ترمه های رنگی مادربزرگ

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ ترمه های رنگی مادربزرگ خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان ترمه های رنگی مادربزرگ برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و وبلاگ یاس هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

قسمت سوم خاطرات مهاجرتم

در این زمان مهرداد و پوران و دوستانشان به مسافرت کوتاهی رفته بودند از بامهای هر خانه و ساختمانی، دود بخاریهای ذغال سنگی از لوله های دودکش ها، حس گرم بودن داخل ساختمانها را به ذهن انسان منتقل می کرد. سرفه های خشک مداوم امانم را بریده بود ولی وقتی به خانه وارد شدم، با وجود سردی آنجا، سرفه ها قطع شدند! (بعدها فهمیدم به بوی ذغال سنگ که مردم ترکیه می سوزاندند حساسیت داشتم)

گرسنه و یخ زده بخانه رسیدم. مهین با تنها موادی که داشتیم غذا پخته بود. ماکارونی بدون رب گوجه!

جریان را تعریف ... و آنها بعد از ناهار با هم رفتند تا از شخصی که سعید اسم برده بود، پول بگیرند. اما بعد از چند ساعت با دست خالی برگشتند، گفته بود:

- من که پول ندارم!

غروب پوران و بقیه بچه ها از سفر برگشتند. ترکیه جزیره های خیلی قشنگی دارد که البته من هیچکدام را ندیدم.

وضع مالی مهرداد و پوران خوب بود و بما کمک می ... د و ما هر روز زیر بار قرض بیشتری می رفتیم و شرمنده تر از قبل می شدیم، اما فقط در مورد اجاره خانه. یک سکه از طلاها برایمان باقی مانده بود که آنرا هم فروختیم و منتظر روز دادگاه علی و سعید و یازده نفر دیگر شدیم. که چیزی به آن نمانده بود.

ناگفته نماند که گاهی مادر و خانواده بما تلفن می ... د و مرتب از ما می پرسیدند:

- پس کی راهی می شید؟

و ما می گفتیم:

- بزودی! تو نوبتیم.

روزی که قرار بود حکم ... سعید و همراهانش اعلام شود، بجز من و پوران و مهین، همه به دادگاه رفتند و ما مشغول تمیز ... خانه و ... ید مواد غذایی و پختن عذا شدیم. نادر از آنجا تلفن کرد و گفت که:

- سالن پر از ایرانی خوشحال هست!

چون همه فکر می ... د بدبختی ها تمام شده. بخصوص رابط و پادوی سعید که همه، همیشه از او جواب می خواستند.

از مهرزاد خبری نبود. رابط که نامش حمید بود، به او خبر داده بود سعید در زندان است، او گفته بود که وضع ترکیه بد است، فعلن نمی تواند به آنجا برای کمک بیاید چون که خودش هم در خطر لو رفتن است.

نکته ی عجیب این بود که همسر سعید در آنجا حضور نداشت. آن روز فهمیدیم او پول های مسافران او را برداشته و به ایران برگشته. اما آنقدر همگی خوشحال بودیم که اهمیتی به آن ندادیم!

آن روز همه ی زندانیان، بجز سعید آزاد شدند که آنهم قاضی بطور غیر مستقیم گفته بود با دو هزار دلار، مسئله ی او هم حل می شود و حمید نادان، پیش خود فکر کرده بود که چون سعید آزاد شدنی است، قاضی چنین گفته و زیر بار نرفت.

بعد از ظهر همگی به خانه آمدند و اول از همه، علی به یک ... آب گرم که برایش رویایی شده بود رفت و لباسهایی که تنش بود را بدور ریخت. آن روز بر خلاف هر روز به اندازه ی کافی، غذای مورد علاقه ی علی را پختیم و بخاری را پر از ذغال سنگ کردیم و تا آ ... شب پای حرفهای وحشتناک او که حاکی از رفتار غیر انسانی مسئولین زندان بود، نشستیم و در اتاقی گرم تر از همیشه، به زمستان پشت پنجره خندیدیم.

سرفه های خشک، گلویم را زخم کرده بود و هیچ آبی، آرامم نمی کرد. اما مگر مهم بود؟

علی آنشب در نرم ترین تشک موجود و در کنار بخاری خو ... د.

ما در طبقه ی دوم خانه ای زندگی می کردیم که یک اتاق خواب داشت با یک تخت دونفره که همگی در همان روز اول آنرا به زن و شوهر جوان (مهین و نادر) تعلق دادند.شبها من و پوران در اتاق کوچک پذیرایی و چهار مرد دیگرمان در اتاق نشیمن که اتاقی دراز و باریک بود،می خو ... دیم. وقتی به این اتاق وارد می شدیم، یک میز و شش صندلی بود و بعد در وسط اتاق یک بخاری بدقواره بشکل یک بشکه ی بزرگ که با دودکش سیاهی به سقف اتاق وصل بود و بعد از آن یک دست مبل قدیمی، یک میز کوتاه و تلویزیون. کتابخانه ای هم درون یکی از دیوارهای جانبی اتاق، کار گذاشته شده بود.

خوبی این آپارتمان، داشتن رختخواب های تمیز و کافی و اجاره ی ارزان بود. چون محله به مرکز شهر خیلی دور بود. در طبقه ی اول این خانه، پدر و مادر صاحبخانه زندگی می ... د و کافی بود قدم هایمان را از ح ... پاورچین در آوریم تا پیرزن بیکار بالا بیاید. به وسط پله ها که می رسید، همانجا می ایستاد و جیغ می کشید و سرمان غر میزد که:

- چه خبرتونه، دیسکو راه انداختید؟!

هر از چند یکبار هم، بدون اطلاع قبلی و پاورچین، به آنجا می آمد که وارسی کند تا بداند که ما مواظب خانه هستیم یا نه؟ و همیشه ما سر بلند از این امتحان در آمدیم. او بدون آنکه بپرسد که می تواند یا نه؟ وارد می شد و می نشست بالای اتاق و شروع می کرد به سیگار کشیدن و البته با چای بسیار شیرین، از طرف ما پذیرایی می شد. بدون اغراق در عرض ی ... اعت شش استکان کمر باریک چای و شش نخ سیگار، پشت سر هم و بدون هیچ فاصله ای می نوشید و می کشید. می شد حدس زد که چرا مردم ترکیه، اکثرآ به زخم معده دچارند.

گفتم چای بسیار شیرین چون این عادت آنها بود. اگر ده تا قند هم در چایشان می ریختند من دیگر تعجب نمی ... . آنها بجای آنکه چای را با قند بنوشند، قند را با چای می خوردند!

این زن همیشه آرزو می کرد که در ایران زندگی کند. و من یکبار با شیطنت از او می پرسیدم: پس چرا نمیری؟

و او جوابم را نداد... یا داد و یادم نیست.

***

بعد از دو روز اعلام ... د که دویست نفر از مجرمان ایرانی که در زندان ترکیه بسر می بردند را می خواهند به ایران برگردانند که سعید هم یکی از آنها خواهد بود. حمید گفت:

- شایعه است!

پس فردای آن روز یکی از مسافران کاشف بعمل آورد که سعید را بطرف مرز می برند و حمید که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود، فورآ با دوهزار دلار پول با هواپیما بطرف آنکارا رفت تا سعید را برگرداند! نادر فال ورق گرفت و گفت:

- سعید آزاد می شه و بر می گرده به استانبول!

حمید چند روز بعد تنها برگشت و گفت:

- دیگه هیچکاری از دست هیچ ... بر نمی یاد، هر ... بفکر خودش باشه. اما بما دویست دلار داد و گفت:

- اگه بتونید فقط پول بلیط را جور کنید، می فرسمتون.

***

زمستان آن سال (1986) سردترین زمستان در عرض چهل سال گذشته ی ترکیه بود. بیشتر ازهشتاد سانتیمتر برف روی زمین نشسته بود و حتا دو روز اتوبوس های ... تی کار نمی ... د. وسط کوچه ی ما را مثل تونلی پارو کرده بودند و مردم در آن رفت و آمد می ... د. ما صد دلار به مهرداد و پوران بد ... ار شده بودیم و باید صد دلار دیگر را با احتیاط و صرفه جویی ... ج می کردیم تا راهی پیدا بشود.

مهرداد و پوران و دو دوست دیگرشان در شبی برفی، با یک خداحافظی غمگین و دوستانه بسوی سرنوشت خود رفتند. هنگام رفتن مهرداد مقداری پول در کتابخانه گذاشت و با تواضع همیشگی اش، خیلی خونسرد گفت:

- دیگه لیر بدرد ما نمی خوره، اینها اینجا باشه... و رفتند.

نزدیک سحر بود که طبق قرار قبلی از فرودگاه تلفن ... د و گفتند که خیلی راحت و بدون اینکه کارمند مربوطه ویزایشان را چک کند، اشاره ی سرهنگ بهروز را دیده و مهر ... وج را زده و آنها رد شده اند.

همگی خیلی برایشان خوشحال شدیم.

من دیگر خوابم نبرد. دلم برای پوران خیلی تنگ می شد. او مونس شب هایی بود که هر دو رختخواب هایمان را کنار هم می انداختیم و او از مرد دلخواهش که او را پشت سر گذاشته بود تا از برادرش جدا نشود می گفت و من از رضا برای او. شبی نبود که در خلوت خودم بدون حرف زدن با رضا و رویای ازدواج با او بخواب نروم. اما اتفاق هایی که داشت می افتاد، باعث می شد که "ما" مهمترین مسئله ام نباشد. آ ... ین گفتگو با مادرم بیادم می آورد که دیگر جای من در آن خانه نیست! چون بیکار شده و کار جدیدی پیدا نمی ... ، راضی به ازدواج هم نبودم. خواهرم پری هم که خودش را صاحب خانه ی تام می دانست، پیشنهاد کرده بود که به خانه ی پدرم بروم و با او زندگی کنم... بعضی حرف ها ممکن اسن بنظر کوتاه و موقت باشند یا از روی عصبانیت و قهر، اما تا آ ... عمر از یاد آدم نمی روند. حتا اگر بخشیده باشی...

داشتم از پوران می گفتم... دلتنگش بودم اما بهمان اندازه برایش خوشحال بودم، چون بمن گفته بود به محض رسیدن به کشور بعدی، مرد رویاهایش نیز به او خواهد پیوست. و باز طبق معمول به این فکر افتادم که: بالا ... ه چه بسر ما می آید؟ تا اینکه صبح شد و از جا بلند شدم تا صبحانه را آماده کنم. اول طبق معمول عازم ... یدن نان داغ و تازه شدم و تصمیم گرفتم که از لیرهای مهرداد بردارم.بطرف کتابخانه رفتم و دستم را بطرف پول که فکر می ... دو سه هزار دلار باقیمانده ته جیبش بوده دراز ... ، اما با چیزی که دیدم، چشمانم پر از اشک شد، سرم در گریبان خم و زانوانم سست شد.

چشم هایم را بستم و آرام بر زمین نشستم.

حدود سه هزار لیر و پانصد دلار امریکایی پول آنجا بود!

لازم به توضیح است که: پوران و مهرداد آدمهای پولداری نبودند و با زحمت و دسترنج خودشان و فروش وسایل خانه شان عازم شده بودند. و این باعث شد که نه پول، بلکه کاری که کرده بودند، مرا به زانو درآورد و افسوس می خوردم: چرا بعد از خداحافظی شان، آنرا ندیده بودم تا زمانی که از فرودگاه تلفن ... د، بدانند که چقدر این کارشان برایمان باارزش بوده و البته وقتی از نروژ زنگ زدند، فهمیدند.

با لیرها نان و پنیر و مقداری تخم مرغ و سیب زمینی و یک بسته دستمال کاغذی ... یدم و بخانه برگشتم و وقتی بچه ها بیدار شدند، اول با چشمانی پر اشک به علی گفتم و جواب او یک لبخند عمیق بود و گفتن: واااای!

این واژه به تنهایی پر از حس سپاسی بود که در هیچ کلمه و جمله ی دیگری نمی گنجید.

نادر خوشحال شد ولی مهین، عصبانی شد و ... ت ماند و بعد از اتاق بیرون رفت. وقتی بر سر میز صبحانه نشستیم، گفت:

- ما به این پول دست نمی زنیم! اگر اونا این کار را نکرده بودن، ما محکم تر حمید رو، تحت فشار قرار می دادیم، چون واقعن پولی نداشتیم.

ما از آن شب، از شدت سرما، پتوها را دور شانه می پیچیدیم و باز از سرما می لرزیدیم، اما اجازه ی ... ید ذغال سنگ را نداشتیم. سفره مان نیز بجز نان و چای و تخم مرغ و گاهی سوپ های آماده و ارزان، رنگ دیگری بخود نمی گرفت.

در اینجا برای ... انی که نمی دانند باید بگویم که، یک توریست حق کار ... در هر مملکتی که هست را ندارد، مگر اینکه ویزای کار داشته باشد. بخاطر همین بود که ما حتا نمی توانستیم برای سیر ... شکم مان و یا گرم نگهداشتن خانه، بسرکار برویم. در ضمن اگر ... ی بخواهد بیشتر از سه ماه در آنجا بماند، باید حتا اگر شده برای ی ... اعت از مرز ترکیه خارج شود و دوباره وارد. بخاطر همین موضوع، هر وقت پلیس یک قیافه ی ایرانی در خیابان می دید، بقول افشین فکر می کرد یک اسکناس صد دلاری دارد از جلو چشمش رد می شود!

جلو او را می گرفت و تقاضای پاسپورت می کرد. اگر طرف هنوز مهلت ماندن داشت که می رفت پی کارش. ولی اگر نداشت، یا باید یک اسکناس سبز قشنگ را تقدیم کند و یا راهی اداره پلیس شود که از آنجا مستقیمآ به مرز ایران پس فرستاده می شد. از افشین یاد ... ، او از وقتی ما به این آپارتمان نقل مکان کردیم، ترجیح داد پیش دوستان دیگرش زندگی کند و هنوز منتظر رسیدن کمک مالی از ایران بود و هر وقت علی سری به مرکز شهر، برای گرفتن خبر از حمید می شد، او را می دید و از او برایمان خبر می آورد.

یکی دو هفته به همین منوال سپری شد و یکروز مهین و نادر به مرکز شهر رفتند تا بطور جدی با حمید صحبت کنند. آنها بدون گرفتن امید یا خبر خوشی، همراه آقا و خانم نصرتی که از مسافران مهرزاد بودند، به خانه برگشتند. مهین گفت:

- باید کمکشان کنیم، آنها جا برای ماندن ندارند.

از آنشب آقای نصرتی با علی و خانم نصرتی با من هم اتاق شد ولی هرگز نتوانستم بیشتر از یک دوستی ساده، به او نزدیک شوم. سوالهای بسیار شخصی که از همه می پرسید و مرموز بودنش، همه را از او دور نگه می داشت، من هرگز نتوانستم این اخلاق آدم های فضول را درک کنم. در بدو رسیدنشان با لحن بدی گفت:

- ما یک قران هم پول نداریما، گفته باشم از الآن تا بعد دلخوری پیش نیاد!

ما هم خیالش را راحت کردیم که هر چه داریم با هم ... ج می کنیم و احتیاجی به نگرانی او نیست. قبلن دیگران بما کمک ... د، حالا ما می توانیم کمی کمک کنیم که خواهیم کرد.

آنشب از انبار خانه ی همسایه، مقداری ذغال سنگ به خانه ی ما منتقل شد و دلیل آنهم این بود که خانم نصرتی پا درد خیلی بدی داشت که سرما بدترش می کرد و ناله هایش دمار از روزگار آدم در می آورد چون هیچ کاری از دستمان برایش بر نمی آمد. خانه مان گرم شده بود ولی ترس از اینکه همسایه مان فردا با پلیس به در خانه بیاید و ما لو برویم و چون هیچکداممان اجازه ماندن نداشتیم، به مرز عودت داده بشویم، درونمان را می لرزاند. ولی چون فردا خبری از پلیس و همسایه نشد، هر شب کیسه ای ذغال سنگ بخانه آورده می شد. منتها به اندازه ای نبود که برای مدت بیش از دو سه ساعت بسوزد. سرما بیداد می کرد. من و خانم نصرتی دیگر نتوانستیم آن اتاق سرد پذیرایی را تحمل کنیم و ما هم برای خواب، به اتاق نشیمن رو آوردیم.

سرفه هایم خوب نمی شد و تنها زمان خاموشی بخاری آرام بودم. دیگر می دانستم که به بوی ذغال سنگ حساسیت دارم.

قبلن گفتم که سعید رابط شخصی بنام مهرزاد بود و همه می گفتند که وقتی او خودش در استانبول بوده، محال بوده که مسافرش از فرودگاه برگردد. بعد لو می رود، به یوگسلاوی فرار می کند و در همانجا ماندگار می شود که ما از راه می رسیم. او قبل از رفتن کمی راه و چاه را به سعید یاد داده و او را رابط خودش کرده بود. ما با سعید صحبت رفتن را کرده بودیم اما خانم و آقای نصرتی مستقیمآ با مهرزاد حرف زده بودند و بعد برای واگذاری فرزندشان به اقوام به ایران برگشته بودند و بعد از بازگشت شان، مهرزاد آنها را به سعید حواله کرده بود. حالا مهرزاد بعد از شنیدن قضیه ی سعید و مصادره ی ماشین اش بوسیله ی پلیس امنیتی ترکیه، به حمید، رابط سعید پیغام داده بود که تمام بیست و دو مسافر را خواهد فرستاد. اما اول زن و شوهر ها و بعد از آنها مجرد ها را. فقط باید به او کمی مهلت داده شود. شماره تلفن خانم و آقای نصرتی را اول از همه خواسته بود. روزی که او تصمیم گرفته بود با آنها تماس بگیرد، فقط من و مهین خانه بودیم. مهین گوشی را برداشت و بعد از این که حرفهای مهرزاد را شنید، گفت:

- ما نمی تونیم بیشتر از این اینجا بمونیم، تا زیر گردن زیر بد ... اری هستیم.

که او در جواب گفته بود:

- اشکالی نداره، میگم حمید بهتون پول بده.

مهین گوشی را بمن سپرد و من با بغض گفتم:

- آقا مهرزاد تو را به خدا، جون هر ... دوست داری، ما رو بفرست و راحتمون کن. ما شبها تا صبح از سرما می لرزیم، روزها تا شب از سرما و نگرانی که بالا ... ه چی بسرمون میاد... کرایه خونه نداریم و پول نون رو بزور می رسونیم. تازگی ها که ذغال سنگ ... هم شدیم...

سعی می ... که جلو گریه ام را بگیرم که خواهرم با کشیدن انگشت اشاره اش بر روی صورت و تکان دادن سر به تایید، بمن اشاره کرد که گریه کنم.

منهم که پر از دلتنگی بودم، از خدا خواسته زدم زیر گریه، با مهربانی گفت:

- خواهش میکنم گریه نکنید، من حتمن شما رو می فرستم. من می تونستم بی خیال باشم و به شما تلفن نکنم، نمی تونستم؟

گفتم:

- چرا.

گفت: پس مطمئن باشید که شما رو می فرستم.

بیصبرانه پرسیدم: کی؟

جواب داد: تا یک هفته ی دیگه، قول می دم!

با خوشحالی ازش تشکر ... و مثل پیرزنهای ساده دل، از صمیم قلب به او گفتم:

- امیدوارم به هر چی میخواید برسید.

خندید و گفت: فعلن به ... ی چیزی نگین تا یکی یکی تماس بگیرم و بفرستمتون.

با شادی غیر قابل وصفی،گوشی را گذاشتم و بلند شدم. مهین نوار شادی در ضبط گذاشت. وجود پیرزن طبقه ی پائین را از یاد بردیم... او را بغل ... و همدیگر را بوسیدیم. همان طور که مستانه می ... یدیم، هم می خندیدیم و هم می گریستیم... ... ما ... آهنگ نبود، ... جشن شادی و امیدی بود که در دلمان کاشته شده بود. در بغل همدیگر بودیم، می چرخیدیم و در دل پای می کوبیدیم. انگار یکباره بهار از راه رسیده بود و سرما رخت بر بسته بود... این باور ... ی نبود و ما چه ساده باورش کرده بودیم!

نتوانستیم در خانه بمانیم. هر دو لباس مناسبتری برای هوای سرد بیرون پوشیدیم و به جایی که نادر و علی برای فروختن کل ... یون تمبرهای نادر رفته بودند، راهی شدیم.

در خیابان آنها را دیدیم و خبر را با خوشحالی به آنها رس ... م. دیگر نه تنها ... ی برای بفروش نرفتن کل ... یون ناراحت نبود، خوشحال هم بودیم. چون نادر آنها را خیلی دوست داشت. در حالی که دیگر اشکالی در دست زدن به آن پانصد دلار نمی دیدیم، مقداری مواد عذایی ... یدیم و به خانه برگشتیم.

بعد از یک هفته مهرزاد تلفن کرد و گفت:

- فقط ده روز دیگه صبر کنید...

اما دیگر خبری از او نشد. و خبر رسید که او به ایتالیا رفته، در آنجا دستگیر شده و زندانی است!

مدتی گذشت و ما با صرفه جویی هر چه تمامتر زندگی می کردیم، تا اینکه یکروز نادر با پسر بسیار قد بلند و مریض ی بنام مسعود بخانه آمد.

او خودش را یک آدم در حال مرگ معرفی کرد که نمی داند تا چقدر دیگر زنده میماند. یاد تب و لرزهایش، هنوز مرا به دندان قروچه وامیدارد. هر چه پتو دورش می پیچیدیم، اثری نداشت، باید یک قرص مخصوص را زیر زبانش میگذاشت و ده دقیقه ای می لرزید و بعد بخواب شیرینی فرو می رفت که برای ما پر از آرامش خیال بود. او بیست و دو سال بیشتر نداشت.

وقتی بخانه ی ما وارد شد، با اطمینان به نادر و مهین قول داد که سفارش آنها را به آشنایش ... د تا آنها بوسیله ی سازمان ملل در نوبت رفتن به کشور دوم قرار بگیرند چون نادر یک پرونده ی مناسب برای پناهنده ی اجتماعی بودن داشت که میتوانست از طریق این سازمان، برای رفتن اقدام کند. ما دوباره در دل جشنی گرفتیم. مهین آنروز بمن گفت:

- بهتره تو برگردی ایران! چون تو که هیچوقت تو کارهای ... نبودی و حتا اگر به دروغ بخوایم تو رو جزو پرونده ی خودمون ... ، بخاطر قرمز شدنت موقع دروغ گفتن موقعیت ما رو هم ... اب میکنی. منو که می بینی، بخاطر اینکه زن او هستم، میتونم داخل پرونده بشم، بدون اینکه مجبور باشم دروغ بگم. اما تو...؟

مثل همیشه، حرفهای مهین را با جان و دل پذیرفتم. راست می گفت و من حق نداشتم راه رفتن آنها را ... اب کنم. در ضمن یادم به حرف رضا بود که در لحظه ی آ ... دیدارمان گفت: برو تفریحتو ... و برگرد.

همانروز برای رضا نامه ای نوشتم که: خوشحال باش که دارم برمی گردم. اما تا برسم برام یه شغلی پیدا کن.

و تصمیم بر این شد که من تا عید بمونم و اگر خبری از مهرزاد نشد، برگردم ایران.

نمیدانم چرا یاد خاطره ی بدترین خوراک ماهی که در عمرم خوردم افتادم، بگذارید تعریفش کنم:

مسعود شده بود همه کاره ی خانه ی ما. بخاطر اینکه سر نخ امید تازه ای بود برای رفتن اون دوتا عزیز. او بخاطر قرص هایی که می خورد و بیماریش که یادم نیست چه بود، نمی توانست رژیم غذایی ما را داشته باشد. باید در هفته حتمن سه بار، غذای دریایی می خورد.

یکروز که برای گرفتن حقوقش رفته بود ( سازمان ملل به ... انی که قبول می کرد، حقوق بخور و نمیری می پرداخت )، با دست پر بخانه برگشت. برنج و ماهی. ماهیها هر کدام به اندازه ی یک انگشت بود و او میگفت که خوشمزه ترین ماهی است که تا بحال خورده است. برنج را دم ... و بعد پیش او که مشغول نوشتن بود رفتم و پرسیدم:

- چندتا از ماهیها را برات سرخ کنم؟

جواب داد:

- سرخ نکن، خاصیتش از بین میره. بذار خودم درستش کنم تا ببینی خوراک ماهی یعنی چی! در ضمن همه رو درست میکنم چون امروز شما مهمون من هستید.

تشکر ... و آمد سر گاز. قابلمه ای از ک ... نت برداشت و ماهیها را بدون اینکه درونشان را تمیز کند و یا حتا بشوید، درون آن و یک عالمه آب رویش ریخت و کمی نمک و یا علی مدد!

با تعجب گفتم:

- نباید داخل شکمشون رو تمیز کنیم اول؟!

با نادانی گفت:

- نه خاصیتش به همینه، گنجشک چیه که کله پاچه اش چی بشه؟ اینا به این کوچولویی، چیزی تو شکمشون نیست که بخواد پاک بشه. تو بذار بعهده ی من!

منهم دیگر چیزی نگفتم و رفتم به سراغ تمیز کاری خانه... همیشه فکر میکنم خانه که تمیز و مرتب باشد، انرژی مثبت در آن جریان پیدا میکند و برع ... خانه ای که نامرتب و کثیف هست، تمام انرژی مثبت را از آدمها سلب میکند.

دو ـ سه دقیقه ای که گذشت، بوی بسیار نامطبوعی از آشپزخانه بلند شد. داشتم خود خوری می ... که به مسعود چیزی نگویم که صدای جیغ پیرزن از راه پله ها بلند شد...:

ـ این بوی چیه؟

به مسعود نگاهی ... و هر دو به راهرو رفتیم. سلام کردیم و مسعود گفت: ماهی.

پیرزن رفت سراغ قابلمه، سرش را برداشت و با اخمی عمیق در صورت پر چین و چروکش ـ که من آنها را دوست می داشتم ـ گاز را خاموش کرد و پرسید:

- تمیزش نکردید؟ و بدون آنکه منتظر جواب بشود، سری به تاسف تکان داد و قابلمه را در آبکشی در ظرفشویی خالی کرد. چقدر خوشحال بودم که دیگرمجبور نیستم آن غذا را بخورم!

مسعود گفت: من اینجوری می پزم. اینا کوچکند، کثیفی ندارند!

پیرزن آب سردی روی ماهیها ریخت و سر اولین ماهی را با مهارت از تنه جدا کرد. بطوری که دنباله ی سر، روده ی کوچک ماهی بود که در دست دیگرش ماند. آنرا با ح ... جالبی که من خنده ام گرفته بود جلو صورت مسعود گرفت و پرسید:

- پس این چیه؟ میخوای اینا رو هم بخوری؟

( چقدر بد است که آدم بخواهد بخندد و نتواند )

مسعود فقط نگاهش کرد و چیزی نگفت. ازش تشکر ... و گفتم:

- من حالا یاد گرفتم، همه رو تمیز میکنم.

پیرزن رفت. من و مسعود مشغول کندن سر ماهیها شدیم. ولی وقتی پیرزن به پایین پله ها رسید، مسعود بقیه ی ماهیها را درون قابلمه ریخت و آبی رویش و سر قابلمه را بست و گفت:

- من همیشه اینجوری درست میکنم، محلش نذار!

دارم فکر میکنم شاید خوردن همانها هفته ای سه بار باعث آن تب و لرزها میشد!

ظهر شد و مهین و نادر که بیرون بودند، برگشتند. اولین سوال این بود که:

- این بوی چیه؟

من قبل از اینکه حرف ناجوری بزنند که راه شان را برای رفتن سد کند، گفتم:

- مسعود امروز برامون آشپزی کرده، غذای ماهی.

تشکر ... د و سر سفره نشستیم. بوی غذا فوق العاده بد و نامطبوع بود. ح ... تهوع بمن دست داد و برای اینکه بی ادبی نکرده باشم گفتم:

- من این نوع ماهی را دوست ندارم، برنج تنها می خورم.

مهین با اخمی که یعنی: نگو! گفت:

- حالا که مسعود زحمت کشیده بخور!

و تا من بخواهم ع ... العملی نشان بدهم، مسعود چند قاشق پر از خورشت، در پیشدستی ام یله کرد... خدایا خودت رحم کن که ... ابکاری نکنم که کار مهین و شوهرش به دست او بند است.

هر سه آنها شروع ... د به خوردن. با خودم فکر ... : با یکبار روده ی پر از ... ماهی خوردن که نمی میری، فکر کن داری شکنجه میشی، بخور! ارزش داره! و اولین قاشق غذا را به دهان گذاشتم، ولی نتوانستم آنرا قورت بدهم! مزه ی غذا را حس ... همان و دویدن به دستشویی برای پس دادنش همان!

مثل یک گنا ... ار برگشتم و از آنها بخصوص از مسعود، مدام عذر خواهی ... و اضافه ... که:

منبع :
برچسب ها : قسمت سوم خاطرات مهاجرتم - خانه ,سعید ,مهین ,نادر ,مسعود ,اتاق ,خانم نصرتی ,بدون اینکه ,آقای نصرتی ,برای رفتن ,سعید آزاد
قسمت سوم خاطرات مهاجرتم خانه ,سعید ,مهین ,نادر ,مسعود ,اتاق ,خانم نصرتی ,بدون اینکه ,آقای نصرتی ,برای رفتن ,سعید آزاد
قسمت چهارم خاطرات مهاجرتم

***

آقای نصرتی مردی بود نجیب، مودب، خوش تیپ، قد بلند، خوش هیکل و با صورتی دلنشینچشم های سیاه او با مژه های پر و ح ... دارش که انگار همیشه سرمه کشیده، در نگاه اول هر بیننده ای را بخود جلب می کرداو همیشه بسیار لفظ قلم حرف می زد و انگار بجای حرف زدن دارد از روی کتاب می خوانددر ضمن به پاکیزه بودن و مرتب بودنش خیلی اهمیت می داد و فوق العاده ... ت بود. 

خانم نصرتی زنی بود در حدود صد و سی سانتیمتر قدحرفم را باور کنید، شغل من خیاطی است و اندازه ها را خیلی نزدیک حدس میزنم، نصف صورتش از زیر چشم به بالا معمولی و زیبا و از زیر چشم به پایین، چاق غیر طبیعی بودبالاتنه اش لاغر و از کمر به پایین یکباره چاقو همیشه ی خدا لبهایش خیس بود و نمیدانم چرا؟ اما هر وقت داشت با من حرف میزد، با پشت دستم، مرتب روی لبهایم می کشیدمانگار با انجام این کار، دعوتش می ... که از این عادت ناخوشایند بیننده خودداری کند که البته هیچوقت موفق به اینکار نشدم... طرز حرف زدنش را هم که دیگر معرف حضورتان هست! (مثل آقای نصرتی حرف زدم!) همیشه با صدای بلند، طلبکارانه و با ح ... ی تند و متوقع که با تکان دادن سر همراه بوداو همیشه بوی عرق می داد چون لباس شستن را نه حوصله داشت و نه ضروری می دانست!!!

تا روزی که پولی برایمان مانده بود، خانم و آقای نصرتی با ما ماندند و از ته مانده های آن پانصد دلار مرحوم، هفتاد دلار از ما قرض گرفتند و رفتندآنروز فهمیدیم که آنها در تمام آن مدت، پول داشته اند و حالا بخاطر اینکه هفتاد دلار کم دارند، نمی توانند به آلمان پرواز کنندآن روز خانم نصرتی بما گفت:

- ما هفتاد دلار پول لازم داریم و شما هم این پول رو دارید و باید بما بدین! ولی اگر دیگه ندیدیمتون، ما زیر دین نیستیمو بعد رفتند تو اتاقی که وسایلشون بود تا چمدونشون رو ببندن و برن.


ما فکر کردیم اگر با هفتاد دلار دو نفر از اون جهنم فرار میکنند، چرا نه؟ و پول را بهشان دادیماونا آدمای متوقع، عجیب و نامتعادلی بودند.یادشان بخیر که گاهی از خشم مارا به خنده وا می داشتندآنها به آلمان رفتند و مسعود برای راحتی کارش به آنکارا رفت و یادش رفت که چه قولی به نادر و مهین داده و هیچوقت نفهمیدیم که چه بسر او آمد.

***

یک هفته به عید مانده بود و پول چندانی برای ما نمانده بودزن و شوهر بسیار شوخ و مهربانی بنام مریم و محسن که اهل کرمانشاه بودند، با ما دوست بودندآنها که ماه ها پیش به قصد کانادا به ترکیه آمده بودند، حالا راهی نروژ بودندچون پولشان دیگر کفاف ویزای کانادا را نمی داد!

قبل از رفتن، یعنی درست روز اول نوروز، اتاقشان را در خانه ای حوالی آ ... ارای (اولین محله ای که در آنجا مسکن گزیدیمبما سپردندآنها اجاره ی آن ماه این اتاق را پرداخته بودند و ما یک هفته اجاره مان عقب افتاده بود و مدام به پیرزن که ... ی پسرش بود، وعده ی امروز و فردا می دادیمتا شب عید نوروز که یک صحبت تلفن طولانی به مادر و خواهر و برادرم، روحیه مان را بسیار بالا برد و همان شب، با جا گذاشتن چند چمدان بزرگ با کیفیت عالی و دو سه تا جعبه ی خاتم و منبت کاری شده، هر چهار نفرمان به اتاق مریم و محسن نقل مکان کردیم.

آنها هم، قبل از رفتن به فرودگاه، بزور صد دلار بما دادند و ما را به صاحبخانه که دو پسر ترک آذربایجان بودند، معرفی ... ددر یک اتاق دیگر و سالن نشیمن این آپارتمان، دوازده پسر مجرد با هم زندگی می ... د!

مریم و محسن به قصد نروژ پرواز ... د اما در توقفشان که دانمارک بود، دستگیر و بعنوان پناهنده اجتماعی پذیرفته شدندمیدانم که آنها چند سال بعد از هم جدا شدند و مریم پزشکی خواند.

بخاطر کوچک بودن اتاق ما، علی از شب دوم، در اتاق نشیمن و در کنار بچه های دیگر می خو ... دزمان ... ... هر ... مشخص بود و بخاطر همین ... ی مشکلی نداشت.

من با رسیدن خبرهای ضد و نقیض از آمدن حامی مان مهرزاد، رفتنم را به عقب می انداختماوا ... فروردین بود و هوا به طرف گرما می رفت.ما فقط بعضی غروبها به ساحل دریا می رفتیم و یا گاهی برای خبر گرفتن از حمید به پاتوق مخصوص او.

من و مهین حتا به اتاق نشیمن نمی رفتیم و تنها رابطه ی ما با این پسرها، سلام و صبح بخیر ی در صبح ها بود و شب بخیری، اگر آنها را در راهرویی که از مسواک زدن برمی گشتیم می دیدیمهمه بچه های خیلی خوبی بودند ولی ما ترجیح می دادیم فاصله را حفظ کنیمبخاطر همین، گاهی مثل زندانی ها بودیممن در این مدت شطرنج و تخته نرد را یاد گرفتم و اکثر شعرهای فروغ را از حفظ شده بودمزبان ترکی همگی مان هم روبراه شده بود.

بزودی من و مهین در یک خانه مشغول بکار شدیمزنی در اتاق بزرگی در خانه اش، پنج شش چرخ خیاطی مخصوص گلدوزی داشت.آنزمان بلوزهای ژرژه ای که روی ... قسمت چپ، گلدوزی می ... د، مد روز بود.

از یک کمپانی هفته ای یکبار برای این خانم مقداری بلوز می آوردند و چرخکارها روی آن ها را گلدوزی می ... دمن و مهین باید دور هر گلدوزی را که روی یک پارچه ی دیگر به بلوز وصل میشد را، با قیچی کوچکی می بریدیمبه تعداد این چیدن ها بما حقوق ناچیزی می داد و ما برای اینکه بیشتر پول بدست بیاوریم، وقت ناهار را که نیمساعت بود، فقط ده دقیقه دست از کار می کشیدیم.

خوبی اینکار به این بود که ما چون در خانه کار می کردیم، هرگز با پلیس روبرو نشدیم.

***

از زمانی که ما از شیراز حرکت کرده بودیم، رابطه ی من و مهین عوض شده بودطبیعی بود که او می خواست بیشتر با نادر باشد تا مناین را با دل و جان پذیرفته بودماما حالا موقع رفتن به سر کار، من از همیشه خوشحال تر بودماو فقط با من بودتمام طول راه را حرف می زدیم و می خندیدیمصبح ساعت شش راه می افتادیم و قبل از هفت به محل کارمان می رسیدیم و بعد ساعت سه و نیم دوباره همان راه را پیاده بر می گشتیمخستگی و گرسنگی عصر، ما را زودتر و بیشتر به خنده می انداختاز هر حرف بامزه ای، غش غش ِ مان بلند می شدسربالایی این خیابان بیش از حد تند بود و شاید بخاطر همین هم، همیشه از وجود عابر پیاده خالی بود.

راه رفتن در یک خیابان دراز با آن سربالایی، خستگی پاهایمان را دو برابر می کرد ولی وقتی به بالای خیابان می رسیدیم، وضع فرق می کرد.یک روز من مهین را نزدیک بالاترین نقطه متوقف ... و جلو رفتم و نفس ... ن گفتم:

- اگر یه نفر از ما ... بگیره، ... اش برنده ی خنده دار ترین حرکت طبیعی انسان در زمان راه رفتن میشهنگاه کن ... تا وقتی که داریم از سربالایی بالا میریم، ... هامون رو عقب میدیم و سرها رو جلودستها تکیه بر زانو، یواش یواش خودمون رو مثل پیرزن ها می کشیم بالاولی وقتی سراریزی شروع میشه، شکل بدنمون برع ... میشهشکم ها به جلو، دستها به عقب و تند تند می دویم و دیگه کنترل گردنمون رو نداریم، انگار باد داره اونو می بره به عقب و ما بزور می خوایم بدیمش جلو!

منظره ی خندیدن قشنگ مهین را در آن روز هرگز فراموش نمی کنمآنقدر خندید که روی زمین نشستمنهم در کنارش نشستم و تا می توانستیم از خودمان خندیدیم. (یاد آنروز بخیر)

دو هفته از کار ... مان گذشته بود و داشت نانی به سفره مان سرازیر می شد که صاحب کارمان گفت:

- کار به اندازه کافی ندارم، از فردا نیایید تا وقتی که به همون رئیس داروخانه که همسایه تونه تلفن کنم و بهتون خبر بدم!

... مان دوباره زایید و بدتر از آن اینکه آن روز مهین و نادر قرار بود با قایق به ویلای یکی از ایرانیهای معتبر استانبول، به آنطرف رودخانه بروندقرار بود او برایشان نامه ای بنویسد که وقتی برای معرفی خودشان به سازمان ملل می روند، کمکی باشد و زودتر راهی شوند.

مهین دوش گرفت ولی موهای بلند و سیاه قشنگ اش را خشک نکردوقتی آ ... شب برگشتند، عصبانی بود و گفت:

- مرتیکه ی سلطنت طلب برای خودش دم و دستگاهی درست کرده، بیا و ببین! فکر می کرد ما رفتیم ... ماسش کنیم، منهم آب پاکی ریختم رو دستش و از خونه اش دست خالی اومدیم بیرون!

فردا تب و لرز کردبخاطر اینکه در قایق باد به موهای خیس اش خورده بود، سرما خورده بود که بعد به چرک ... گوش اش انجامیدخدایا چقدر ... رفتن آنجا گران بودبرای ما مهم نبود، فقط می خواستیم مهین خوب بشوداما او حاضر نبود پول کمی که برایمان مانده بود را ... ج ... رفتن کندخیلی غصه می خوردم و هیچ کاری از دستم بر نمی آمدتا شب دوم با نادر، روانه داروخانه ی محل شدند...  ... داروخانه به آنها گفته بود اجازه ندارد که آنتی بیوتیک را بدون نسخه بدهد ولی مطمئن بود که گوش اش عفونی شدهاین درد باعث عصبی شدن او شده بود و حتا زمانی که من سعی می ... محیط را آرام کنم، رو بمن کرد و گفت:

- تو هیچی حالیت نیستانگار نمی فهمی تو چه جهنمی هستیم، فقط دلت خوشه که روزا شب میشه و شبا صبح، همین!

من که از این طرز فکر شوکه شده بودم، فقط نگاهش ... و ... ت ماندماو نفهمیده بود که من بخاطر اینکه از آنها مسن ترم، ظاهرم را حفظ می کنم وگرنه سیب زمینی هم در آن شرایط می سوختاو هیچوقت نفهمید که چطور مرا با آن حرفها، از درون خورد کرد.

درست یادم نیست که ... داروخانه چه دارویی به آنها فروخته بود؟ شاید هم دلش سوخته بود و بدون اینکه عنوان کند آنتی بیوتیک را به آنها داده بودچون مهین با خوردن آنها، بعد از چند روز خوب شداین مرد، انسان بسیار مهربانی بود و آن شغل را هم او برای ما پیدا کرده بودآن چند روز برای من از بدترین روزهای اقامت در استانبول بود.

مهین که خوب شد، تصمیم گرفتم که به مادرم زنگ بزنم و از او پول بخواهم تا به شیراز برگردم. این موضوع را با مهین و همسرش که چون برادرم برایم عزیز بود و محترم، در میان گذاشتم که با تآیید مهین روبرو شد. 

آن روز، یک روز یکشنبه بود...  وقتی مهین و نادر از قدم زدن عصر برگشتند، یک خبر جدید آنها، تصمیم و آینده ی مرا تغییر داد.

با وارد شدن مهین و نادر، سلامی ... و گفتم:

- بچه ها من تصمیم ام را گرفتم... همین هفته برمی گردم ایران.

نادر گفت:

- یه راه دیگه هم داری ولی نمیدونم چقدر شانس داشته باشی.

پرسیدمچی؟

مهین در جوابم گفت:

- حمید را دیدیم و گفت که یه پسر ایرونی، پاسپورت خوبی گیر آورده که ویزای اصل یونان توشهاگه نسرین خانم مایل به رفتن یونان هست، بگید فردا صبح ساعت یازده بیاد آپارتمان ما تا با او صحبت کنه.

حمید پسر خیلی خوب و محترمی بود که سالها بود در ترکیه منتظر رفتن بود و راه و چاه خیلی از مشکلات را یاد گرفته بود و بخاطر اینکه بی شائبه و بدون انتظار ِ دستمزد به همه کمک می کرد، مورد اعتماد همه بود.

فردا صبح با ناامیدی و امید، راهی خانه ی حمید شدموسط راه، پشت شیشه ی پنجره ی مسافرخانه ی کوچکی، یک آگهی کار به زبان فارسی توجه ام را جلب کردبه این مضمون:

به یک ماشین نویس و دفتردار تمام وقت خانم نیازمندیم

هنوز وقت داشتم که به خانه ی حمید برسمبدون معطلی، با فکر به اینکه مهین دوره ی ماشین نویسی را تمام کرده بود، به دفتر مسافرخانه وارد شدم.

مرد دراز و باریک اندامی پشت میز نشسته بود و مشغول سیگار کشیدن بوداو مرا دیده بود که مشغول خواندن آگهی هستمبنظرم آمد که ایرانی است، به زبان فارسی سلام ... ! با لبخندی پرسید:

- ماشین نویسی بلدین؟

گفتم:

- من نهخواهرم دوره شو دیدهمنتها مشکل اینجاست که او بیشتر از سه ماه است که اینجاست.

جواب داد:

- حل اون مشکل با من، خواهرت مجرده؟!

با تعجب گفتماین چه ربطی به کار ... ش داره آقا؟

با لبخندی جواب داد:

- من به یه نفر دیگه هم احتیاج دارم تا برام بعضی کارهای خارج از دفتر را انجام بده.

وای خدای منامروز چه روز خوبی بود و با ادامه ی صحبت او بهتر هم شد!

ادامه داد که:

- اگر زن و شوهر باشن برای من بهتره چون همینجا اتاقی در اختیارشون میذارمولی بجاش نباید براشون مهم باشه اگه من یه وقتهایی بعد از ساعات اداری بهشون کار داشته باشم!

داشتم از خوشحالی پر در می آوردمچونکه پولی برایمان نمانده بود و دیگر عملن قادر به پرداخت کرایه خانه نبودیم و خلاصه شرایطمان اصلن خوب نبود و این مرا که نمی خواستم حرف منفی زده باشم، عصبی می کرد و عادت دیرینه ام تنها راه آرامش کوتاهم بوداینکه همه جا را بشورم و تمیز کنمهمه جای آن اتاق فسقلی را می شستم و برق می انداختم، زیر و رو ی هر وسیله ای که در اتاق بود و چقدر دلم می خواست که با پسرهای دیگر صمیمی بودم و ازشان خواهش می ... بگذارند که اتاق همیشه درهم نشیمن را هم مرتب کنم!

علی هر صبح و عصر، با عادت آزار دهنده ای که از زندان با خودش آورده بود، دنبال راهی می گشت که وجود نداشت.

اتاق ما کوچک بود ولی او نمی توانست خودش را کنترل کنداز این طرف اتاق به آنطرف می رفتبعد بر می گشت و دوباره و دوباره و دوباره.... گاهی تا دو ساعت هم میشد که به اینکارش ادامه بدهد.

یا دو زانو می نشست روی زمین و یک دستش را روی زانو می گذاشت و با دست دیگرش که به زانوی دیگر تکیه داده بود، مدام پوست لبش را می کند و به کف اتاق خیره میماند.

نادر همچنان به فال ورق مشغول بود. کار دیگری از دست هیچکداممان بر نمی آمد مگر منتظر معجزه بودن!!!

مهین  ... ت روی تخت می نشست و فکر می کرد.

با خوشحالی به او گفتم:

- میشه شما این اطلاعیه رو بردارین تا سه ساعت دیگه؟ من باید برم یه جایی که نمی تونم نرم، بعد میرم خونه و با خواهرم و شوهرش بر می گردیم خدمتتونمن مطمئنم از اونا خوشتون میاد.

قبول کرد ولی من بعد از آنهمه بدبیاری، می ترسیدم که این شانس را از دست بدهیمگفتم:

- میشه همین الان جلو خودم اینکار رو ... ین؟

خنده ی پر از مهری کرد و آن کاغذ را کند و مچاله کرد.

با انرژی خوبی بطرف آپارتمان حمید براه افتادمزنگ در را زدم و بالا رفتمحمید و محمد منتظرم بودندسلام ... و نشستیم.

محمد پسر مودب و خوشرویی بودصفحه ی ویزای یونان در پاسپورت را نشانم داد و گفت:

- من این پاسپورت را باید از صاحبش ب ... ماو از من هفتصد دلار خواسته و شما باید نصف اونو بپردازید!

به حمید نگاه ... و گفتم:

- شما که میدونستید من پول ندارمو رو به محمدببخشید که وقت شما رو گرفتم.

حمید گفتفکر ... که خونوادتون بتونن براتون از ایران سیصد دلار بفرستندمحمد صبر میکنه چون خودشم تمام پول رو ندارهدر ضمن ... ید بلیط قطار هم با خودش (او بطور غیر مستقیم پنجاه دلار برام تخفیف گرفت به اضافه ی بلیط رفتن را )

محمد از زرنگی حمید زیر خنده زد ولی با مهربانی بیش از حدش اعتراضی نکرد و فقط گفت:

- اونم بچشمفقط بدونید که یونان قانونی میریم تو نوبت و سه ماهه بوسیله ی سازمان ملل به یکی از کشورهای امریکا، استرالیا و یا کانادا فرستاده می شیمتا زمان رفتن هم تو یه هتل بهمون جا میدن و مقرری برای غذا و بقیه ی مایحتاج زندگی!

از این بهتر و راحت تر نمی شد ولی پول را چکار کنم؟ گفتم:

- من در اسرع وقت بهتون خبر میدم ولی اگه تا پس فردا خبری ازم نشد بدونید نتونستم پولی فراهم کنم.

برایش آرزوی موفقیت ... و بطرف در آپارتمان حرکت ... حمید پشت سرم آمد و در را برایم باز کرد و گفتامیدوارم بتونید جورش کنید.

فکری ... گفتم:

- من به مادرم تلفن می کنم، بگید صبر کنناما اونجا که رسیدیم، او را بخیر و مرا به سلامت!

گفت:

- خی ... ون راحت باشه، او پسر نجیب و پاکیهسعی کنید این موقعیت رو از دست ندین چون ویزا اصله نه قل ... در ضمن دوتا ع ... هم لازمه.

با گرفتن آدرس بوتیکی که کار صرافی ایرانیها را هم انجام می داد، بخانه برگشتم.

خبر ها را به مهین و نادر رساندمهمگی خوشحال به مسافرخانه رفتیم و قرار نقل و مکان آنها از سه یا پنج روز دیگر گذاشته شدولی کارشان را از همان روز شروع ... دمن باید تا پنج روز دیگر می رفتمیا به ایران یا به یونانراه دیگری نبود.

با اجازه ی صاحب مسافرخانه، به مادرم زنگ زدم و شماره ی آنجا را به او دادم تا او بمن تماس بگیردمهین تاکید کرد که مادرم نباید بفهمد که چه به سر ما آمده.

به گفتگوی من و مادرم گوش کنید:

- باید برگردم ایران.

- چرا؟

- چون پولم تموم شده و دیگه نمی تونم منتطر نوبتم بشم!

- اونهمه پول رو چکار کردی؟!

- اینجا همه چی قشنگه ولی گرون، ... ج شد دیگه.

کمی مکث کرد و گفت:

- نباید برگردی!... راهی رو که شروع کردی نباید نیمه رها کنیباید تا آ ... ش بری!

- اگه بخوام اینکار رو ... م به سیصد دلار احتیاج دارم.

- بعد دیگه راهی میشی؟

- آرهمنتها دیگه نروژ نمیرممیرم یونان، سه ماه میمونم و بعدش میتونم به یکی از کشورهای استرالیا، امریکا و یا کانادا برمکه من میرم استرالیا!

- من تا عصر این پول رو برات می فرستمفقط بمن بگو چطور؟

با توجه به اینکه مادرم ممر درآمدی نداشت و یک خانم خانه دار بی جیره و مواجب بود، گفتم.

- آخه تو که نداری.

- این وظیفه ی پدرته، ازش می گیرمتو نگران نباش.

به او حساب بانکی صراف را دادم و با بغضی در گلو و چشمانی پر از گریه با او خداحافظی ... چون می دانستم که اینکار برای او به چه قیمتی تمام می شود.

وقتی من پانزده ساله بودم، پدر و مادرم از هم جدا شدند و سر پرستی همگی ما، بنا به خواست مادرم بعهده ی خودش گذاشته شداکثر ما بچه ها بزودی مشغول کار شدیم و یک زندگی راحت را فراهم آوردیم. بخصوص پروین خواهر بزرگم و سومین برادرم که همیشه با جان و دل و بدون انتظار حتا تشکری ، سخت کار می کرد و هر چه در آمد داشت را در اختیار ... ج های خانه می گذاشت.  حالا مادرم با دو تا از برادرها و خواهر بزرگترم، زندگی می کرد که هر سه شاغل بودند.

او شیر زنی صبور، مغرور و در عین حال مهربان بود و سخت ترین کار برای او، رو زدن به پدرم بوداما بخاطر من اینکار را کرد.

فردا صبح به صرافی مراجعه ... ، پولی نرسیده بودفکر ... باز هم پدرم روی لجبازی افتاده و از دادن پول سرباز زده اما عصر که با شک دوباره به بوتیک سر زدم، بعد از جواب سلامم، بمن سیصد دلار پرداخت شد و من با خوشحالی به خانه ی حمید رفتمخانه نبود، اما محمد بود.

پول و ع ... ها را به او دادم و گفتم:

- به آنجا که رسیدیم، من مزاحمتون نمیشم، هر ... به راه خودش.

با لبخند همیشگی اش گفت:

- مزاحم چیه؟ من اونجا دوستایی دارم که قراره کمکم کنند، خب شما هم با منید.

مودبانه اما محکم گفتم:

- نه، ممنون!

محمد اهل رشت بودصورتی داشت که مملو از صداقت ِ پاک و کودکانه ای بود که مخاطب را به اعتماد وا می داشتولی من دیگر از اعتماد ... زخمی بودمحتا به این فکر ن ... کهکمک او در یک کشور بیگانه و جدید، چه گزندی می تواند برای من داشته باشد؟ برع ... ! بهترین کمک بود! آیا مگراین لطف او بجز یک عمل انسانی بود؟ نبود.

او که نگاه جدی مرا دید و محکم بودن "نهاحمقانه ی مرا شنید، پاسخ داد:

- هر طور خودتون راحتید!

روز آ ... اقامتم در استابنول بودپر از امید رفتن بودم و پر از غم دوری از مهینرد شدن از مرز یونان صد در صد نبوداما چون ویزا اصل بود و تنها ع ... محمد عوض شده بود و در صفحه ی همسر ع ... من، با مهارت وصل شده بود، همه با اطمینان می گفتند که رد خواهیم شد. (در آن زمان پاسپورت ها ِپرِسی نبود و با منگنه ع ... را وصل و اسم را دستنویس وارد می ... د)

اتاقمان را کمی تمیز ... و بسراغ قلکم رفتممن مدتها بود که برای خودم پول خوردهایی که بعد از ... ید روزانه ی غذا زیاد می آمد را در یک کیف می ریختمقبل از اینکه مهین و نادر بسر کار بروند، مهین بمن مقداری پول داد و از من خواست کیفی برای خودم ب ... م تا کیفی که کهنه شده بود، باعث شک مرزبان نشود. منهم تمام پولها را برداشتم و از خانه بیرون رفتمحال خوبی داشتم و هوای خوب اردیبهشت، برای اولین بار خوش آیندی اش را بمن نشان می دادآن روز بر خلاف همه ی زندگیم که حوصله ی بیخود گشتن در خیابانها و در مغازه ها معطل شدن را نداشتم، ... ید ... هایم سه ساعت طول کشید.

بجای اینکه یک کیف چرم معروف ترکیه را ب ... م، دو کیف، عین هم ولی ارزان ... یدمبعد به مغازه ی شکلات فروشی رفتم که فقط روزهای اول رسیدنمان به استانبول توانسته بودیم از شکلاتهای فوق العاده خوشمزه اش ب ... یم و یک بسته از آنهایی که مورد علاقه ی مهین بود را ... یدم.

بعد به بقالی محل رفتم و مواد لازم غذای مورد علاقه نازنینم (لوبیا پلو) را همراه چند بسته آدامس و شکلات دیگر ... یدم و با جیب خالی بخانه آمدمفقط ده دلار تبدیل نشده هنوز توی کیفم بودسه ساعت به آمدن آنها مانده بودتمام شکلات ها و آدامس ها را بجز یک بسته در کیف نازنین گذاشتمبعد وسایل کیف کهنه ی خودم را درون کیف جدیدم ریختم و دو دست از لباس های بدرد بخور و یک حوله را در ... کوچکی قرار دادم و مشغول غذا پختن شدمعلیرضا با من بود و سعی میکرد بمن روحیه ی مضاعف بدهداز همدیگر بخاطر اینکه روزی که هیچ ... اعص ... برایش نمانده بود و زودرنج شده بودیم و دعوا کرده بودیم، عذر خواهی کردیم و دست هم را فشردیم.

پسرهای دیگر که ماجرای رفتن من از علی و نادر که شبها دور هم جمع می شدند را شنیده بودند، یکی یکی آمدند و برایم آرزوی رد شدن از مرز را ... د.

همه امیدوار بودند که با رد شدن ما، آنهایی که هنوز پاسپورتشان ویزای تقلبی نخورده بود، پشت سر ما راهی شوند و زودچون حرف اینکه مرزها می خواهند کامپیوتری بشود و طریقه ی زدن ع ... ها پرسی خواهد بود، تازه بر سر زبانها افتاده بود و دیگر محال بود ... ی بتواند به آن طریق، از مرزی رد شود.


ادامه دارد...


منبع :
برچسب ها : قسمت چهارم خاطرات مهاجرتم - مهین ,اتاق ,بود، ,اینکه ,دلار ,رفتن ,هفتاد دلار ,بخاطر اینکه ,سیصد دلار ,اینکه مهین ,زبان فارسی
قسمت چهارم خاطرات مهاجرتم مهین ,اتاق ,بود، ,اینکه ,دلار ,رفتن ,هفتاد دلار ,بخاطر اینکه ,سیصد دلار ,اینکه مهین ,زبان فارسی
قسمت پنجم خاطرات مهاجرتم

نادر و مهین از سرکار برگشتندبا شوخی به مهین گفتم:

- چون ممکن بود که تو با به سرکار رفتن با این کیف کهنه، آبروی منو ببری، دو تا کیف ... یدمولی قول بده که تا قبل از خواب امشب، با کیف درب و داغونت، عوضش نکنی.

خندید و گفت:

- چند ساعت دیگه هم میتونم اون کیفو نگه دارم.

آنها گرسنه نبودند و منهم بخاطر اینکه دلهره داشتم، نتوانستم غذا بخورمساعت شش از پسرها خداحافظی ... و از خانه بیرون زدیم.آرام آرام بطرف خانه ی حمید، جایی که قرار داشتیم، می رفتیم و در راه نادر با مهربانی مرتب شانه های مرا در دست هایش فشار میداد و میگفت:

- داری میری ها، دلمون برات تنگ میشه ولی تو هم جای ما رو اونجا خالی کن، باشه؟ و یا...

- اگه شما رد شدید، ما هم خیلی زود میایم دنبال سرتون، غصه نخور.

و جواب من از بغض جدا شدن، تنها لبخند تلخی بود و بس.

در تمام طول راه مهین و من ... ت بودیم.

تا زمان سوار شدن به تا ... ی که من و محمد را بطرف ایستگاه قطار می برد، بغضم را فرو می دادم و ادای آدم بزرگها را در آوردماما وقتی این عزیزترین موجود خدا را برای خداحافظی در آغوش گرفتم، تبدیل به بچه ای شدم که نمی خواست به هیچ قیمتی از معبودش جدا بشودحتا برای موقت.

من این بغض را در گریه ای بی امان شستمخدایا چطور از او جدا بشوم؟ مهین تمام تار و پود زندگیم بود، مگر می شد بدون او بروم؟

دوست های محمد صبورانه ... ت ایستاده بودند اما صدای ناهنجار راننده ی تا ... ی درآمد که:

- یالا، عجله کنید!

اشک های سرسخت و کمیاب مهین سرازیر شدنادر مرا  از او جدا کرد و به داخل تا ... ی هدایت کردهمچنان گریه می ... و هیچ حرفی نمی زدمفقط دوباره برگشتم و صورت ظریف و قشنگش را بوسیدم و رفتم...

تا زمانی که به ایستگاه قطار رسیدیم، محمد با راننده حرف میزد و مرا با درک بسیار، بحال خودم گذاشتدلم میخواست برای همیشه گنگ شوم و هیچ ... ، هیچوقت، کاری بکارم نداشته باشد!

سوار قطار شدیمدر کوپه ای که چهار نفر دیگر هم نشسته بودند.

اگر درست یادم باشد، ما دوازده ساعت بعد به مرز یونان رسیدیممحمد با خودش یک کیسه پسته آورده بود و وقتی قطار برای بازرسی ویزای مسافران توقف کرد، بخودش ادوکلن زد و کیسه ای پر از پسته بمن داد و گفت:

- وقتی بازرس به کوپه ی ما وارد شد، بهش پسته تعارف کن و بعد یکی هم خودت بخور که شک نکنه که ما میدونیم که اینا میمیرن واسه پسته ی ایرونی!

و باز لبش به خنده ی بی آلایش و زیبایش، به دلگرمی باز شدلبخندی زدم و گفتم:

- شما رو نمیدونم ولی من دارم از ترس سکته می کنم.

دلیل نگرانی من این بود که توی راه محمد بمن گفت:

- یادتون باشه اگه پرسیدن چرا دارید میرین یونان، بگو شوهرم دانشجو هست و ما داریم برای تعطیلات میریم یونان رو ببینیم چون شنیدیم خیلی قشنگهاگه هم پرسید چقدر می مونید، بگو دو هفتهچند پول دارید؟ هزار دلار!

و همین باعث میشد که تمام تن ام بلرزدچون این یک امر عادی است که در هر مرزی بخواهند موجودی مسافر را ببینندمن بودم و ده دلار و محمد هم پنجاه دلار داشت که سی دلارش بابت غذای داخل قطارش ... ج شد

 از بس استرس داشتم، ح ... تهوع داشتم..بازرس به کوپه ی ما وارد شداو انتخاب می کرد که چه ... ی پیاده شود و به دفتر مرزبان برود. چه ... ی بماند و با خیال راحت منتظر باشد تا او پاسپورتش را به دفتر بازپرسی ببرد و با مهر ... وج برگردد!

بزبان ترکی صبح بخیری به عموم گفت و پاسپورتها را خواستمحمد پاسپورت را بطرف او گرفت و من کیسه ی پسته را... مشتی برداشت و در جیبش ریختنگاهی به داخل تمام پاسپورت ها کرد و رو بما کرد و گفت:

- شما دوتا..... پائین!

 با زانوانی لرزان پیاده شدم و محمد پشت سرم می آمدخنده بر لبانش ماسیده بود و رنگ به چهره نداشتبه پشت در دفتر که رسیدیم، ... از ما خواست همان جا صبر کنیم تا صدایمان کندچند نفر دیگر نیز آنجا منتظر بودند.

کیسه ی پسته در میان انگشتانم خیس عرق بود و دلم می خواست بیاندازمشنفس عمیقی کشیدم، به محمد رو ... و گفتم:

- حالا چی میشه؟

دویاره خنده ی قشنگ اش را تحویلم داد و گفت:

- هیچی، فوقش برمی گردیم ترکیه!

- اگه بندازنمون زندان چی؟

- فکر منفی نکنید... صبر کنید ببینیم چه خاکی بسرمون می ریزند... و در حالیکه به حال زار من خیره شده بود، دوباره زد زیر خنده!

تازه می دیدم که این پسر خوب و دوست داشتنی، چشم هایش با آن مژه های بلند و پر پشت، عجیب قشنگ و درخشانندآفتاب، زیبایی آنها را چند برابر کرده بود و محال بود که خنده اش مخاطب را به لبخند وا نداردچون بسیار انسان صمیمی و پاکی بود.

کم کم مسافران دیگر که در قطار خاموش گرمشان شده بود، پیاده شدنددو ساعت و نیم معطلی ما برای بازرسی تمام پاسپورت های مشکوک، بطول انجامیدتا ما را که یکی به آ ... بودیم را صدا ... د... در این مدت تصمیم گرفته بودیم که خونسرد باشیم و دو چیز را فراموش نکنیملبخند و پسته رااین کیسه ی پسته تنها سلاح ما بود!

وارد شدیممردی در لباس نظامی پشت میز بود که جدی بودن صورتش را نمی شد نادیده گرفتسلام کردیم و جو ... داد و در حالیکه به داخل پاسپورتمان خیره شده بود، به زبان انگلیسی پرسید:

- چرا می خواید برید یونان؟

محمد با لبخند معروفش و با انگلیسی نه چندان خوب اما با حفظ بجای خونسردی تمام، جوابهای از بر کرده اش را شروع کرد:

- چرا نه؟ یونان خیلی زیباست و ما هم تصمیم گرفتیم یک هفته قبل از برگشتن به ایران و درس و زندگی و کار، از زیبایی های یونان دیدن کنیم.

وقتی محمد شروع به جواب دادن کرد، آن مرد نگاهش را به چشمان محمد دوخته بوددرست مثل یک روانشناس مجرببا لبخندی که خوشم نیامد پرسید:

- ماه عسل؟

محمد با لبخند گفت بله.

مشغول خوردن پسته شدم. خداخدا می ... که از من چیزی نپرسد... نگاهی بمن کرد و گفت:

- پسته ی ایران!

کیسه را جلوش گرفتم... بی آنکه فکر کنم با این بی پولی ما می تواند غذای راهمان باشد، کیسه را روی میز گذاشتمبازپرس با ح ... بی تفاوتی تشکر کرد و گفت:

- امیدوارم اوقات و خاطرات خوبی در یونان داشته باشیدو مهر ورود به یونان را کوفت روی ویزای پاسپورت!

از ته دل لبخندی زدم و همزمان با محمد از او تشکر ... و بیرون آمدیم.... خدای منیعنی رد شدیم؟ تا زمان سوار شدن باید جلوی خوشحالی مان را می گرفتیم تا شک نکنند.

بعد از بیست دقیقه ای کارگران قطار از مسافرین دعوت به سوار شدن ... د. ما با شادی غیر قابل وصف و با عجله سوار شدیم و به کوپه ی خودمان رفتیم.

قطار حرکت کرد اما شروع کرد به برگشتن به طرف ترکیه!

چرا؟ نمی دانستیمهر دو ... ت نشستیم و فقط می دانستیم که اگر پنج ساعت دیگر پیاده مان کنند، در آتن هستیماما اگر ده دوازده ساعت دیگر، در استانبول ی که دیگر در آن جایی برای من یکی نبودحتا نمی توانستیم که راه آمده را با الان مقایسه کنیم چون زمانی که بطرف مرز می آمدیم، شب بود و تاریک و ما هیچ جا را نمی دیدم.

دو سه ساعتی گذشت و ما تصمیم گرفتیم برای هوا خوری و اینکه خستگی را از پاهایمان بیرون کنیم به خارج از کوپه برویم که محمد متوجه نقشه ی راه بین ترکیه و یونان، روی دیواره ی کوپه مان شد.

نقشه به این شکل بود که نقطه ی مشترک مرز ترکیه و یونان شبیه یک استخوان جناق بودآ ... راه که به مرز یونان می رسید، به درازای ده کیلومتر بر می گشت اما بعد به طرف سمت راست، بسوی یونان ادامه می یافتهر دو نفسی به راحتی کشیدیم و خوشحال، کنار نرده ی آهنین قطار به تماشای زیباییهای بین راه یونان خیره شدیم.

معمولن راههای بین دو شهر، خشک و بی آب و علف هست ولی این راه تمامن سبز بود و زیباگاهی از کنار مزرعه هایی رد می شدیم و گاهی به د ... ده هایی که مردمش با سرزنده گی، رنگ های شاد لباسشان را به چشم های دیگران به مهمانی می بردندآن زمان هر دو خوشحال بودیم و احساس گرسنگی کردیممحمد از بوفه، نوشابه و ساندویچی برای خودش و برای من بخواسته ی خودم یک شیر شکلاتی ... ید.

دقیقن یادم نیست ولی فکر میکنم پنج ساعت بعد از حرکت از مرز، به آتن زیبا و افسانه ای رسیدیم و از قطار پیاده شدیم... خب، من با جدیت به محمد شرط کرده بودم که بمحض رسیدن به آتن مرا به حال خودم بگذارداما حالا که رسیدیم، نفس ام گرفت و بی اختیار بخودم می پیچیدم. از استرس ح ... تهوع بهم دست داد... محمد با تعجب و با لهجه ی قشنگ رشتی اش از من پرسید:

- چی شد؟

جواب دادم:

- حالا رسیدیم، من نه زبان می دونم و نه جا و ... ی رو می شناسم، نه پول! من اینجا چکار می کنم؟!! چرا اومدم؟!!!

خندید و گفت:

- ای بابا، من که شما رو به امان خدا رها نمی کنمبیاین با هم بریم خونه ی این دوستم تا اونا راه و چاه رو بما یاد بدن، اونا ی ... اله اینجان!

با تعجب گفتم:

- تو استانبول که بمن گفتند هر کی بیاد یونان، شش ماهه به مقصد فرستاده میشه!

- بشنو و باور نکن نسرین خانمو با خنده اضافه کردکارای مقدماتیش شش ماه طول میکشهحالا بیاین بریم خسته ایم و گرسنه، مدتی مهمون اونامی شیم تا جا بیافتیم.

گفتم:من چطور با دوستای شما زندگی کنم؟ بعدشم اونا دوستای شما هستن، من چکاره ام؟

باز با لبخند جواب داد:

- اول این که میدونم شما فکر کردین اونا پسرای مجردند، نه اونا یه زن و شوهر شمالی هستن با دوتا بچه و خیلی مهربوندومن مطمئنم براشون مهم نیست شما رو هم داشته باشن.

شما هیچ راهی نداری بجز اینکه یا بدون اطلاع که چی باید بگی و چی رو نگی تا راه بقیه رو پشت سرمون ... اب نکنین برید اداره پلیس و خودتونو معرفی کنید و یا با من بیاین خونه این دوست من و از راه عاقلانه ترش وارد بشینحالا کدومش؟

کمی فکر ... و دیدم من نمی توانم پل های آمدن بقیه ی ... انی را که پشت سر ما راهی هستند را ... اب کنم ... ی یا جایی را هم که نمی شناسم، پس با او راه افتادماز ایستگاه به خیابان رفتیم و سوار تا ... ی شدیممحمد آدرس محل زندگی دوستش را به راننده داد و در کنارش نشست.

کیلومتر شمار تا ... ی هر چقدر از بیست دلار باقیمانده ی پول ما بالاتر می رفت، فشار خون منهم به همان میزان بالا می رفتو محمد که حواسش بود، هر از گاهی به طرف من برمی گشت و می زد زیر خنده و تکرار می کرد:

- نگران نباشین!

آ ... کار طاقت نیاوردم و پرسیدم:

- آخه چطور نگران نباشم؟! ما که اینقدر پول نداریمچقدر خونه ی دوستتون دورهکاش با اتوبوس رفته بودیم... تو رو خدا ازش بپرسید کی میرسیم... من دارم سکته میکنم.

باز خندید و با اشاره به ساعت از راننده با انگلیسی دست و پا ش ... ته ای که از انگلیسی من خیلی بهتر بودپرسید و او گفت از ایستگاه قطار تا آنجا تقریبآ یک ساعت راه استاسم آن محل هرگز از یادم نمی رودلاوریون

محمد دیگر بطرف من برنگشت و به فکر فرو رفت، اما مثل همیشه خونسرد بود.

جاده در نهایت زیبایی و سرسبزی اش بود که گاهی از کنار دریا رد می شدبا مردمانی با چهره های بسیار آرام و مهربان برع ... آنچه من در ترکیه برخورد ...  پلیس خیلی کم بود و هوا فوق العاده دلپذیر... تا به لاوریون رسیدیم و پیرمرد با زبان یونانی چیزی گفت که ما فقط کلمه ی لاوریون را شناختیمبه کیلومتر شمار سرک کشیدمنزدیک شصت دلار بود، دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و نمی دانستم محمد چه خواهد کرد، چون از من هیچ کاری ساخته نبود

 با توقف تا ... ی، محمد از تا ... ی پیاده شد و شروع به دویدن کردمن سر جای خودم خشکم زدخدایا این چه مصیبتیه دیگه؟


ادامه دارد...


منبع :
برچسب ها : قسمت پنجم خاطرات مهاجرتم - محمد ,قطار ,یونان ,پسته ,ساعت ,کیسه ,ایستگاه قطار ,کیلومتر شمار ,تصمیم گرفتیم ,برای بازرسی ,زمان سوار
قسمت پنجم خاطرات مهاجرتم محمد ,قطار ,یونان ,پسته ,ساعت ,کیسه ,ایستگاه قطار ,کیلومتر شمار ,تصمیم گرفتیم ,برای بازرسی ,زمان سوار
قسمت ششم خاطرات مهاجرتم



راننده بطرف من برگشت و با ح ... تعجب بمن نگاه کردانگار با نگاهش داشت می گفتچی شد؟!

من که در تا ... ی را باز کرده بودم و هنوز در توی دستم بود، با نگاهم رد محمد را دنبال ... و دیدم که با یک زن روسری بسر حرف می زند.بعد وسایل زن را از دستش گرفت و او از کیفش چیزی در آورد و به محمد دادوسایلش را با خنده از او گرفت و محمد بسوی تا ... ی برگشت... نفسی کشیدم و پیاده شدممحمد پول را به راننده داد و از صندوق عقب تا ... ی، ... هایمان را برداشتیم و بسوی زن خنده رو روانه شدیم.

فهیمه زن بسیار زیبایی بود که همیشه سر گونه هایش گلگون بود و لبخندش قطع نمی شدآنها شروع ... د به گیلکی صحبت کرد و من یک کلمه از این لهجه ی شیرین را نمی فهمیدمبه ساختمان بلندی وارد شدیم و به طبقه ی دوم رفتیمراهرو پر از ایرانی بود و شلوغ... احساس غربت کمرنگ شدما به اتاق بسیار بزرگی وارد شدیممردی روی یک رختخواب دراز کشیده بود که محمد او را بغل کرد و مشغول به چاق سلامتی ... شدندفهیمه به من گفت:

- شوهرم طاهر، تازه آپ ... س شو عمل ... .

او و همسر اش همشهری محمد بودنداو مردی خج ... ی بود که بسیار آرام و یواش حرف می زد و نقش کمرنگی در زندگی آنها داشت.

سلام ... و با تعارف فهیمه به جایی که او اشاره کرد، نشستمدو پسر سه و پنج ساله ی آنها با شیطنت قشنگ بچه گانه شان هر دو طرفم را گرفتندپسرک جوانتر که شیطنت از چشمهای قشنگش می بارید، دستهایش را برایم باز کرد و من با تمام جانم او را در آغوش گرفتمدر آن اتاق احساس سربار بودن و غریبگی می ... و حالا، آغوشی باز به محبتی را، بالاتر از نیازم می دیدمنه او مرا ول می کرد و نه من او را تا بالا ... ه او را روی پاهایم نشاندمیک دستش را دور گردنم انداخت و بمن خیره شدلبخندی زدم و گفتم:

- اسم این دوست کوچولوی من چیه؟

- سعید.

رو به پسر دیگر ... و پرسیدم:

- اسم تو چیه؟

با کمرویی جواب داد:

- من علی ام

- اسم من هم نسرین هست.

سعید سرم را در میان دستانش به سر خودش فشار داد و گفت:

-  ... نسری ی ی ن!

محمد زد زیر خنده و گفت:

- چه زود دوست پیدا کردی نسرین خانم... سعید اگه بیشتر فشار بدی دیگه ... نسرین نداری ها...

سعید پرسیدچرا؟ فهیمه در حالیکه دست سعید را از دور گردنم باز می کرد گفت:

- چونکه تو داری خفه میکنی این بنده خدا رو!

بعد از دوش گرفتنی که در ... داخل راهرو بود، خستگی راه را از تنم شستم و بعد پای سفره ی گشاده ی آنها نشستمچقدر احساس زیادی بودن می ... اما مهربانی آنها، احساس بد غریبگی را در من از بین می بردبعد از ناهار فهیمه گفت:

- بهتره کمی بخو ... م که از یک ساعت دیگه، همه میان برای دیدن طاهر.

کمی این دست و آن دست ... برایم راحت نبود که جلو دوتا مرد غریبه بخوابممحمد گفت:

- من میرم پیش مصطفا، میخوام شوکه اش کنمبعدشم یه تک زنگ بزنم حمید ترکیه و بگم که پسته ایران جون ما رو نجات دادتا بقیه هم با پسته روانه شن...

از او خواستم سلام مرا هم برساندچشمکی دوستانه زد و گفت:

- بهش میگم همین الان بره دم مسافرخانه ی نادر و به اونا هم خبر بده.

لبخندی پر از سپاس را روانه ی او ... ، ممنون کوتاهی گفتم و بس... هیچ حرفی برای ابراز قدردانی ام رسا نبود.

بعد از ساعتی بیدار شدمزن و شوهر برای اینکه من و علی که در کنارم خو ... ده بود، بیدار نشویم، خیلی یواش با هم حرف می زدندعلی در اتاق نبودبلند شدم و با سر سلامی دادمفهیمه با دست به کنار خودش روی زمین اشاره کرد که یعنیبیا اینجارفتمگفت:

- اینجا بعد از اسم نویسی، چون مجردی، تو را با چند دختر دیگر هم اتاق می کنند و هر روز سه وعده غذا می دهند که البته ما خودمان طعم آنها را با زائقه ی ایرانی مان عوض می کنیم... و اشاره کرد به ک ... نت کوچک پایین اتاق که پر از ادویه جات و روغن و سس های مختلف و یک چراغ گاز سوز نُقلی بود، و ادامه داد که:

چون دخترهایی که اینجا زندگی می کنند مثل تو با وقار نیستند، اگر با اونا بری خیلی اذیت میشیمن میخوام تو رو ... م دختر خودمپیش ما بمون و بهشون بگو من جا دارم و فکر نکن سرباریما نه اجاره میدیم و نه پول غذاحتا اگه راحت تر میشی با ما، میتونی تو کارای معمولی مثل نظافت و شست و شو بمن کمک کنی و یا گاهی این سعید رو ببری پارک و باهاش بازی کنی.

قبل از اینکه جو ... بدهم، ... ی تلنگری به در زد و بابفرما ی فهیمه داخل شد.

دو نامزد جوان وارد شدنددختر کرد بودقد بلند و شخصیتی محکم داشت با صورتی پر از جای جوش های کنده شدهپسر، قد متوسط و شخصیتی دنباله رو و فرمان بر داشت که صورتی زیبا داشتچهره ی مرد را معمولن زیبا نمی خوانند، ولی در آنجا همه او را علی خوشگله می نامیدند. بله چهره ی زیبایی داشت اما دهانش را که برای حرف زدن باز می کرد، هر چه واژه ی زیبا را از یاد انسان می بردیک ذره شعور فردی و اجتماعی را فاقد بودبرع ... نامزدش که معلوم بود اهل مطالعه هست و بسیار دختر روشنفکری بود.

پشت سر آنها دیگران هم آمدند و در اتاق کاملن باز گذاشته شد تا هر ... میخواهد برای دیدن طاهر بیاید، راحت وارد شودسعید بیدار شده بود و خودش را به پای مادرش چسبانده بودانگار هنوز خواب کافی نکرده بود.

دوستان آنها خیلی راحت، چای درست می ... د و از خودشان پذیرایی می ... د و این صمیمیت برای من خیلی جالب بودهمه دور اتاق نشسته بودیم و هر ... وارد میشد، یک سوال را از طاهر به تکرار می پرسید:

- ح ... چطوره؟

فهیمه بمن نزدیک شد و گفت:

- سعید خودشو خیس کرده تو خواب، می شه ببری ... ش بدی!!! 

سعید را که از ... آوردم، تمام مهمانها جریان مرا می دانستندولی در همان حدی که فهیمه می دانست... سوالها شروع به با ... کرد و من فکر می ... که عجب اجتماع بیکار و فضولیبعضی هایشان آنچنان از من سوالهای خصوصی می پرسیدند که من بجای جواب به آنها، فقط ابروهای از تعجب بالا رفته ام را تحویل می دادم و بس

تا اتاق از وجود مهمانها خالی شد، بطرف کیفم رفتم و کتاب جاودانه ی فروغ فرخزاد را درآوردم و سعی ... خودم را مشغول کنم تا دیگر ... ی از من سوال نکنداما فقط به خطوط خیره شده بودم و چیزی نمی خواندمنمی توانستم

محمد با پسری لاغر و کمرو داخل شدندنامش مسعود بود، بسیار یواش حرف می زدبطوری که من تعجب می ... کهاینها چطور صدای او را می شنوند؟ 

فهیمه با گیلکی به او گزارش های مرا داد و رو بمن گفت

- نسرین این مسعود آقا که می بینی، قبول شده برای استرالیامنتظره بلیط اش بیاددارم بهش میگم شما موقعیتت چطوریه که بهت بگه چکار کنی

او در حالی که سرش پایین بود گفت:

- بهتره محمد و ایشون بهمون صورت زن و شوهر اقدام کنن چون زودتر روانه میشنالان مجردها رو سخت میگیرنمیدونید که اینا هر روز قانونشون رو عوض میکنن.

با توجه به تعریفی که از صدای ایشان ... باید حدس بزنید با چه گوش دراز ... ی، اینها را یکی در میان شنیدم و بهم چسباندم!

جواب دادم:

- بعد که قبول شدیم و رفتیم چی؟ اونجا هم نمایشی با هم زندگی کنیم؟... نهفکر نکنم... ترجیح میدم بیشتر منتظر بشم ولی دروغ نگم.

ی ... اعتی نشست و رفتاز او خوشم نیامد و می دانستم که احساسم بمن دروغ نمی گوید.

غروب فهیمه مرا با سعید به پارک پشت ساختمان فرستادبا سعید خوش بودم ولی رفتار فهیمه داشت شکل دیگری می گرفتبا تاریک شدن هوا پشه ها اذیت می ... د و ما برگشتیممهمانها رفته بودند و فهیمه جارو و دستمال گردگیری را بمن نشان داد و گفت:

- من دارم طاهر را کمک می کنم بره ... ، قربون دستت، اینجا رو تمیز کن تا ما برگردیم!

و دست سعید را گرفت و از در بیرون رفتطاهر با صورتی شرمزده آرام بطرف در رفت و چیزی به زبان گیلکی گفت که صدای فهیمه را بالا برد.

تنها شده بودماین تنهایی را هم دوست داشتم و هم نهو نمی دانستم تا کی از آن من خواهد بود؟ احساس سیندرلایی بمن دست داده بود. هر دم ممکن بود ... ی با تلنگری هل بخورد تو و من اینرا عادت نداشتم... خدایا چه بر سر من می آید؟ پنجره را باز ... ، نفس عمیقی کشیدم و مشغول تمیز ... اتاق شدمبرای اینکه خودم را دلداری بدهم، فکر ... کهلااقل سربار ... ی نیستماما می دانستم که نمی خواهم اینطور زندگی کنم.

ساعتی بعد که همه نشسته بودیم و فهیمه مشغول عوض ... مزه ی غذای شب بود، در راهرو ساختمان، گویی ز ... له شدو این مصطفی بود که از آتن برگشته بود و حالا بمحض رسیدنش، شنیده بود که محمد همراه یک دختر ... آمده، باید می آمد و مرا می دیدچونکه او ناجی همه ی ایرانیان ... ن آتن بود!

خانواده ی او در سفارت استرالیا و خانواده ی طاهر در سفارت کانادا پذیرفته شده بودند و منتظر بلیطهایشان بودندآمد و با خوشرویی سلامی کرد و با لهجه ی گرم خوزستانی بمن گفت:

- خوش آمدی خواهر من!

او مردی بلند قد و کمی چاق بود که گرمای حرف زدنش، از گرمی دلش سخن داشتمردی ساده و صادق و در عین حال بسیار باهوشاو با همسر بسیار مهربان و ... تش زینت و دختر شیرین ی ... ال و نیمه شان نصرت در آ ... راهرو منزل داشتند.

تشکر ... او با تکان دادن سر به نشانه ی افسوس گفت:

- ولی متاسفانه راه رفتن از یونان بسته شده، من دارم از دفتر سازمان ملل میام!

 از خودم وارفتم و خشکم زد... با ص ... که از ته گلویم به زور بیرون می آمد پرسیدم:

- راه بسته شده؟

مصطفی خنده ی شیرینی کرد و گفت:

- بازش می کنیم نسرین خانم، نگران نباش خواهر من!

و رویش را بطرف طاهر کرد تا ع ... العمل او را در مقابل این جمله ی آ ... ش ببیندطاهر گفت:

- یعنی دوباره میخوای شلوغ راه بندازی؟ ترا بخدا اسم ایرانی را به شلوغ ... و اینجور کارات آلوده نکن.

مصطفی خندید و رو بمن کرد و گفت:

- اینجا یونانه، مهد ... نوزاد هم اگر یه ذره دیر بهش برسن اعتراض میکنهچه خواسته ما که فقط میخوایم درها رو برومون نبندن... 

بعد رو کرد بطرف طاهر و ادامه داد

ـ حالا این محمد و نسرین خانم های نوعی چکار کنن؟ تو خودت راهی هستی، پس بیخیال دیگرون؟بابا ای ولله!

از اینهمه رک گویی هم به وجد آمده بودم و هم تعجب ... پرسیدم:

- حالا باید چکار کنیم؟

- هیچیامشب همه شامشونو سر ساعت هشت میارن تو اتاق ما که دور هم باشیم و بعدشم تصمیم می گیریم چیکار کنیمدر ضمن میدونستی اون پاسپورتی که باهاش اومدی، پا سپورت خانم من بود!

با ناامیدی گفتمنه نمی دونستم و فهیمه را که داشت در گوشم دوباره خورده فرمایش می داد، با بی حوصلگی نادیده گرفتم و سرم را روی زانو گذاشتم... راه خلوت ... دیگری نبود... چقدر دلم می خواست تنها باشم و نمی شد.

ساعت هشت با ظرفهای غذا و پیشدستی و قاشق و چنگال بدست، وارد اتاق مصطفی و زینت شدیمنزدیک سی نفر دور سفره هایی که بشکل مستطیل در کنار هم پهن شده بود، نشستیم و مصطفی مرا به عنوان خواهر جدیدشان به همه معرفی کرد و تک تک آنها را برای من نام برد.چند زن و شوهر و بقیه پسرهای مجردمن تنها دختر مجرد جمع بودمگویا دختر دیگری به اسم زهرا هم در آنجا زندگی میکرد که او را با دو زن ترک (ترکیههم اتاق کرده بودند و او چون بزودی راهی کانادا بود، برای ... ید به آتن رفته بود و شب در آنجا می ماند.

بعد از شام، خواستم برای جمع ... سفره کمک کنم که زینت نگذاشت و گفت:

- اینبار نهبگذار از راه برسی دخترعجله چرا؟

او هم رک بود ولی پر از مهربانیرک بودن مصطفی بُرَنده بود و جای حرف برای طرف مقابل نمی گذاشت ولی صریح بودن زینت از جنس ابریشم بودنرم و لطیف لااقل آنشب برای من )

عادت چای خوران ایرانیها بعد از غذا و بعد از آن مصطفی از مردی با سبیلهای کلفت و درازی که تاب شان داده بود خواست که بخواند و او فورن شروع کردشبی که آواز نی تو شنیدم دوان دوان تا لب چشمه دویدم....

ای خدااا...  قرار بود درباره باز شدن درهای سازمان ملل حرف بزنند، پس لب چشمه چه می کنند؟ مدت درازی گذشت، بقیه کف می زدند، منهم پیروی ... مصطفی به شومن ی مبدل شده بود و از یکی دیگر خواست جک تعریف کنداو هم شروع کرد به تعریف ... یک جک ترکی و بعد رشتی و... دیگران را به خنده واداشتنتوانستم بخندماز هر چه جک ملیتی بیزارم.

سعید بمن چسبیده بود و من داشتم با موهایش بازی می ... ... ی ... اعتی گذشت و مصطفی شروع کرد به گفتن اینکه سازمان ملل بخاطر متقاضی زیاد تصمیم گرفته که در را بروی مردم ببندد و هیچ چاره و راهی نیست بجز اعتصاب ... جلو در سازمانهر کی حاضره فردا به آتن بیاد تا شروع کنیم، فردا صبح ساعت ده، دم ایستگاه اتوبوس باشهو تو خواهر رو بمن میل خودته ولی فکر می کنم که تو مجبوری با ما بیایی.

با اطمینان گفتم:

- میام.

فهیمه داد زد:

- نهکجا بیاد؟ نسرین دختر خودم شده و درست نیست بیاد میون یه مشت مرد بایسته به شعار دادناو پیش من می مونه و هر کاری من بگم میکنهتا زمانی که ما اینجاییم او هیچ غمی نداره و پیش ما زندگی میکنه!

ابروهایم بالا مانده بود و خشکم زده بود ولی گفتم:

- بعد وقتی که شما رفتید کانادا من چکار کنم؟

با پررویی جواب داد:

- بعد از اونم خدا کریمه!

به آرامی اما محکم گفتم:

- شما خیلی محبت دارید ولی اجازه بدید خودم تصمیم بگیرممن میخوام برم و میرممن نه می خوام استقلالمو از دست بدم و نه می خوام سربار شما باشم یا زندگیمو روی موندن و رفتن شما تنظیم کنممن هر چه زودتر باید اسم نویسی کنم و برم سر یه کاربرای خودم برنامه هایی دارم فهیمه خانم که با این خواسته شما جور در نمیاد.

از خودش وارفت و خواست چیزی بگه که طاهر خیلی آرام چیزی به زبان گیلکی به او گفتاما او رو بمن کرد و خواست به من جو ... بدهد که مصطفی خندید و گفت:

- فهیمه خانم شما کوتاه بیا دیگه خواهر منایشون باید تصمیم بگیره که گرفتهپس شما هم بیخودی خودتو سکه ی یه پول نکن و به خواسته اش احترام بذارخوشم اومد که فهمیدم با یه دختر عاقل و محکم و قوی وطنم طرفماز این ببعد هر کی به نسرین کم احترامی کنه، یعنی به من بی احترامی کرده. ( و از آن ببعد، لقب خانم از جلو اسمم، برای او برداشته شد ولی هرگز رفتارش، بجز یک رفتار محترمانه و صمیمی نبود )

فهیمه به دلیل و یا بهانه ی حال طاهر، زودتر از همه بلند شد و منهم چون با آنها زندگی می ... ، به تبعیت بلند شدممصطفی از من خواست که اگر خسته نیستم، بمانم و بعد بروماما نمی خواستم جو را برای فهیمه بدتر از آن کنم، هرچند حالا با چهره ی متفاوت او، جو اتاق آنها برای من دیگر اصلن راحت نبود.

تشکر ... و با یک شب بخیر عمومی و تشکر از زینت و مصطفی، دست کشیده ام را به راه سعید سپردم و رفتمبه اتاق که رسیدیم، فهیمه بچه ها را با خشونت مجبور به خواب کرد و در کنار من نشست و از محیط کثیف آتن برایم گفتخیالش را راحت ... کهاگر ... ی بخواهد ناپاک زندگی کند، جا و مکان برایش مهم نیست و میدانم که با معیارهایی که من برای زندگی دارم، نمی توانم به راههای فرعی و راحت زندگی فکر کنمدر ثانی اگر من انتخاب کنم که بقول او بناپاکی کشیده بشوم، او نمی تواند راه مرا با چند نصیحت عوض کندبه او یادآوری ... که هیچ ... دوست ندارد یکنفر دیگر برایش تکلیف مشخص کند، حتا خودشبعد رویش را بوسیدم بابت همه چیز ازش تشکر ... و خو ... دیم.

صبح در ایستگاه اتوبوس، متوجه شدم که حدود بیست نفر راهی اندبه محمد نزدیک شدم و با خج ... گفتم:

- من پول کرایه اتوبوس ندارم.

گفت:

- نگران نباشین، من مال هر دومان را حساب می کنم.

اضافه ... :

- قرض کرایه تا ... ی به فهیمه را بعدن با این یکی، یکجا بهتون میدم.

با لبخند و تکان سری تاییدم کرد و گفت: خیلی خب، نگران نباشین فعلن.

مصطفی کرایه مرا جلوتر از محمد پرداخت و گفت:

- نسرین مهمون من و زینته امروز.

من هرگز در زندگی فعالیت ... نداشته امچون نه دانش اش را داشتم و نه جرئتش راحتا یکبار که ... ، مهین بمن گفتداره تو مملکت ات یک رویداد تاریخی اتفاق می افته و تو باید سهم داشته باشیمنهم که بلد نبودم به او "نهبگویم، با او به تظاهرات و ... رفتمهنوز پنج دقیقه نگذشته بود که مردی از پشت، با مشت کوبید به ستون فقراتمآنقدر درد داشتم که نفسم بُریدرو ... به مهین، و گفتممن میخوام برم خونهو رفتمحالا هم این کاری که داشتیم می کردیم برای من خیلی سنگین بود ولی بی پولی و راه به جای دیگری نداشتن، مرا مجبور کرد که با آنها همراه بشومصادقانه بگویم که شاید اگر مشکلی نداشتم، به آن جمع نمی رفتمکاری که زینت و مصطفی ... د.

ما بعد از دوازده روز، موفق شدیم درهای بسته را باز کنیممن و زینت بودیم و یازده مرد دیگرمن بخاطر نداشتن پول، نمی توانستم غذایی ب ... م و در نتیجه گرسنه می ماندم و اگر زینت که در اینمدت با هم خیلی دوست شده بودیم، می پرسید تو ناهار چی میخوری؟ میگفتم من گرسنه نیستممگر زمانی که گروهی غذا می ... یدندمن در عرض این دوازده روز، هفت کیلو لاغر شده بودم و شلوارم دیگر به کمرم خیلی گشاد شده بود و مرتب باید آن را با دست نگه می داشتمتا اینکه چند شب قبل از تمام شدن اعتصاب، با زن و شوهر جوانی بنام نسرین و منصور، که تا آنشب چند بار برای دیدن ما اعتصاب کننده ها آمده بودند،مشغول حرف زدن بودم که او دید دستم از کمر شلوارم کنده نمی شودبه من گفت:

- ما خیاطیم و تو خونه کار می کنیمبیا امشب بریم خونه ما، شلوارتو برات تنگ می کنم، یه دوش گرم هم بگیر و فردا صبح برت می گردونم اینجا.

با وجودیکه پیشنهادش خیلی مرا وسوسه کرده بود، گفتم:

- فکر نکنم بتونم اینجا رو ترک کنم

از مصطفی پرسیدیم و در نهایت، با قول به اینکه صبح زود برگردم، با آنها رفتمهرگز لذت دوشی را که بعد از ده روز ... نرفتن، در خانه ی آنها گرفتم، از یاد نمی برمانگار زیر آب تمام خستگی های این مدت را شستم.

از ... که بیرون آمدم شلوارم آماده بود ولی خج ... می کشیدم که بخواهم آنرا بشویم و متاسفانه در ... کوچکم، شلوار دیگری نبود.پیژامایم را پوشیدم و به راحت ترین خواب دنیا فرو رفتم.

وقتی بیدار شدم،شلوارم شسته شده و اطو کشیده، منتظرم بود.خدایا اینها فرشته اند؟

در حین روزهای اعتصاب، با زهرا، دختر بقول فهیمه بدی که راهی کانادا بود، آشنا شدمدختر بسیار خوب و قوی بود که به هر ... میدان نمی دادبا پسرها با روی گشاده صحبت می کرد و راحت می خندیداین مسئله باعث شده بود که از طرف ... ن آن ساختمان در لاوریون، دختر بد و لاابالی معرفی شوداو به مردم به صورت انسان می نگریست نه نر یا مادهو این برای من نکته ی باارزشی بود که مرا بطرف خودش کشاندمن این نکته را از او برای همیشه یاد گرفتم و از آن ببعد فقط شخصیت آدمها برایم ملاک انتخاب دوستی هستند نه مرد یا زن بودن آنها.

او هر شب برای من یک سیب سرخ درشت می آورد و مرا از جمعی که بیست و چهار ساعت با آنها بودم، به پیاده روی می برداو را هنوز دوست دارم ولی متاسفانه با رفتنش از آتن، برای همیشه او را گم ... روزهای آ ... اقامتش هر روز با هم به بازار رنگارنگ و زیبای آتن می رفتیم تا او برای خواهر حامله اش سوغاتی ب ... دخواهرش و شوهر او در تورنتو منتظر او بودند.

 

آن روز به محل اعتصاب برگشتم و حالم آنقدر بد شد که با آمبولانس راهی بیمارستان شدم.


ادامه دارد...

 

منبع :
برچسب ها : قسمت ششم خاطرات مهاجرتم - فهیمه ,اتاق ,دختر ,زندگی ,مصطفی ,خیلی ,برای دیدن ,دیگری نبود ,مصطفی خندید ,راهی کانادا ,دوازده روز،
قسمت ششم خاطرات مهاجرتم فهیمه ,اتاق ,دختر ,زندگی ,مصطفی ,خیلی ,برای دیدن ,دیگری نبود ,مصطفی خندید ,راهی کانادا ,دوازده روز،
قسمت هفتم خاطرات مهاجرتم

تحصن ما آرام بود. به این شکل که روزها بی آنکه پلاکاردی دست بگیریم و شعار بدهیم، با مدیریت مصطفی می نشستیم در حاشیه ای که مثل پیاده رو در کنار سازمان ملل بود و بالای سرمان روی پارچه ای، بزبان یونانی نوشته بود:

در خواست ما رسیدگی به پرونده های مهاجرت مان هست و درتقاضای رسیدگی فوری داریم .

این متن ی بود که قرار بود یکی از ایرانیانی که در آنجا درس می خواند برایمان روی پارچه ای بنویسد و وقتی همانجا آن را نوشت، مردهای متحصن، آن را بالای جایی که نشسته بودیم وصل ... د.

همگی روی پتوهایی که از لاوریون آورده بودند، نشسته بودیم و شب ها، ... دستی هایمان را زیر سر می گذاشتیم و می خو ... دیم. یکروز گذشت و ظهر ما مشغول ناهار خوردن بودیم. خبرنگاری که برای کاری به داخل سازمان رفته بود، از آنجا بیرون آمد و نگاهی بما کرد و نوشته را خواند و لبخندی زد و پرسید:

- من می تونم ع ... ی از این قسمت برای رو ... مه مان بگیرم؟

و همزمان کارت خبرنگاری یک رو ... مه ی معتبر آتن را به مصطفی که فورن نزدیک او شده بود، نشان داد. مصطفی هم گفت:

- نِ ( بله )

او هم چند ع ... گرفت و گفت:

- فردا تو صفحه دوم فلان رو ... مه چاپ اش می کنم، اشکالی که نداره؟

مصطفی دو سال بود که یونان بود و زبان یونانی را بلد بود ولی خیلی ناقص. (شنیده ام که زبان یونانی در رده ی سخت ترین زبانهای دنیاست. سیزدهم گویا ) مصطفی با خوشحالی به او گفت:

- اُ خی، اُخی. اِف خاریستو پارا پُلی! ( نه، نه. خیلی ممنون! )

خبرنگار هم رفت تا پول شیرین ی که از این مطلب، که فکر می کنم بابت مطلبی که از درون سازمان ملل می گرفت بیشتر بود را بگیرد.

فردا یکی از ایرانیان آمد و با ناراحتی رو ... مه را به مصطفی نشان داد و گفت:

- شما میدونی رو این پارچه چی نوشتی؟

مصطفی با چهره ای یخ زده جواب داد:

- آره

مرد گفت:

- پس چرا توی ع ... ظرف غذا هست؟

مصطفی با خونسردی و خنده پرسید:

- یعنی میخوای بگی ما آدم نیستیم؟ خب چه اشکالی داره؟

مرد گفت:

- آخه شما نوشتیدما برای رسیدن به حقوق خودمان تا مرگ هم که شده باشد، دست از این اعتصاب خشک بر نمی داریم و در صورت هر لطمه ی جسمی یا مرگ هر کدام از ما،سازمان ملل مسئول خواهد بودوقتی می نویسید و یا میگید اعتصاب خشک، یعنی فقط مایعات می نوشید و از غذا خبری نیست.

همه ی ما شوکه شده بودیم و از اینکه باعث خنده ی مردم آتن شده ایم، شرم زده... مصطفی فورن پارچه را از دیوار جدا کرد و به آن مرد توضیح داد که از آن دانشجو چه خواسته که بنویسد و او اینها را بدون اطلاع از ما، از جانب خودش نوشته.

مرد دیگر بجای خشم، دلش سوخت و گفت:

- چند وقته یونانی؟

مصطفی گفت دو سال. می فهمم چی میگن و میتونم حرفم رو حالیشون ... م، ولی نوشتن و خوندن بلد نیستم.

مرد پارچه ای خواست و برایمان دوباره، اما اینبار همانی را که مصطفی از اول گفته بود، نوشت و رفت.

مصطفی صبر کرد تا یک ایرانی دیگر آمد و بدون اینکه توضیحی بدهد، از او پرسید:

- اینجا چی نوشته؟

و بعد که خیالش آسوده شد، پارچه را دوباره نصب ... د.

شبی که من به خانه ی نسرین و منصور رفتم، پنج روز بود که هیچ چیز بجز آب و آبمیوه های تعارفی، نخورده بودم. البته به اضافه ی سیب شبانه ای که زهرا برایم می آورد. صبح که شد، نسرین از منصور خواست که برای همه تخم مرغ بپزد. چند لقمه خوردن همان و دل درد گرفتن من همان. اما فکر ... از گرسنگی قبلی است و بزودی برطرف می شود.

با هومن، پسر گل آنها که آنموقع دوازده ساله بود، با اتوبوس به بقیه پیوستم. اما دل درد بیشتر و بیشتر شد و بعد نفسم به شماره افتاد و تمام دنیا دور سرم می چرخید... دیگر فقط صورت مهربان زینت را کج و معوج می دیدم و بس. می دانستم که دستش را با تمام قدرتی که داشتم، در دستانم گرفته ام و نمی خواهم آنرا ول کنم... بعد در یک دم، تمام توان دست و پایم را از دست دادم. دیگر نه دست هایم را حس می ... و نه پاهایم را... آنجا بود که ترس از مردن را برای اولین بار در زندگی شناختم... نمی دانستم چه اتفاقی دارد می افتد... هیچ کنترلی بر لرزش بی وقفه ی تمام تنم نداشتم! گویی یخ زده بودم و  از دل درد بخود می پیچیدم... اشک می ریختم بدون آنکه گریه کنم و فقط به زینت ... ماس می ... : تنهام نذار!

سرهای زیادی دورم جمع شده بودند و با نگرانی که از حرکاتشان بمن منتقل می شد، بطرفم خم شده بودند. مدت طولانی بر من گذشت ( بعدها بمن گفتند فقط پنج دقیقه ) که مرا سوار آمبولانس ی ... د که با زینت و یکی از پسرهای دیگر آن جمع، به بیمارستان کوچکی منتقل شدم. وقتی به آنجا رسیدیم، دل دردم قطع شده بود اما تمام تنم بی حس بود و همه جا را تار می دیدم. هیچ چیز و هیچ ... ی را درست نمی دیدم. انگار یک ... ی تور، م ... ن من و دنیا حایل بود.

... ی بهمراه مترجم و نرسی به اتاقم آمدند. ... از زینت و آن پسر خواست تا اتاق را ترک کنند. بعد بوسیله مترجم بمن گفت که باید هر چه را استفاده کرده ام، به او بگویم! جواب دادم:

- تخم مرغ! ( حالا از جوابم خنده ام می گیرد )

... پرسید:

- یعنی چی؟! اگر تو راستشو بمن نگی، من نمی تونم کمکت کنم.

او را در جریان غذا نخوردن پنج روز قبلم گذاشتم. گفت:

- میدونی اگر دو ساعت دیرتر می اومدی، نصف بدن ات تا آ ... عمر فلج می شد؟

فقط نگاهش ... .

دستور ع ... برداری از معده و آزمایش خون داد و گفت که حداقل تا دو روز مهمانشان خواهم بود. بعد از انجام آن دو کار، زینت و پسر به اصرار نرس، با من خداحافظی ... د و رفتند.

نمیدانم ... تی آنجا بود یا نرمی تخت بیمارستان نسبت به آسف ... خیابان و یا داروی خواب آور در سرم خوراکی بود که بمن وصل ... د که مرا بخواب خوبی برد و تا شب بیدار نشدم.

آرامش خوبی داشتم و از تنهاییم لذت می بردم. تمام مدت فکر می ... : اول باید سلامتی ام را دوباره بدست بیاورم، بعد می توانم همه کاری ... م. سخت کار خواهم کرد و پولهایم را جمع می کنم و می فرستم برای مهین و نادر تا بیایند اینجا. بعد خودم برمی گردم بسوی رضا. وقتی که دنیا به یک آن بند است، می خواهم هر چه از زنده ماندنم باقیست را با او باشم. ... ی که دوستش دارم. مادرش هم وقتی اینهمه عشق مرا به پسرش ببیند، نرم محبت ما خواهد شد... این سه چیز هدف من شدند برای آینده ای که نباید دور باشد.

به چشم دیده بودم که زندگی می تواند چه کوتاه باشد و بیرحم. پس باید آنچه که می دانستم مرا خوشحال می کند را بدست بیاورم، مگر نه اینکه رضا هم همین را خواسته بود؟ پس من بر می گردم و با او بودن و زندگی مشترکمان را در دلمان جشن می گیریم... چقدر نبودن او را در کنارم احساس می ... ؟ فقط خدا می دانست و من و ستاره های ... آتن!

روی آسف ... خو ... دن، یک مزیت خوب و زیبا داشت و آن اینکه زیر سقف آسمان می خو ... دیم. مهم نبود که زیر تنم یک پتو بیشتر نبود و نیمه های شب، هر شب، از سرما بیدار می شدم و تا طلوع آفتاب از سرما خوابم نمی برد. من با ستاره هایی که همیشه برایم محبوب ترین بودند، تماسی تازه داشتم که هرگز نداشته و دیگر هم نخواهم داشت.

آنها هر شب، شاهد راز و نیازهای درونی من با عشقی بودند که در وجود من بود و از من دور. دستم از او کوتاه بود. من هر روز و شب با رضا بودم و هیچ ... جز ستاره ها نمی دیدند و شاهد نبودند... راستی چقدر من این رضای کوتاه قد و لاغر را دوست داشتم! باید یکبار دیگر، این را به او می گفتم تا دلم آرام می گرفت. چقدر خنده اش با آن دندانهای بزرگش، به دل می نشیند، وقتی که مرا دوباره ببیند و...


ادامه دارد...


منبع :
برچسب ها : قسمت هفتم خاطرات مهاجرتم - مصطفی ,پارچه ,تمام ,آنجا ,زینت ,رومه ,بدست بیاورم، ,پرسید  یعنی ,زبان یونانی ,نشسته بودیم
قسمت هفتم خاطرات مهاجرتم مصطفی ,پارچه ,تمام ,آنجا ,زینت ,رومه ,بدست بیاورم، ,پرسید  یعنی ,زبان یونانی ,نشسته بودیم
قسمت هشتم خاطرات مهاجرتم


پرستاری با یک دسته گل بزرگ و رنگارنگ بدون کاغذ و روبان وارد اتاقم شد و وقتی مطمئن شد که بیدارم، چیزی گفت که من نمی فهمیدم.گل را روی میز گذاشتبا دستی به پنجره و با دست دیگرش بمن اشاره کرد و بزبان اشاره مرا به رفتن کنار آن دعوت کردزیر بغلم را گرفت و کمک کرد تا به آنجا بروم و من از آنجا دیدم که حدود ده نفر زن و مرد، آنطرف خیابان، روبروی بیمارستان ایستاده اند و منتظرپرستار مرا به لبه ی پنجره تکیه داد و وقتی متوجه شد که می توانم بایستم، بطرف کلید چراغ برق رفت و دوبار چراغ را روشن و خاموش کرد و بار سوم روشن گذاشت و بطرف من برگشتآنها متوجه پنجره اتاق من شدند و همگی برایم دست بلند ... د و در هوا تکان می دادند... آنها بچه های تحصن بودند... از این کارشان گریه ام گرفت و برایشان دست بلند ... پرستار مهربان کاغذی را بدستم داد و به آنها اشاره کرد، به این معنا کهآنها نوشته اند

برایم آرزوی بهبودی هر چه زودتر را کرده بودند و امید اینکه مزاحم استراحت من نشده باشند... چون لرزش زانوانم اذیتم می کرد، بعد از شاید یک دقیقه با چشمی خیس از این محبت بیدریغ و پر از مهر، دوباره دستی به نشانه ی خداحافظی تکان دادم و به طرف تخت ام برگشتم.

پرستار گلها را روی میز مخصوص غذا و رو ... مه که پایین تخت قرار داشت، جا گذاشت و برای آوردن گلدان، اتاق را ترک کردگلها را برداشتم و بغل ... آنها بی تردید بهترین و باارزش ترین گلهایی بودند که در زندگی و مرام دوستی، به هدیه گرفته بودمتک رزهایی که بارها از رضا هدیه گرفته بودم، جنبه ی دیگری داشت.

روز دوم سرم خوراک را از دستم بیرون می کشیدند که زینت و نصرت به دیدنم آمدند تا از حالم جویا شوند و برای دیگران خبر ببرنداز طریق او به ... انی که گلها را برایم آورده بودند، تشکر ... زینت گفت:

- آنها گلها را از باغچه ها کنده بودند که اینجا برای خودش جرمی است.

گفتم:

- امیدوارم تمام جرم های دنیا به قشنگی این جرم باشد.

روز سوم کاملن حالم خوب بوددیگر بجای سوپ غذا خوردم و حس دست و پاهایم نیز کاملن برگشته بوددید چشمم هم که از همان شب اول خوب شده بود.

پیش از ظهر بود که نسرین و منصور و زهرا بدیدنم آمدند و خبر آوردند که سازمان ملل به خواسته های گروه ما جواب مثبت داده و همه ی ما دوازده نفر که حالا بیست و دو نفر شده بودیم را قبول کرده استمصطفی و زینت و بقیه ... انی که از لاوریون آمده بودند، به لاوریون برگشته بودند و آن بیست و یکنفر به هتل کایروسیتی منتقل شده بودندحالا من باید هر وقت از بیمارستان مرخص شدم، به همان هتل بروم.

حالا یک مشکل مانده بود و آن این که ما بیست و دو نفر باید همگی و به اتفاق، فردا صبح به شعبه ی بخصوصی از اداره پلیس برویمو اگر من آنروز مرخص نمی شدم، بعد باید تنها میرفتم که من آن جا را بلد نبودم. ضمن اینکه سازمان ملل برای فردا همه چیز را برنامه ریزی کرده بودحتا چهار هزار دراخما برای کرایه تا ... ی و گرفتن ع ... برای تشکیل پرونده به هر نفر تعلق می گرفته که سهمیه ی مرا نسرین برایم آورده بوددر ضمن تمام مخارج بیمارستان مرا هم سازمان می پرداخت.

موضوع پذیرفتن ما، بهترین خبر برای کامل شدن بهبودی من بود و چون ... م بعد از ملاقات من، از اوضاع جسمی ام راضی بود، مرا مرخص کرد و من توانستم با آنها راهی شوممعرفی در آن هتل که کرایه اش از طرف سازمان داده می شد، یک کار اجباری بود که باید هر چه سریعتر انجام می شدمن با زهرا راهی هتل شدیم. (قربان مسافرخانه های درجه سه ایرانو نسرین و منصور با نگرانی اینکه من چطور شبها با امنیت در هتل می خوابم، بخانه خودشان رفتندنسرین موقع خداحافظی بمن گفت:

- همیشه و هر وقت دلت خواست خونه ی ما بیا ولی ناراحت نشو اگر ما هیچوقت اونجا نیاییم!

پرسیدمچرا؟

نسرین با ح ... بدی بمن گفت:

- وقتی خودت اونجا رو دیدی، می فهمی چرا... فقط یادت باشه اینجا همیشه خیابوناش خیلی امن هستاگر نصف شب ... ی اومد پشت در اتاقت و مزاحمت شد، بلند شو بیا خونه ما و سه بار بزن به درشک نکنی ها؟بهم قول بده که اینکار رو میکنی!

من که توی دلم خالی شده بود، ازش تشکر ... و بهش قول دادم.

در راه زهرا بمن گفت:

- حالا میریم هتل، تو ... تو بذار تا ببرمت یه کباب خوشمزه بهت بدم که مشتری همیشگیش میشیبه حرفهای این نسرین هم زیاد گوش نده که می بازی!

من که اشتهام باز شده بود گفتم:

- ترکیه که اسکندر کباب اش م ... بود، مخلوطی از گوشت کب ... و ماست و نون در یک ظرف با یکجور سبزی شبیه تره خودمون، این کباب یونانی اسمش چیه:

دست انداخت دور شانه هایم و گفت:

- سوفلاکی...

و بعد به سوی هتل روانه شدیم .روز خوبی بودوارد هتل شدیممدیر آنجا مردی مصری بود نسبتن کوتاه قد با سبیل های ت ... ده، لباسی همیشه مرتب و تا دلتان بخواهد هیز!

به محمد و بقیه، اتاق های مشترک داده بودندبه این صورت که دو یا چهار نفر در یک اتاق، اما چون دختر یا زن دیگری با من نبود، من بتنهایی در اتاق کوچکی که دو تخت یکنفره در آن بود، در طبقه ی سوم جا گرفتیم.

اول من خیال می ... وای چه عالی شد، یک اتاق در هتلی در مرکز شهر فقط مال من خواهد بود. قرار بود سه وعده غذا داشته باشم، از طرف سازمان هم، ماهیانه حقوقی معادل صد دلار امریکایی دریافت می ... که برای ... یدن مایحتاج دیگرم بس بودواحد پول یونان دِراخما استدفترچه ای داشتیم که به بانک ... تی محل رجوع می کردیم و معادل آن، به ما نفری سی هزار دراخما می دادند.

با زهرا سوار آسانسور شدیم و به طبقه ی سوم که اتاق من در آن بود رفتیم، وقتی از آسانسور پیاده شدیم، کهنگی هتل و کفپوش راهرو تاریک و نمور خودنمایی می کردوارد اتاق که شدیم، بوی نا و دو تخت قراضه و یک پنجره ی سنتی فوق العاده قشنگ چوبی کار دستی مخصوص یونان روبرویمان بود... یک سینک دستشویی کوچک و یک کمد لباس نیز بود..چند قدم برای رسیدن به تخت کافی بود.

تو ... و ... در راهرو بود که عمومی بودبدی مسئله ی ... در این بود که وقتی داخل می شدی دیگر ... ی از تو ... هم نمی توانست استفاده کنداما اتاقهای سه نفره و چهار نفره دارای ... و تو ... شخصی بودند.

پنجره را باز ... و ... م را در کمد گذاشتم و اتاق را بقصد ... ید شلواری برای من و سوغاتی بیشتر برای زهرا ترک کردیماول به تلفنخانه ی عمومی مرکز شهر که بسیار نزدیک به هتل بود رفتیم و من با مهین کمی حرف زدم. آنجا بطور خلاصه همه چیز را برایش تعریف ... و او گفت که به من افتخار می کند و بعد خبر رسیدن نامه ی رضا را داد. از او خواستم پاکت را باز کند و برایم بخواند. نوشته بود:

 وقتی تو اینجا بودی، من نمی توانستم بین تو و مادرم که هر دو را به یک اندازه ولی در دو جهت مختلف دوست داشتم، انتخاب کنمو تو با رفتن ات بمن کمک بزرگی کردیخواهش می کنم دوباره مرا به همان دوزخ برنگردان.

اگر می خواهی برگرد، ولی دیگر روی من حساب نکن!

خداحافظ

... ت بودممهین پرسید:

- ح ... خوبه نسرین؟

نمی توانستم جواب بدهم، پر از بغض بودمبه سختی با او خداحافظی ... و او خواست با نادر صحبت کنمسلام و احوالپرسی کوتاهی کردیم و او از من خواست آنها را فراموش نکنم و من به او قول دادم که هر کاری بتوانم انجام بدهم و گوشی را گذاشتم... ذهن ام میان سیم های تلفن جا مانده بود و جملات نامه ی رضا در سرم تکرار می شد.

به گیشه که رفتیم متوجه شدم که کمی بیشتر از آن پولی که داشتم، حرف زده اماز زهرا قرض گرفتم و بعد با او به پارکی در آن ... رفتیمتمام طول راه ... ت بودم و نمی فهمیدم که او از چه صحبت می کندزهرا پرسید:

- خواهرت چه گفت که تو اینجوری شدی؟

زدم زیر گریه و بعد که کمی آرام شدم، ماجرای خودم و رضا را به این صورت برایش تعریف ... :


ادامه دارد...


منبع :
برچسب ها : قسمت هشتم خاطرات مهاجرتم - بودند ,اتاق ,زهرا ,پنجره ,سازمان , آنها ,برایش تعریف ,هزار دراخما ,برایم آورده ,هدیه گرفته
قسمت هشتم خاطرات مهاجرتم بودند ,اتاق ,زهرا ,پنجره ,سازمان , آنها ,برایش تعریف ,هزار دراخما ,برایم آورده ,هدیه گرفته
قسمت نهم خاطرات مهاجرتم


... وقتی دیپلم ام را گرفتم، در کنکور سراسری شرکت ... و قبول نشدم. اولین کاری که برایم جور شد، فروشندگی در یک فروشگاه شیک و بزرگ شهر بود. من در قسمت لوازم آرایش و ... آنجا مشغول کار شدم و پسری بنام رضا در قسمت لباسهای مردانه بود که از همه ی مردهای آنجا مودب تر بود. حدود یک سال و نیم بود که آنجا کار می ... ، که خانه ی کوچک و قشنگمان را فروختیم و به خانه ی بزرگی در آنطرف شهر نقل مکان کردیم

من که باید دو برابر و نیم  نسبت به قبل کرایه تا ... ی می دادم، به صاحب کارم گفتم که باید بفکر کار دیگری در محله ی خودمان باشم چون با این حقوق برایم ارزش اینهمه ساعات کاری و رفت و آمد را ندارد.

قسمتی که من کار می ... با دیواری از بقیه ی قسمت های ... نه، مردانه و کودک جدا بود ولی صاحبان این گالری سه نفر بودند که باهم آنجا را اداره می ... د. زمانی که من با رئیس قسمت خودم حرف زدم، او به آنطرف دیوار رفت و جریان را با ناراحتی برای آنها گفت. گویا قبل از من بجای فروشنده، یک ... در آنجا اشتغال داشته و بخاطر اینکه بقول خودش، بارها من از امتحان های پی در پی و دنباله دارش رو سفید بیرون آمده بودم، نمی خواست مرا از دست بدهد.

زمانی که آنها حرف می زدند، رضا حضور داشته و پیشنهاد می کند که چون تقریبن در یک محل زندگی می کنیم، من با او بسر کار بروم و ظهرها هم با او بخانه بروم. فقط چون شب ها من ی ... اعت زودتر از او تعطیل می شدم، خودم بروم.

بنظر منطقی آمد و منهم قبول ... . بمرور زمان یک دوستی بسیار ساده و محترمانه، در حد همان فاصله ی بین کار و خانه، بین ما بوجود آمد. من او را به کتاب خواندن وا داشتم و او مرا به عکاسی تشویق کرد و بعد هم به من و مهین رانندگی را که می گفت یکی از شغل هایش هست، یاد داد. تا یک روز که او نیم ساعت دیر و بجای پیکان سبز پسته ای اش، با یک تا ... ی بدنبالم آمد. گفت که ماشین اش ... اب شده و این تا ... ی هم مال او و برادرش هست. 

وقتی رسیدیم به مغازه، مردی با کارت مخصوصی نزد او رفت و گفت باید خودش را به کمیته ی تا ... یرانی معرفی کند بود که ممکن است شماره ی تا ... ی را از دست بدهد چون بنظر می آید که در این مغازه کار می کند و به تا ... ی نیازی ندارد.

آن روز آ ... ین روز کار رضا در آن فروشگاه شد.

با چهره ای خندان، آمد و از من خداحافظی کرد و گفت که از این ببعد با تا ... ی مرا خواهد برد! قبول ن ... و او رفت. شب موقع رفتن بخانه شد و من باید پنج دقیقه ای پیاده می رفتم تا برسم به یک چهار راه بزرگ و منتظر تا ... ی شوم و بعد از یک مسیر ربع ساعته، با اتوبوس یک مسیر نیمساعته را می رفتم و بعد تا ... ی یک مسیر پنج دقیقه ای (چون خیابان چراغ درست و حس ... نداشت و تاریک بود ترجیح می دادم پیاده نروم) و بعد دو سه دقیقه پیاده تا برسم به خانه!

وقتی از اولین تا ... ی در ایستگاه اتوبوس پیاده شدم، ... ی بوق زد، ناخودآگاه برگشتم. رضا بود. سوار شدم... او مرا بخانه رساند و گفت:

- من احتیاج دارم با شما حرف بزنم.

ولی چون مرتب مسافر سوار و پیاده می شد، او نتوانست حرفش را بزند و موقع پیاده شدن بمن گفت:

- خواهش می کنم اجازه بدین من فردا ظهر بیام دنب ... ون ولی به بچه های فروشکاه چیزی نگید! من باید با شما در مورد یه موضوع مهم حرف بزنم. گفتم:

- حالا بگید.

گفت نمی تونم. الان نه. تو این تا ... ی نمیشه. نمیخوام از دستش بدم. فردا با ماشینم میام تو خیابون پشت فروشگاه منتظرتونم، خواهش می کنم نگید نه!

چون گفته بود موضوع خیلی مهمی بود و من تازگیها با یکی از شرکا بحثم شده بود، فکرم به آن سو متمایل شد و قبول ... .

فردای آن روز، دیدن و رفتن با او همان و ابراز اینکه مدتهاست که عاشق من شده، همان. اول خندیدم چون فکر من کجا و حرف او کجا؟ ولی بعد به او گفتم:

- من نه اینکه به شما ولی اصلن تو این خط ها نیستم.

گفت:

- می دونم. همیشه وقتی مشتری ندارید، کتاب میخونید و همیشه ما بسته به قطر کتاب تون ... می کردیم که چند روز طول میکشه تا تمومش کنید. می دونم که شما.... 

و چیزهایی را درباره ی من گفت که فکر می ... هیچ ... درباره ی من متوجه نمی شود یا نمی داند!

 گفتم:

- حالا شما میخواید من چکار کنم؟

گفت:

- بمن فرصت بدید تا بتونید منو بشناسید. اگر هم نخواید، هیچوقت مزاحمتون نمی شم.

پرسیدم:

- یعنی چطوری بهتون فرصت بدم، دوست دخترتون بشم؟

خندید و گفت:

- نه... بذارید مثل قبل برسونمتون. تو همون فرصت کم هم میتونیم همدیگر رو بیشتر بشناسیم.

گفتم باشه و او با خوشحالی منو رسوند و رفت.

بعد از دو سه ماه من محل کارم را تغییر دادم  ولی رابطه ی ما قطع نشد و منهم متقابلن روز بروز به او علاقمند شدم. دیگر دنبال راهی می گشتیم که زندگی مشترکی را با هم شروع کنیم  و نمی توانستیم.

مشکل ما این بود که برادر مسن تر او دختری را به همسری گرفته بود که ده سال از خودش جوانتر بود و من اگر می خواستم همسر رضا باشم باید از آن خانم جوانتر باشم که نبودم. من پنج سال زود بدنیا آمده بودم! پس برای رضا نمی توانستم همسر مناسبی باشم!!

مادرش برای ... ید عروسی لوازم آرایش عروس اولش به گالری آمده بود و چند بار دیگر برای خودش یا دخترهایش. خیلی هم بمن محبت داشت ولی بعنوان عروس خیلی قاطع مرا رد کرده بود و به رضا گفته بود:

- اگر تو خیلی دلت می خواد، من به خواستگاری میرم، ولی بعد جواب فامیل را چه بدهم؟!

و بعد جریان خداحافظی ام از رضا و نامه را اضافه ... .

وقتی داشتم اینها را برای زهرا تعریف می ... ، به این نتیجه رسیدم که:

همینکه او اولین قدم زندگی مستقل از خانواده اش را هم با تصمیم مادرش انجام می دهد، پس نمی تواند برای زندگی مشترک مرد محکمی باشد و بعد از آن، او چه الگویی می تواند برای فرزندانمان باشد؟ میخواهد بگذارد که حامل یک سنت پوسیده باشد و بعد هم آنرا بر دوش فرزند خودش بگذارد؟... نه! من با چنین مردی نمی توانستم خوشبخت باشم.

فکرم را با صدای بلند برای زهرا گفتم. او مرا بوسید و گفت: من دیگه حرفی برای گفتن ندارم. فقط میدونم که اذیت میشی یه مدتی ولی باور کن عشقشو فراموش میکنی. چون اگر او واقعآ تو رو دوست داشت، این بهترین موقعیت بود که عشقشو بهت ثابت کنه. موقع انتخاب بود و او تو امتحان عشق رفوزه شد. فراموش اش کن!

موضوع دومی که همیشه مرا اذیت می کرد، فاصله ی طبقاتی بین خانواده ی ما و رضا بود. آنها ثروتمند بودند و ما از یک خانواده ی معمولی بودیم و همیشه می دانستم که باید آماده ی واکنش های حاصله از این شکاف باشم.

***

زهرا به لاوریون برگشت و من به هتل. چقدر فضای بیرون هتل، با صبح فرق می کرد! صبح خلوت بود و حالا انگار هر چه پسر ایرانی در هتل بود، از بیکاری دم در آنجا، چندتا چندتا ایستاده بودند و حرف می زدند و دخترها و زنها را می پاییدند. از دیدن این جمع خوشم نیامد... چند دختر ایرانی هم در میان آنها بودند که من نمی شناختم.

محمد با دوست صمیمی اش، که وقتی من در بیمارستان بودم از ترکیه آمده بود، بطرف من آمدند و خیلی گرم، سلام و احوالپرسی کردیم. اسم این دوست مهربان، خوشرو و بسیار شوخ عطا بود. آنجا بود که فهمیدم آنها، آنشب را نصف راه را با اتوبوس و نیمی را پیاده به ملاقات من به بیمارستان آمده بودند و راهشان نداده بودند. و بعد محمد تاکید کرد که فردا صبح دم در هتل، ساعت نُه آماده ی رفتن به اداره پلیس باشم که همگی به مکان اعتصاب، روبروی ساختمان آکادمی می رویم تا با راهنمایی که سازمان در اختیارمان قرار داده به شعبه ی مربوطه برای تشکیل پرونده و ثبت نام برویم.

 بعد از خداحافظی با محمد و عطا، به اتاقم رفتم.

بطرف پنجره ی قشنگ آنجا رفتم و بیرون را نگاه ... ، منظره ی روبرویم پر از دریچه های باز دیگری بود که انگار در هر کدام، "نسرین" ی زندگی می کرد. منتها بشکلی متفاوت و به جنس ی و رنگ ی دیگر.

بیشتر آن پنجره ها را پسرانی ... کرده بودند که یا آواز می خواندند و یا مشغول پهن ... جورابهای خیس شان بر روی سکوی آنجا و یا با صدای بلند، سعی می ... د که وجودشان را به دیگری ثابت کنند!

جای ایستادن نبود و جو، جو راحتی نبود. دریچه را بستم و چراغ را خاموش ... و روی تختم نشستم و بفکر فرو رفتم:

رضا!... عشق او راستین بود؟ یا چون من سرم همیشه در کتاب بود، عاشق ... من هم یک ... بیشتر نبود؟

تنهایی خوب و بدی بود تا خوابم برد و نمیدانم چقدر طول کشید تا با تلنگری بر در، بیدار شدم. همه جا ... ت بود و این موضوع، خبر از آ ... شب بودن را می داد. با فارسی پرسیدم:

- کیه؟

... ی جوابم را نداد. بیاد حرفهای نسرین افتادم و با وحشتی که برایم آشنا نبود، تنها صندلی اتاق را پشت در، زیر گیره ی در گذاشتم. نسرین گفته بود هر زمان که بود بیا، ولی کی جرئت داشت در را باز کند؟ بعد از مدتی، آرام صندلی را برداشتم و تختخواب دومی را به پشت در منتقل ... . روی تختم نشستم و به در زل زدم تا خورشید طلوع کرد!

به محض روشن شدن هوا، از اتاقم بیرون آمدم و روانه ی خانه ی نسرین و منصور شدم. تا آنجا بیست دقیقه پیاده روی بود. طبق خواسته ی قبلی نسرین، در را سه بار زدم، منصور آرام با انگلیسی پرسید:

- کیه؟

گفتم: نسرین.

در را باز کرد. با چهره ی خواب آلود منصور و بعد نسرین روبرو شدم... از شدت بیخو ...  با شرمندگی نگاهشان ...  و فقط گفتم:

- سلام... نصف شب یکی اومد پشت در و دیگه نتونستم بخوابم... نسرین خندید و گفت:

- منصور برو یه پتو و متکا بیار.

بدون دعوت رفتم توی بغلش و بعد پتو و بالش را از منصور گرفتم، تشکر ... و همانجا در راهرو ولو شدم روی زمین و بلافاصله خوابم برد.

وقتی که بیدار شدم، یادم آمد که باید ساعت نه دم در هتل باشم... با پریشانی از نسرین پرسیدم:

- ساعت چنده؟

- هشت و سی و پنج دقیقه!

- وای من دیرم شده، من باید ربع ساعت پیش دم در هتل با محمد اینا میرفتیم آکادمی، جایی که اعتصاب بود. قراره ساعت نه بریم شعبه ی بخصوصی از اداره ی پلیس برای کار پرونده سازی و این حرفها، حالا چکار کنم؟

نسرین گفت:

- نگران نباش، هومن داره میره کلاس انگلیسی. تو باهاش برو چون یه اتوبوس باید سوار بشین. او بهت نشون میده کجا پیاده بشی و خودش میره کلاس. آکادمی به اینجا ده دقیقه بیشتر نیست.

صورتم را شستم و روانه شدیم.

در ایستگاهی هومن گفت:

-  ... نسرین شما باید اینجا پیاده بشید، اینجا همون آکادمی هست.

نگاهی به ساختمان ... و بنظرم آشنا نیامد، با دلواپسی گفتم:

- اینجا؟

با عجله جواب داد:

- آره زود برید پایین تا اتوبوس حرکت نکرده!

منهم خداحافظی ... و پیاده شدم. بطرف جلو ساختمان رفتم، اما اثری از آشنایی نبود. ده دقیقه ای منتظر شدم و مطمئن شدم که اینجا، آنجایی که محمد گفته نیست. حالا چکار کنم؟ من مهمترین کاری را که باید، انجام نداده بودم و آن این بود که شماره تلفن هتل را بنویسم و یا از حفظ کنم. چکار باید ... م؟ نه بلدم به هتل برگردم و نه خانه ی نسرین. نه زبان یونانی بلدم و نه آشنایی هست و یک درصد هم شک ندارم که اینجا، جایی نیست که محمد گفته...

حال بخصوصی بودم. خودم را از بالای سرم می دیدم که وسط پیاده رو ایستاده و دور و برم را نگاه می ... و هیچ آشنایی از راه نمی رسید. حتا پلیس، شخصی که بتوانم به او اعتماد کنم و همراهش به هر کجا بروم! دوباره نفس تنگی و ح ... تهوع بسراغم آمد و از ناتوانی شروع ... به گریه ... .

مردم یونان بیش از حد مهربان اند. می ایستادند و با من حرف می زدند ولی من نمی توانستم حالیشان کنم که گم شده ام و جایی را بلد نیستم. تا اینکه زن مسنی آمد و با مهربانی دستش را بر شانه ام گذاشت و شروع کرد با لحن دلداری دهنده ای با من به زبان یونانی حرف زدن... بخدا سوگند که مهربانی به هیچ زبانی نیاز ندارد. مهرش آنچنان بدلم نشست که اشک هایم را پاک ... و با زبان فارسی گفتم:

- گم شدم... نمی دونم کجا هستم...


ادامه دارد...


منبع :
برچسب ها : قسمت نهم خاطرات مهاجرتم - پیاده ,نسرین ,آنجا ,گفتم ,بودند ,دقیقه ,میره کلاس ,محمد گفته ,زبان یونانی ,حالا چکار ,تختم نشستم
قسمت نهم خاطرات مهاجرتم پیاده ,نسرین ,آنجا ,گفتم ,بودند ,دقیقه ,میره کلاس ,محمد گفته ,زبان یونانی ,حالا چکار ,تختم نشستم
قسمت دهم خاطرات مهاجرتم

دستی با دلسوزی بروی صورتم کشید و من در یک لحظه فکر ... اگر کنترل ام را از دست بدهم و بخواهم گریه کنم که بجایی نمی رسمبا چشمان پر از قدردانی به زن خیره بودم که یادم آمد من چهار هزار دراخما بابت کرایه تا ... ی آن روز و گرفتن ع ... از سازمان ملل دریافت کرده بودم که هنوز در کیفم بود.... زن را با خوشحالی بوسیدم، به کنار خیابان رفتم و دستم را جلو اولین تا ... ی که می آمد، گرفتمسوار شدم و فقط گفتم:

- آکادمی پلیس

راننده بعد از سه یا چهار دقیقه مرا جلو یک ساختمان بزرگ، پیاده کرد و حدود صد و پنجاه دراخما از من گرفت! (پول خیلی کمی بود) پس اگر من راه را بلد بودم، راحت می توانستم پیاده به آنجا بروم.  اماهمیشه گفته اندمعما چو حل گشت، آسان شود!

به درون ساختمان رفتم و دوری زدم تا بلکه پسرها را پیدا کنم، خبری از آنها نبودفکر ... شاید اینجا، همان شعبه ی مذکور نیست ولی احساس امنیت خوبی می ... و با خودم گفتم، اینها خودشان مرا به شعبه ی اصلی خواهند فرستادهمینطور که با خودم در حال م ... ... بودم، مرد پلیسی از اتاقش بیرون آمد و با لبخندی از من چیزی پرسید و من یاد گرفته بودم که بگویم:

deg ze ro elenika یعنیمن یونانی بلد نیستم.

خیلی مهربان مرا با اشاره ی دست به دفتر کارش بردرفتار پلیس های یونان با پلیس های ترکیه اصلن قابل مقایسه نبود. با انگلیسی پرسید:

- اهل کجایی؟

- ایران.

و او به جایی تلفن کرد و با ایما و اشاره بمن فهماند که منتظر بنشینم تا مترجم بیایدبعد پرسید:

- چای یا قهوه؟

در خیابان خیلی انرژی از دست داده بودم، بدون تعارف قهوه خواستماو با همان لبخند مهربانش رفت و با دو لیوان که از آنها بخار مطبوعی با بوی خوش قهوه بلند می شد، برگشتیکی برای من، یکی برای او.

مترجم بعد از نیمساعتی آمد و فهمیدم به شعبه ی اصلی و درست آمده ام! در زمانی کمتر از ی ... اعت، پرونده ی من تکمیل شد! خداحافظی کرده و از اتاق بیرون آمدم ولی از سر جایم تکان نخوردم تا مترجم بیرون بیاید و برای برگشتن به هتل از او راهنمایی بگیرم.

چند دقیقه ای گذشت که صدای مردانه ی جمعی که فارسی صحبت می ... د، توجه ام را جلب کردبطرف صدا برگشتم و محمد و عطا و دیگران را دیدم که تازه داشتند وارد ساختمان اصلی می شدند!

جریان از این قرار بود که آنها ربع ساعتی منتظر من می شوند و وقتی اثری از من نمی بینند، با مترجم روانه ی اداره ی پلیس می شوندآنجا به آنها می گویند که اشتباه آمده اند و باید به شعبه ی آکادمی بروندوقتی برای محمد گفتم که از اتوبوس به گفته ی هومن پیاده شده ام و آنها آنجا نبودند، گفت:

- برای اینکه ایستگاه اتوبوس جلو آکادمی استتو جلو در ساختمان پیاده شدی، باید بیست سی قدم، عرض ساختمان را طی می کردی و به پشت ساختمان می اومدیآنجا سازمان ملل بود و ما اونجا منتظرت بودیم!... بعد هم طبق معمول زد زیر خنده. ( جلو ساختمان پر از مجسمه های قشنگ و همشکل بود و پشت، ستونهای زیبا و یک در قدیمی بزرگ )

من منتظر ماندم تا با محمد و عطا به هتل برگردمآنجا بما گفتند که اجازه ی کار نداریم مگر مددکار اجتماعی تشخیص بدهد که نیاز داریم.

به آنجا رجوع ... . ایرانی بود و راحت به او گفتم:

- من اگر بیکار بمونم، دیوونه میشم.  او برگه ی اجازه ی کار را بمن داد و گفت:

- شغل هایی که برای خانم ها وجود دارند، اینها هستندگارسنی، نظافت ... هتل ها، کلفتی در خانه ها، پرستاری بچه و.... اینجا که رسید، چون علاقه ی زیادی به بچه ها داشتم گفتم:

- همین، من می تونم پرستار بچه ی خوبی باشماما باید نوزاد باشه چون من زبان بلد نیستم.

مترجم من در آنجا دختر بسیار خوب و مهربانی بنام مهناز بود که با مادر و خانواده ی خواهرش زندگی می کرد و راهی استرالیا بودآدرس هایی که به هتل نزدیک تر بود را برایم علامت زدیکی از آنها، تنها بیست دقیقه پیاده روی با هتل فاصله داشت که من همان را انتخاب ... و برای ملاقات با صاحبخانه، همانجا بوسیله ی مهناز وقت گرفتم، تا فردا صبح بخانه ی او بروم تا همدیگر را ببینیم و درباره کار و حقوق صحبت کنیمگویا شرایط مرا پذیرفته بودمن از همان روز با مهناز دوست شدم و فهمیدم که با نسرین و منصور هم خانوادگی دوست هستند.

وقتی به هتل رسیدم، تلفنی از زهرا داشتم که دو روز دیگر به کانادا پرواز داشت و دیگر دیدارمان میسر نبودخداحافظی تلخی بود ولی برایش خوشحال بودم که راهی می شودخوشبختانه قرض من به او بیش از حد کم بود تا بتواند باعث شرمندگی ام باشد.

فردا با یکی از دوستان محمد بنام ساسان که انگلیسی اش خیلی خوب بود، به خانه ی صاحبکار جدیدم رفتم تا با کمک او، از چند و چون کارم مطلع شومدر ضمن او مکان را خیلی خوب آشنا بود و من راه را هم یاد می گرفتمبعد از میدان آمونیا، اولین خیابان سمت چپ در...

رفتیم و مرد باشخصیت و موقری حدودن شصت ساله، در را برویمان باز کردخانه در حقیقت یک آپارتمان بسیار بزرگ در طبقه ی دوم یک ساختمان بود. او شروع کرد با ساسان از ایران پرسیدن و بحث ... من مثل کر ها یک کلمه را هم متوجه نمی شدم و همانجا تصمیم گرفتم که بعد از ظهرها را هم در کلاس انگلیسی ثبت نام کنم و کار مثبتی انجام بدهمتا بالا ... ه رو بمن کرد و لبخندی زد و عذرخواهی کرد و گفت:

- بهتر است اول همه جا را نشانت بدهم!

هر سه رفتیم و چهار اتاق خواب بود، یک آشپزخانه ی بزرگ، یک پذیرایی بزرگ، غذاخوری و همان دفتر کارش باضافه ی یک انباری خیلی درهم و برهمبعد هم ... و تو ... ها را نشانمان داد.

در یکی از اتاق ها پیرزنی در حدود هشتاد سال یا بیشتر، روی تختی خو ... ده بود و در اتاق دیگری، دختر ... بسیار زیبای هفده هجده ساله ای که فقط یک بلوز بلند به تن داشت، روی تختش دمر خو ... ده بود و سرگرم مجله خواندن بودگریگوری او را "شاهزاده خانم منمعرفی کرداو خیلی راحت و عادی به ما سلام کرد و همانطور به ورق زدن مجله مشغول ادامه داد.

از ساسان پرسیدم:

- پس همسر و بچه کوچکشان کجاست؟

ساسان برایم ترجمه کرد و مرد لبخندی زد و گفت:

- من از همسرم جدا شده ام و همین دختر را دارم با دو پسرم که یکی از آنها با ... ش جدا زندگی می کند و فقط یکی از آنها با من زندگی می کنددر ضمن ... این پسرم نیز با ماست.

داشتم گیج می شدمپرسیدم:

- پس من باید چه بچه ای را پرستاری کنم؟

جواب داد:

- من به پرستار بچه نیازی ندارم، من نظافتچی خانه خواسته بودم... و تا ع ... العمل مرا در چهره ام دید، فهمید که مرا اشتباهی به آنجا فرستاده اندبا عجله اضافه کرد:

- و بذار بگم که من کلید در خونه  را به تو میدم و تو بیشتر روزها فقط با مادرم در خانه هستینپنج روز و نیم کار میکنی و درآ ... هر هفته هم من هفت هزار دراخما می پردازم و حتمن نباید روزی هشت ساعت کار کنی... هر وقت کارت تموم شد برو.

صبحانه و ناهار را مهمان ما خواهی بود و من قول میدم که اینجا زبان انگلیسی ات تقویت بشه چون بجز مادرم، همگی ما در خانه انگلیسی صحبت می کنیمدر ضمن هر وقت به کمک در هر موردی، نیاز داشتی، بمن بگو، من نه نخواهم گفت!

مانده بودم چه کنم؟ از اینکه فکر کنم مملکت خودم را رها کرده ام و حالا باید تن به این شغل بدهم اذیت می شدماو می خواست که من از فردا کارم را شروع کنم چون مدتها بود که ... ی را نداشتبه او گفتم:

- اگر فردا ساعت هشت که میگویی اینجا نبودم، بدان که نمی آیمچون من بخیال و فکر پرستاری بچه به اینجا آمدم.

بیرون آمدیماصلن خوشحال نبودمدلم نمی خواست آن کار را ... م که ساسان بمن گفت:

- مشخصه که شما چه تیپی هستی نسرین خانم ولی میدونی بعضی از دخترای ایرونی چه کار آسونتری میکنن؟

گفتمنه.

- یه ... میگیرن و اونا زندگیشونو می چرخوننعصرها یه سر بیایید پایین دم در هتل خودتون می بینید چه خبرهیا فوق اش تن به کارهای آسونی مثل ... در کلاپ های شبانه و امثالهم میدناین یک کار شراقتمندانه هست که شما پیدا کردید و اینجا انجام اینکار مثل ایران مخصوص طبقه ی پایین نیستخیلی از دانشجوهای اروپایی اینکار رو با دل و جون انجام میدن و تازه، اینجا چندتا مزیت دارهیکی اینکه این خونه در اختیار خودتونه و ... ی کاری ... ون نداره، بنظرم خیلی آدم راحتی اومد و بهترین نکته اینکه وقتی هم هستن شما رو مجبور میکنن انگلیسی حرف بزنید و چون من نوعی نیستم تا کمکتون کنم، زود راه می افتید.

گفتم:

- من می خوام کار کنم و کار ... رو دوست دارمکار ... بمن انرژی و روحیه میده. ضمن اینکه سربار بودن رو دوست ندارمولی بعضی کارها رو نمی تونم انجام بدم و کار تو این خونه، از جمله کارهاییه که نمی تونمبا وجود اینکه قبول دارم که شرافتمندانه است، اما روحیه ام رو پایین میاره.

پرسیدحالا چکار می کنید؟

جواب دادمنمیدونمبستگی به تلفنی داره که میخوام به خواهرم ... م.

در میدان آمونیا همان میدان نزدیک هتل از او تشکر و خداحافظی ... و به تلفنخانه رفتم و وقتی مسئول باجه شماره ی کیوسک را بمن گفت و نشان داد، هزار دراخما نشانش دادم و با رویی خوش به او گفتم:

؟ no more... finish....ok

سری به تایید تکان داد و گفت:

ok

نمی خواستم مثل دفعه ی قبل پول کم بیاورم و در ضمن می خواستم کمی پول در کیفم باشد. بخاطر همین به او فهماندم که بعد از هزار دراخما، تماسم را قطع کند.

به مهین تلفن ... و شماره هتل را به او دادم و خیلی سریع به او گفتم:

- من ثبت نام ... برای مهاجرت به استرالیا که گویا شش ماه باید منتظر نوبت بشموضعیت شما چطوره؟

گفت:

- ما داریم سعی میکنیم بریم سوئیس ولی هزار دلار پول کم داریم که برادر نادر قراره پانصد دلار برامون بفرسته.

من بدون اینکه فکر کنم، به او گفتم:

- من امروز کار پیدا ... و اگه بتونم از ... ی قرض بگیرم براتون می فرستمباشه؟

تشکر کرد و من نگران بودم که مسئول گیشه، در شلوغی کار مرا از یاد برده باشد و یا متوجه منظورم نشده باشد و از اینکه بموقع، ارتباط را قطع نکند دلشوره داشتمبا مهین خداحافظی ... و گوشی را گذاشتمچیزی حدود پانصد دراخما شده بود که پرداختم و به هتل رفتم.

جای فکر ... نداشت و من باید حتا برای موقت هم که شده باشد، با این کار شروع می ... خودم را قانع ... کهفکر می کنم خانه ی خودم را تمیز می کنم و غذایی هم باید بپزمبه او گفته بودم که غذای ایرانی بلدم نه هیچ غذای دیگری و او گفته بود:

- آدم گرسنه هر غذایی جلوش بذاری می خورهفقط یادت باشه ما گوشت و سبزیجات پخته خیلی دوست داریمهمین.

پس من مشکلی در آن خانه نخواهم داشتمن الان فقط باید بفکر خواهرم و شوهرش باشم نه روحیه ی خودم.

فردا صبح که در خانه را برویم باز کرد، دستهایش را از خوشحالی باز کرد و با صدای بلند گفت:

- یاسو (سلام )

... ی بجز خودش و مادرش خانه نبود و بعد از نیم ساعت خودش هم روانه شدقبل از رفتن، خیلی شمرده با انگلیسی به من فهماند که:

- خانه را تمیز کن و غذا که پختی، لباسها ی داخل سبد را در ... بریز توی لباسشویی و بعد توی خشک کن چون از بند رختی خبری نبودغذا را برای مادرم به اتاقش ببر و بعد از نیمساعت ظرفها را از اتاقش بردار و بگذار توی ظرفشویی و لباسهای قابل اطو را اطو بکش و بعد برو بعد هم طرز کار لباسشویی و ظرفشویی اش را یادم داد و رفت.

با خودم فکر ... خانه ی به این بزرگی و بخصوص آن همه لباس و ظرف و اطو کشی، شانزده ساعت وقت می خواهد مرد حس ... ، چه میگویی؟  دو سبد خیلی بزرگ، لباسهای تمیز ولی اطو نشده در کنار میز اطو منتظرم بودند.

بعد از هشت ساعت، تمام کارهایی که خواسته بود را انجام دادم بجز اینکه نتوانستم تمام اطو کشی را تمام کنمنصف لباس ها را تا ... و در سبد گذاشتم برای فرداچون فکر می ... کههر روز که برنامه ی رختشویی ندارند، پس بقیه باشد برای فردا.

از پیرزن خداحافظی ...  (همان یاسو معنای خداحافظی و چندین معنی دیگر هم می دهد ) و به طرف هتل به راه افتادموسط راه یک رستوران کوچک بود و از هر ظرف غذای آن روز اش، یک پیشدستی از آن را برای نمونه گذاشته بودظرفی از ماکارونی، یک ظرف استیک و در کنارش سیب زمینی سرخ شده و کاهو، ظرفی از یک نوع پلو که شامل چلو خودمان بود که در آن نخود فرنگی، املت، هویج و کرفس ریز خورد شده بود و گوشت نازکی مثل کالباس خورد شده که بعد فهمیدم هم هست گوشت خوک)... این آسان بود و برای ناهار فردا انتخاب شد....

برایم عجیب بود، اما روحیه ام خوب بود و از کاری که کرده بودم، احساس رضایت می ... بخصوص وقتی که پیرزن را موقع ناهار بیاد می آوردم و یا اینکه ساعتی دیگر گریگوری و دختر و پسرش با ... او می آیند و گرسنه اندغذایشان آماده هست و خانه شان تمیز و لباسهایشان آماده ی پوشیدن... راستی ای کاش فردا اعتراض نکند که چرا همه را اطو نکشیده ام.

وقتی به هتل رسیدم و سوار آسانسور می شدم، یکی از پسرهای نجیب و خج ... ی بنام ناصر، با لباسی که کمی گچ به آن چسبیده بود و نشان از بنایی ... می داد، خسته، با من سوار آسانسور شد و سلام کرد.

طبقه ی سوم من پیاده شدم و او گویی بالاتر می رفت.

راهرو را طی ... و به ... اتاقم که رسیدم، متوجه شدم که در اتاق کاملن باز است!

وارد اتاق شدمدختر زیبای شانزده ـ هفده ساله ای روی تخت روبرو نشسته بود! چشم های او در صورتش، تابلوی درخشانی بود و چشمگیراولین چشم هایی که دیدم و دانستم چشم شهلا یعنی چه؟

با تعجب سلام ... و گفتماینجا اتاق منه! گفت:

- بله می دونم... من فعلن با شما هم اتاقماسمم پریسا است، تازه از ترکیه اومدم.

اسم ام را به او گفتم و در حالیکه خوش آمد می گفتم، بطرف در برگشتم تا آن را ببندم که پرسید:

- در باید بسته باشه؟!

پرسیدم:

- باز باشه؟

گفتآرهدل آدم میگیره تو این اتاق فسقلی.

خندیدم و در را باز ... .

تشکر کرد و بعد از ده دقیقه، بمن گفت که در استانبول با محمد همخانه و در آنجا عاشق هم شده بودندحالا هم مادر و ناپدریش را در استانبول جا گذاشته تا نزدیک محمد باشداو به همراه پسر دیگری آمده بود، بهمان طریق من و محمد.

چقدر رمانتیک و چه دختر پر دل و جرئتی!

پرسیدم:

- حالا محمد آقا می دونه شما اینجایی؟

با لبخندی به قشنگی عشق گفتآره

در فاصله ای که او برایم حرف می زد، هر ... رد شد، سرکی به اتاق کشیدکنجکاوی ناشی از بیکاری آنها بود و البته فضول بودنشانو این کار آنقدر ادامه پیدا کرد که پریسا خودش در را بست! در کنارم روی تخت نشست و دست هایم را گرفت و گفت:

- نمیدونم چرا اینقدر زود بهت اعتماد ... من معمولن با هیچ ... اینجوری نیستم.

او را بغل ... و گفتم:

- خوشحالم که بهم اعتماد کردی، نمیدونی چقدر به عشق تو و محمد احترام میذارمپس باید خیلی برات سنگین بوده باشه که محمد با من راهی شد.

خندید و گفتداشتم از حسودی میمردمولی اونموقع مامانم به من اجازه نمیداد بدون اونا با محمد بیاممنتها من اونقدر بی ت ... ... که دیگه منو روانه کرد... حالا هم به این شرط گذاشتن بیام که وقتی اونا به آلمان برسن، منهم برم پیششونولی من دیگه از محمد دور نمیشم.هرجا او بود منهم خواهم بود.

محمد و عطا آمدند و عطا سربسرشان می گذاشتهمه تا مدتی گفتیم و خندیدیم تا اینکه نسرین در حالی که با دستمال کاغذی جلو بینی و دهان اش را گرفته بود، وارد شد و منصور و هومن و شکوفه دخترشان، بدنبال او وارد اتاق شدند.

محمد و عطا خداحافظی ... د و رفتند، چون در اتاق جا نبود!

پریسا را معرفی ... بعنوان هم اتاقی ام و از نسرین پرسیدم:

- چرا دم دهنتو گرفتی؟

جواب داداز بس اینجا کثیفه!

ـ دیگه لازم نیست تو اتاق ما اینکار رو ... ی چون من همه جای این اتاق را تا بحال دوبار ضدعفونی کرده و شسته ام.

آنها آمده بودند تا مطمئن بشوند که من در امن و امان ام و نسرین پیشنهاد کرد که من هر روز عصر یک ساعتی بخانه ی آنها بروم و کار با چرخ را یاد بگیرم تا بتوانم از کار ... در خانه ی مردم راحت بشوم.

با خوشحالی قبول ... و چون در مدرسه خیاطی را آموخته بودم، می دانستم که خیلی زود به چرخکاری مسلط می شومبخصوص که به این کار علاقه داشتم.

در حالیکه نسرین دوباره دستمال را جلو دهانش گرفته بود، از ما خداحافظی ... د و رفتنداز پریسا پرسیدم:

- گرسنه نیستی؟

گفت:

- بد جوری چون از ظهر که با محمد ساندویج خوردم، چیزی نخورده ام.

گفتم پاشو ببرم به یه کباب معتادت کنممن هر شب این شا ... و خیال عوض ... ش رو هم ندارم...


ادامه دارد...


منبع :
برچسب ها : قسمت دهم خاطرات مهاجرتم - محمد ,خیلی ,اتاق ,خانه ,گفتم ,اینکه ,هزار دراخما ,وارد اتاق ,گرفته بود، ,سوار آسانسور ,برای فردا
قسمت دهم خاطرات مهاجرتم محمد ,خیلی ,اتاق ,خانه ,گفتم ,اینکه ,هزار دراخما ,وارد اتاق ,گرفته بود، ,سوار آسانسور ,برای فردا
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است وبلاگ یاس فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © weblogyas 2016-2017