پلیس برای کار پرونده سازی و این حرفها، حالا چکار کنم؟

نسرین گفت:

- نگران نباش، هومن داره میره کلاس انگلیسی. تو باهاش برو چون یه اتوبوس باید سوار بشین. او بهت نشون میده کجا پیاده بشی و خودش میره کلاس. آکادمی به اینجا ده دقیقه بیشتر نیست.

صورتم را شستم و روانه شدیم.

در ایستگاهی هومن گفت:

-  ... نسرین شما باید اینجا پیاده بشید، اینجا همون آکادمی هست.

نگاهی به ساختمان ... و بنظرم آشنا نیامد، با دلواپسی گفتم:

- اینجا؟

با عجله جواب داد:

- آره زود برید پایین تا اتوبوس حرکت نکرده!

منهم خداحافظی ... و پیاده شدم. بطرف جلو ساختمان رفتم، اما اثری از آشنایی نبود. ده دقیقه ای منتظر شدم و مطمئن شدم که اینجا، آنجایی که محمد گفته نیست. حالا چکار کنم؟ من مهمترین کاری را که باید، انجام نداده بودم و آن این بود که شماره تلفن هتل را بنویسم و یا از حفظ کنم. چکار باید ... م؟ نه بلدم به هتل برگردم و نه خانه ی نسرین. نه زبان یونانی بلدم و نه آشنایی هست و یک درصد هم شک ندارم که اینجا، جایی نیست که محمد گفته...

حال بخصوصی بودم. خودم را از بالای سرم می دیدم که وسط پیاده رو ایستاده و دور و برم را نگاه می ... و هیچ آشنایی از راه نمی رسید. حتا پلیس، شخصی که بتوانم به او اعتماد کنم و همراهش به هر کجا بروم! دوباره نفس تنگی و ح ... تهوع بسراغم آمد و از ناتوانی شروع ... به گریه ... .

مردم یونان بیش از حد مهربان اند. می ایستادند و با من حرف می زدند ولی من نمی توانستم حالیشان کنم که گم شده ام و جایی را بلد نیستم. تا اینکه زن مسنی آمد و با مهربانی دستش را بر شانه ام گذاشت و شروع کرد با لحن دلداری دهنده ای با من به زبان یونانی حرف زدن... بخدا سوگند که مهربانی به هیچ زبانی نیاز ندارد. مهرش آنچنان بدلم نشست که اشک هایم را پاک ... و با زبان فارسی گفتم:

- گم شدم... نمی دونم کجا هستم...


ادامه دارد...