دل نوشته هام

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ دل نوشته هام خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان دل نوشته هام برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و وبلاگ یاس هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

قوی سیاه های زندگی روزمره ما

هیجان انگیزترین قوی سیاهی که واسه آدما هست، خود زندگیه.

مثال بوقلمون رو یه لحظه در نظر بگیریم: بوقلمونی که صد روز بهش دونه داده میشه و روز صدم فکر میکنه هیچ خطری تهدیدش نمیکنه. چرا؟ چون تو این صد روز که هیچ خطری نبوده و همیشه آب و دونه اش هم مهیا بوده. اما با تمام امید و آرزوها، روز صدم با یه حرکت انقل سرش بریده میشه.

زندگی هم همینطوره. هیچ آدمی نمیتونه به این سؤال جواب بده که اگه تا الان سالم بوده، چرا فردا هم باید سالم باشه.

من گاهی وقتها یه تجربه ذهنی با خودم انجام میدم که واسم جالبه: فکر میکنم که کلاً فلج شدم و حرکت خاصی نمیتونم انجام بدم. فکر میکنم که اون موقع چه کاری میتونم انجام بدم و چه کاری نمیتونم م. یه خورده با خودم کلنجار میرم و فکر میکنم.

منتها جالبترین قوی سیاه واسه آدم هم چیز جالبیه: مرگ

خیلی از حادثه ها تو زندگی هست که ممکنه واسمون اتفاق بیفته یا نیفته. اما این یکی مثل بقیه نیست."مرگ نیست که چاره نداشته باشه" رو خیلی شنیدیم.

نکته خوبشم اینجاست بدون اینکه بفهمیم یهو میاد سراغمون. 

من خوشم نمیاد از احادیث، زیاد تو وبلاگ استفاده کنم اما این یکی یه چیز دیگس:

برای دنیایت چنان زندگی کن که انگار تا ابد زندگی خواهی کرد و برای آ تت، چنان زندگی کن که گویا قرار است فردا بمیری

**

آدما یه تصور اشتباهی که دارن و به نظر میرسه که این اشتباه رو قرار نیست هیچ‌وقت ترک کنن:

خوشبینانه ترین امیدها رو واسه خودشون دارن و انگار که بقیه هیچ آرزویی واسه خودشون ندارن و خطرناکتر از اون، فکر میکنن اتفاقای بد همیشه قراره واسه بقیه اتفاق بیفته

***

و سومین چیز اینکه خوشبختانه یا متاسفانه، از سیاست تقریباً هیچی نمیفهمم.

منتها این به این معنا نیست که رو مه نمیخونم.(سایت های خبری که تقریباً سر هم نمیزنم)

سعی میکنم همیشه صفحه حوادث رو مه‌ها رو بخونم.

و یه خورده بهشون فکر کنم.

با فکر به مطالب صفحات  سوالای خیلی خوبی واسه آدم مطرح میشه.

اینکه من اگه تو اون موقعیت بودم، بعدش چی کار می ؟

اینکه چیکار میکنم تا همچین اتفاقی نیفته؟

اینکه مقصر کی بوده؟

یا خیلی سوالای دیگه ای که هر بنا به اندازه شعور خودش میتونه بپرسه.

****

با این سه مقدمه، میخواستم یه چیزی بگم.

از این به بعد، اون بالا کنار لینک " هایی که دیده ام"، یه جا به عنوان "وقایع اتفاقیه" میزارم که توش خبرای تامل برانگیزی از صفحه حوادث رو مه که فکرمو مشغول کرده، مینویسم. 

سعی میکنم دقیقا متن خبرارو ننویسم و با یه خورده تغییر در نوشتنش، اونا رو اونجا بزارم. البته چون کار وقت گیریه، اگه حال نداشتم خودشونو مینویسم.

اگه خودم هم چیزی خواستم اضافه کنم(سوال یا چیزی که واسم جالب بوده یا ...)، زیر همون خبر مینویسم.

احتمالا هر روز هم تغییرش بدم و با یه چیز تازه تر عوضش کنم. البته شاید هم نتونم.

اگه دوست داشتین، نظر خصوصی بزارین. اگه هم دوست نداشتین، یه هفته ای جمعش میکنم بره پی کارش.

این هم لینک: http://sokhanedel.blog.ir/page/asd

*****

پینوشت نامربوط: این صفحه به خاطر اینکه دیگه نمیخوام هر روز بنویسم. 

اما اگه ی خواست به وبلاگ سر بزنه، حداقل یه جایی باشه که هر روز آپ باشه. 

ی دست خالی از این بارگاه ملکوتی نمیره:)

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : قوی سیاه های زندگی روزمره ما - میکنم ,زندگی ,واسه ,اینکه ,باشه ,خیلی ,صفحه حوادث ,واسه خودشون ,چنان زندگی ,اتفاق بیفته
قوی سیاه های زندگی روزمره ما میکنم ,زندگی ,واسه ,اینکه ,باشه ,خیلی ,صفحه حوادث ,واسه خودشون ,چنان زندگی ,اتفاق بیفته
خستگی

به فلاسفه عزیز پیشنهاد میدم یه موضوع جدید رو مطرح کنن با نام "فلسفه خستگی"

بعضی وقتها احساس خستگی آدمو از پادرمیاره.

شاید از خودم خستم. 

خدایا واقعا نمیشد گاهی به جای یه آدم دیگه ای زندگی کنی و بفهمی که از دید بقیه هم دنیا به همون اندازه خسته کننده است؟

شاید هم از دست بقیه خستم.

اما تو این دنیا کیه که دوستانی گل و گلاب داشته باشه؟

با وجود خیلی چیزا، از زندگیم ناراضی نیستم. فقط احساس خستگی میکنم.

نمیدونم اینجور وقتها چی کار باید م. شما میتونید سیلی بزنید تا من صورتمو سرخ نگه دارم؟


عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : خستگی - خستگی ,احساس خستگی
خستگی خستگی ,احساس خستگی
دروغ کمتر بگو اما خواهشا اصلا شیاد نباش

تو ایران یکی دیگه از چیزایی که باعث ناراحتی میشه، صدا و سیما یا رو مه هایی مثل کیهانه.

اگر شما ی هستید که حرفای صدا و سیما رو قبول داری، بخون وگرنه نیازی به خوندن نیست. 

*

من خودم به شخصه چیزای اشتباهی تو صدا و سیما دیدم.

یه بار که یه برنامه دانشجویی معروف(فک کنم اسمش "منطقه آزاد"ه) اومد و درصد بیشتری از بچه ها به عنوان مخالف حرف زدن، حرفاشونو به صورت خیلی حرفه ای تیکه تیکه و باور کنید اگه من اونجا نبودم، از رو برنامه تلویزیونی فک می همشون موافقن.

کلاً نمیدونم اسم اینکه بخشی از صحبتای یه ی رو بگی و سواستفاده ی، چه گناهی محسوب میشه. اما به نظرم گناهیه که هر روز داره تو صدا و سیما اتفاق میفته

یه بار هم که یکی از بچه‌ها خودکشی کرد و خودم تو صدا و سیما دیدم که این قضیه رو رد کرد.

پرانتز باز. اتفاق خودکشی یکی از بدترین چیزایی بود که دوران رخ داد. همه حتی اون مسئولای بوووق هم مضطرب بودن. کلا جو ، جو خوبی نبود. تجربه بدی بود.

من خودم اگه بخوام خودکشی کنم، احتمالا خودمو میندازم جلو ماشین تا این داستان بین بچه ها باشه که ماشین اومد اونو زد یا خودشو انداخت جلو ماشین؟ 

میدونید، ی که به یاد ما نمیفته. حداقل یه داستان واسه بعد مرگمون داشته باشیم، سر بچه ها گرم شه:)

اما به دور از شوخی، خودکشی کار خوبی نیست. بقیه رو بُکُشیم:) پرانتز بسته.

اما یکی از بدترین کارها آینه که به خاطر پول، افسارو بدی دست ی که شیاده و خودشو حتی منجی بچه‌ها هم معرفی میکنه.

حسین احمدی، هر روز فکر میکنم 1 یا دو ساعتی تو تلویزیون حرف میزنه. این فرد و دار و دستش رو هر جایی دیدید میتونید با سنگ بیفتید دنبالش. گناهش هم پای خودشه.

پیشنهاد به کنکوری ها: دوستانه پیشنهاد میکنم که محصولات ایشون رو ن ید و به حرفاش هم گوش نکنید. کنکور خیلی چیز الکی تری از این حرفاس که بخواید ذهن خودتونو با حرفای یه سری آدم شیاد، مشغول کنید.

**

این قسمت رو با لحن روضه بخونید: "پدر من چندین و چند ساله کیهان میخونه. آخه چرا؟" 

فردا از همین مکان، دسته عزاداری به سمت زاده بیژن به راه خواهد افتاد. سر ساعت 9 اینجا باشید، دیر نکنیم.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : دروغ کمتر بگو اما خواهشا اصلا شیاد نباش - سیما ,خودکشی ,سیما دیدم
دروغ کمتر بگو اما خواهشا اصلا شیاد نباش سیما ,خودکشی ,سیما دیدم
قوی سیاه های زندگی روزمره ما

هیجان انگیزترین قوی سیاهی که واسه آدما هست، خود زندگیه.

مثال بوقلمون رو یه لحظه در نظر بگیریم: بوقلمونی که صد روز بهش دونه داده میشه و روز صدم فکر میکنه هیچ خطری تهدیدش نمیکنه. چرا؟ چون تو این صد روز که هیچ خطری نبوده و همیشه آب و دونه اش هم مهیا بوده. اما با تمام امید و آرزوها، روز صدم با یه حرکت انقل سرش بریده میشه.

زندگی هم همینطوره. هیچ آدمی نمیتونه به این سؤال جواب بده که اگه تا الان سالم بوده، چرا فردا هم باید سالم باشه.

من گاهی وقتها یه تجربه ذهنی با خودم انجام میدم که واسم جالبه: فکر میکنم که کلاً فلج شدم و حرکت خاصی نمیتونم انجام بدم. فکر میکنم که اون موقع چه کاری میتونم انجام بدم و چه کاری نمیتونم م. یه خورده با خودم کلنجار میرم و فکر میکنم. حداقل فایده اش اینه که فکر دختر مُختر رو از سرم میندازه:) . شوخی ا. فعلا قصد ادامه تحصیل دارم و کلا به مُختر فکر نمیکنم اما به دختر چرا:)

منتها جالبترین قوی سیاه واسه آدم هم چیز جالبیه: مرگ

خیلی از حادثه ها تو زندگی هست که ممکنه واسمون اتفاق بیفته یا نیفته. اما این یکی مثل بقیه نیست."مرگ نیست که چاره نداشته باشه" رو خیلی شنیدیم.

نکته خوبشم اینجاست بدون اینکه بفهمیم یهو میاد سراغمون. 

من خوشم نمیاد از احادیث، زیاد تو وبلاگ استفاده کنم اما این یکی یه چیز دیگس:

برای دنیایت چنان زندگی کن که انگار تا ابد زندگی خواهی کرد و برای آ تت، چنان زندگی کن که گویا قرار است فردا بمیری

**

آدما یه تصور اشتباهی که دارن و به نظر میرسه که این اشتباه رو قرار نیست هیچ‌وقت ترک کنن:

خوشبینانه ترین امیدها رو واسه خودشون دارن و انگار که بقیه هیچ آرزویی واسه خودشون ندارن و خطرناکتر از اون، فکر میکنن اتفاقای بد همیشه قراره واسه بقیه اتفاق بیفته

***

و سومین چیز اینکه خوشبختانه یا متاسفانه، از سیاست تقریباً هیچی نمیفهمم.

منتها این به این معنا نیست که رو مه نمیخونم.(سایت های خبری که تقریباً سر هم نمیزنم)

سعی میکنم همیشه صفحه حوادث رو مه‌ها رو بخونم.

و یه خورده بهشون فکر کنم.

با فکر به مطالب صفحات  سوالای خیلی خوبی واسه آدم مطرح میشه.

اینکه من اگه تو اون موقعیت بودم، بعدش چی کار می ؟

اینکه چیکار میکنم تا همچین اتفاقی نیفته؟

اینکه مقصر کی بوده؟

یا خیلی سوالای دیگه ای که هر بنا به اندازه شعور خودش میتونه بپرسه.

****

با این سه مقدمه، میخواستم یه چیزی بگم.

از این به بعد، اون بالا کنار لینک " هایی که دیده ام"، یه جا به عنوان "وقایع اتفاقیه" میزارم که توش خبرای تامل برانگیزی از صفحه حوادث رو مه که فکرمو مشغول کرده، مینویسم. 

سعی میکنم دقیقا متن خبرارو ننویسم و با یه خورده تغییر در نوشتنش، اونا رو اونجا بزارم. البته چون کار وقت گیریه، اگه حال نداشتم خودشونو مینویسم.

اگه خودم هم چیزی خواستم اضافه کنم(سوال یا چیزی که واسم جالب بوده یا ...)، زیر همون خبر مینویسم.

احتمالا هر روز هم تغییرش بدم و با یه چیز تازه تر عوضش کنم. البته شاید هم نتونم.

اگه دوست داشتین، نظر خصوصی بزارین. اگه هم دوست نداشتین، یه هفته ای جمعش میکنم بره پی کارش.

این هم لینک: http://sokhanedel.blog.ir/page/asd

*****

پینوشت نامربوط: این صفحه به خاطر اینکه دیگه نمیخوام هر روز بنویسم. 

اما اگه ی خواست به وبلاگ سر بزنه، حداقل یه جایی باشه که هر روز آپ باشه. 

ی دست خالی از این بارگاه ملکوتی نمیره:)

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : قوی سیاه های زندگی روزمره ما - میکنم ,زندگی ,واسه ,اینکه ,باشه ,خیلی ,صفحه حوادث ,واسه خودشون ,چنان زندگی ,اتفاق بیفته
قوی سیاه های زندگی روزمره ما میکنم ,زندگی ,واسه ,اینکه ,باشه ,خیلی ,صفحه حوادث ,واسه خودشون ,چنان زندگی ,اتفاق بیفته
منو تایید

یه تعدادی از آدما هم اشتباهات جالبی انجام میدن(توجه کنید که به نظر من اشتباهه. شاید به نظر خیلیای دیگه، درست‌ترین فکر ممکن باشه).

این آدما حرف جالبی میزنن.

میگن که چرا من باید به حرف ی که 1400 سال پیش یه حرفی رو زده، اصلاً گوش بدم؟

میگن من خودم واسه خودم میتونم تصمیم بگیرم که چطوری عمل کنم و چطور آدمی باشم.

به نظرم اینطور آدما اشتباهی که مرتکب میشن، در وزن دهی و قیمت گذاشتن به حرفهای خودشون و بقیس.

یعنی احتمالاً به حرفای خودشون وزن بسیار بیشتری میدن نسبت به حرفای یه دیگه.

یا مثلاً به حرفای جدیدتر وزن بیشتری نسبت به حرفای قدیمیتر میدن.

یا شاید پیش خودشون فکر میکنن که حرفای علم درست تر از حرفای دین یا حرفای من درآوردی میتونه باشه.

مثلا فکر میکنن که هیچ وقت حاصل ضرب 7*7=48 نمیتونه به نتیجه‌ای ختم بشه.( اگه میخواید بدونید چی میگم به لینک https://goo.gl/1i5umm یه سری بزنید)

پرانتز باز. متاسفانه اینطور آدما تو همون گام اول هم به چیزایی مثل و روزه، انتقاد میکنن.(فک میکنم چیزای خیلی بهتری واسه گیر دادن باشه اما نمیدونم چرا بیشترشون مخصوصا به گیر میدن). اگه آدم مذهبی هستین و از اینجور چیزا میشنوید، به نظرم بهترین جواب اینه که من این کارارو بی دلیل انجام میدم و برگردید به خودشون اون کارایی که بی دلیل انجام میدن رو بگید. یکی از کارایی که خیلی آدما بی دلیل انجام میدن، زندگی ه. فک میکنم خیلی آدما رو میشه با همین ترفند که "چرا داری زندگی میکنی؟" خاک کرد:)    پرانتز بسته.


به نظرم ما آدما دو تا اشتباه رو به راحتی میتونیم مرتکب شیم:

یکی اینکه به حرفای برخی افراد(از جمله خودمون) وزن بسیار بیشتری نسبت به اون چیزی که باید باشه، میدیم.

دوم اینکه به حرفای برخی افراد(مثلا قدیمیترها)، وزن بسیار کمتری نسبت به اون چیزی که باید باشه، میدیم.

**

یکی از دلایل اشتباهمون تو وزن دهی به نظرات بقیه، به خاطر مرزبندی به وجود میاد. به نظرات آدمایی که داخل مرز ما هستند، وزن بیشتری میدیم و به آدمایی که خارج مرز هستن، وزن کمتری میدیم.

مثلاً یه آدم غیرمذهبی به حرفای یه غیرمذهبی دیگه اهمیت بیشتری نسبت به حرفای یه فرد مذهبی میده و دقیقاً همین حرف حتی احتمالاً با شدت بیشتر در مورد مذهبی‌ها میفته(در حالی که حدیث «خذالحکمه و لو من المنافق» رو دارن)

یا شاید ماها مثلاً به حرفای یه ایرانی اهمیت بیشتری در مقایسه با حرفای یه غیرایرانی بدیم.

این موردو نمیدونم درست میگم یا نه اما فکر میکنم ما حتی بین افراد معاصر و افراد قدیمی تر هم مرزبندی تشکیل میدیم و شاید به خاطر همین به حرفای آدمای جدیدتر بیشتر اهمیت میدیم.


احتمالاً این چیزایی که من میگم، همون خطای تأیید باشه.

به حرفایی که حرف ما رو تأیید ن، وزن بیشتری میدیم نسبت به حرفایی که حرف ما رو نقض میکنن.

به عبارت تصویر:

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : منو تایید - حرفای ,آدما ,میدیم ,بیشتری ,نسبت ,میدن ,دلیل انجام ,بیشتری نسبت ,باید باشه، ,باشه، میدیم ,اهمیت بیشتری ,باید باشه، میدیم
منو تایید حرفای ,آدما ,میدیم ,بیشتری ,نسبت ,میدن ,دلیل انجام ,بیشتری نسبت ,باید باشه، ,باشه، میدیم ,اهمیت بیشتری ,باید باشه، میدیم
تجربه اُر از رو کتاب گفتن؟

میخوام حرفمو در قالب یه داستان تجربه شده بگم.

**

حدود 9 ماه پیش، تو مترو یه جریانی رو دیدم و به خاطر همون، مطلبِ تمرین برای ویژگی ای برای 10 سال آینده، رو نوشتم. گفتم شاید به لینک سر نزنید و به خاطر همین، اون قسمتِ مورد نیاِز مطلب واسه داستانو همینجا مینویسم:

«اون روز تو مترو مردی رو دیدم که بر خلاف بقیه که وقتی از مترو پیاده میشن، به سمت در وجی هجوم میبرن، وقتی از مترو پیاده شد در نهایت ارامش بود و وقتی هم که میخواست متروی یه مسیر دیگه رو سوار شه و اون مترو جلوی اون، دراش بسته میشد و او هیچ کوششی نکرد تا فرار کنه و یه جوری خودشو به مترو برسونه و با نهایت ارامش رفت تا رو صندلی بشینه و منتظر متروی بعدی باشه،یه لحظه با خودم گفتم که ای کاش من هم چنین ویژگی ای داشتم و اثر اون لحظه تا حدی بود که تا همین الان هم ، آن چنان حسی رو دارم

چند روز بعد از نوشتن، از یکی از دوستان نظرشو راجع به این پست پرسیدم.

دوست من چون اون موقع، کتاب قوی سیاه رو میخوند، گفتش که تو این نوشته، مرتکب خطای قصه پردازی شدی. من هم چون اون موقع نمیفهمیدم اصلاً خطای قصه پردازی یعنی چی، پیش خودم گفتم حتماً درست میگه و پیش خودم حس خوبی نداشتم از اینکه یه خطایی انجام دادم.

گذشت تا این اوا ، وقتی کتاب قوی سیاه رو میخوندم، به نوشته‌ای برخورد که دقیقاً همون پاراگراف خودم یادم اومد:


**

کلاً اینطور فکر میکنم که اشتباه ، واسه آدما هزینه ی چندانی نداره

منتها اگه بخوام اشتباهاتمو کمتر کنم، سعی میکنم از ی سوال بپرسم که به نسبت من اشتباهات خیلی کمتر (یا مثلا اشتباهات خیلی بزرگ‌تری) انجام میده. و به نظرم این تجربه ه که باعث همچین تمایزهایی میشه.

(یه جورایی دیگه از ی که هم قد و قواره خودمه، راجع به محتوای چیزی و این که اشتباهه یا نه، سوال نمیپرسم. اما در عوض نحوه نگارشمو از هر ی که بتونم میپرسم.)

دونستن یه چیز باعث نمیشه که اون فرد حرف درست رو بزنه. در عوض، شاید تجربه دلیلی بر این باشه که حرف درست تری رو بزنه.

***

این اولین پست راجع به اشتباه در وزن دهی به آدما: 

اول اینکه ما به آدمایی که میدونن وزن بیشتری نسبت به آدمایی که تجربه ، میدیم. 

و متاسفانه در اغلب موارد، رو این اشتباهمون هم اصرار داریم.

***

امیدوارم "دونستن"ـی که تو این پست منظورمه رو واضح گفته باشم.

دوستی که راجع به خطای قصه پردازی به من میگفت، به نظرم تنها داشت از رو کتاب چیزی رو میگفت نه اینکه اون قضیه رو دونسته باشه.

منظورم از "دونستن" تو این پست، توهمی از "دونستن"ـه که برخی از ماها داریم  و حتی با همین توهم از دونستن هم، سر بعضیا رو شیره میمالیم.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : تجربه اُر از رو کتاب گفتن؟ - مترو ,دونستن ,تجربه ,کتاب ,راجع ,گفتم ,تجربه ,اشتباهات خیلی ,خودم گفتم ,نهایت ارامش ,مترو پیاده
تجربه اُر از رو کتاب گفتن؟ مترو ,دونستن ,تجربه ,کتاب ,راجع ,گفتم ,تجربه ,اشتباهات خیلی ,خودم گفتم ,نهایت ارامش ,مترو پیاده
به عقاید همدیگه احترام نذاریم:)
پیشنوشت: ممکنه نکته مفیدی تو این مطلب واسه شما نباشه.
***
با اسم واقعی نوشتن یه سری محدودیتا و یه سری خوبیا داره.
یه خوبیش اینه که با خیال راحت میتونی ع تو بزاری تو وبلاگ.


یه چیزی که امسال تجربه ، بلند موهام بود. چیز عجیب غریبی نبود اما بیشتر بچه ها منو به عنوان پسری که موهاشو بلند کنه، نمیشناختن. خیلی بچه ی سر به زیریم.
البته ع واسه سیزده بدر امساله و من موهامو 19 آبان کامل کوتاه . شاید بتونید حدس بزنید که چقدر بلندتر از این شده بوده.
***
یه خوبی این تجربه این بود که هیچ واقعا نفهمید که دلیل من واسه انجام این کار چی بود. مگه اینکه ی اونقد منو بشناسه که فک نمیکنم همچین ی موجود باشه. میدونید البته خودم بعضی وقتها اشاره ای می اما واسه بقیه که هیچ اهمیتی نداره، به خاطر همین توجهی نمیکنن.
کلا عاشق حرفاییم که زی وستی یه چیزی رو میگم اما هیچ ی نمیفهمه.
***
تو این قضیه دو تا گروه از آدما واسم جالبتر از بقیه بودن.
یه گروهی که قبل کوتاه موها، میگفتن خیلی بده و بعدش وقتی ع اشو نشون میدادم میگفتن "خوب بوده ها"
و یه گروه دیگه هم اولش میگفتن خیلی خوبه و بعدش میگفتن خیلی مز ف بود.

کاری ندارم به اینکه دروغ میگفتن یا میخواستن دل منو خوش کنن یا هرچی، مهم اینه که نظر بعضی آدما بعد یه اتفاق عوض میشه.
مهم نیست که اون آدما با چه نیتی اون حرفو گفتن، مهم اینه که من شنونده چه برداشتی از نیت اونا، اون حرف رو شنیدم. نیت و نظر اونا که مهم نیست مهم فکریه که ما از نیت اونا داریم.
و به نظرم ما آدما در فهمیدن نیت و فکر همدیگه اشتباه میکنیم.
و به خاطر همین گاهی از روی همین فکری که از بقیه گرفتیم، تصمیمات اشتباهی میگیریم.
یکی از فکرهایی که بعد این اتفاق می ، با خودم گفتم حتی در "چیز" بسیار ساده ای مانند سلیقه و اینجورچیزا، هم آدما خیلی اشتباه میکنن و هم مایی که حرف اونا رو میشنویم.
حتی تو چیزای ساده هم به نظر بقیه نمیشه زیاد اعتنایی کرد. در چیزای سخت تر که اصلا نمیشه.
***
یه دوستی داشتیم دوران اول دبیرستان که زیاد آدم اجتماعی ای نبود. بعد مدرسه، سوار تا ی میشد و میرفت. زیاد هم با ی مراوده ای نداشت. دانش آموز زرنگی هم بود.
این آدم سال های بعدی دبیرستان، یه آدم اجتماعی ای شده بود و بجه ها فکر می که اتفاق خیلی خوبیه.
منتها به آدمی خیلی دعوایی تبدیل شده بود. دعواهای خیلی ناجوری هم میکرد. تو درسش هم خیلی افت کرد.

چیزی که میخوام بگم آدما نمیتونن تشخیص بدن واسه دوستشون و یا کلا واسه یه دیگه، چی خوبه و چی بده. تقریبا میتونم بگم هر چی بگن غلطه. زیاد به نظر بقیه نباید احترام بذاریم. خودمون هر چی که فکر میکنیم درسته رو بریم، روزهای بهتری خواهیم داشت.
عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : به عقاید همدیگه احترام نذاریم:) - خیلی ,واسه ,آدما ,میگفتن ,بقیه ,زیاد ,میگفتن خیلی ,خاطر همین
به عقاید همدیگه احترام نذاریم:) خیلی ,واسه ,آدما ,میگفتن ,بقیه ,زیاد ,میگفتن خیلی ,خاطر همین
درخت گردو

خانه بچگی هایم خیلی دوست داشتنی بود.

از آن خانه‌های قدیمی که فقط یک چهارم پایانی زمینش، اتاق و پیشخانه بود و بقیه‌اش باغچه بود. راهرویی هم در وسط بود که راه به اتاق‌ها را باز میکرد و باغچه را به دو قسمت نصف میکرد.

بیشتر شبیه باغ بود تا باغچه.

پر از سبزیهای مختلف، گلهای رنگارنگ مخصوصاً گل محمدی(یا همان قیزیل گول خودمان)، یک درخت آلبالو و یک درخت مو(انگور) که روی سایبانی را پوشانده بود. تابستان‌ها، یکی از دلمشغولی هایم، پروانه و زنبورهایی بود که در باغچه پرسه میزدند.

اما در آن باغچه بیشتر از هر چیزی، درخت گردویمان را دوست داشتم. درخت گردویی بزرگ که هر روز بعدِ ناهار، میرفتم و رو شاخه‌هایش مینشستم و حتی دراز میکشیدم. گاهی وقتها هم اگر درسی داشتم، روی همان درخت میخواندم.

خانواده در سال 81 تصمیم میگیرد آن خانه قدیمی را اب کند.

و تنها چیزی که مرا حتی به گریه انداخت، همان درخت بود. آن را از ریشه برداشتند و من فکر می که میبرند تا جایی بیندازند. بیشتر گریه های کودکیم یادم نیست اما آن یکی را خیلی خوب به یاد دارم. نقطه مشترک گریه ها هم بسیار شیرین است؛ مادری که میخواهد فرزندش را آرام کند.

گذشت و گذشت تا اینکه دو سه سال پیش، وقتی برای عروسی یکی از فامیلها به روستا رفتیم، درخت گردویی ای دیدم و بسیار اتفاقی فهمیدم که همان درخت گردوی ماست.

اما این بار، آن بزرگی ای که فکر می را در آن ندیدم.

قبل دیدنش، با بزرگ بودنش، دل مرا میبرد و شاید حس قدرت به من دست میداد. به هر دلیلی که بود، از آن لذت میبردم.

اما وقتی دیدم از آن چیزی که فکر میکرده ام کوچک‌تر بوده، د ده شدم. دیگر حس خوشایندی به آن نداشتم.

**

و همین احساس را به برخی از ادمها که زمانی بزرگشان میدیدم و الان وقتی میبینمشان، انگار که خیلی کوچکتر بوده اند، دارم.

گاهی باید برگشت و دید که آیا انسان‌ها به اندازه‌ی عظمت و احترامی که برایشان قائل بوده ایم، هستند یا نه.

نه برای آنکه شخصیتشان را کوچک کنیم.

برای اینکه واقعیت جهان را بفهمیم.

همه چیز بزرگ می‌شوند و اگر سعی نکنی خودت را بزرگ‌تر کنی، به زودی برای برخی ها کوچک خواهی شد و آن وقت نه تنها به تو احترامی نخواهند گذاشت، بلکه شاید با این احساس که آن‌ها را فریب داده ای، از تو د ده شوند.

مهم این است که بتوانیم از افکار و انسان هایی که دیگر کوچک شده اند، بتوانیم با آرامش بگذریم.

**

پینوشت نامربوط:

الان قسمت بیشتری از خانه‌مان، قابل س ت است و بقیه‌اش حیاط و تنها کوچکتر از 1 مترمربع، فقط خاک است که تنه ای بریده شده از یک درخت سیب در آن ریشه دارد و سری ندارد.

خانه را بزرگ‌تر کردیم تا شاید راحت‌تر زندگی کنیم اما شاید اشتباه میکرده ایم. شاید آسایش خانه به بزرگ بودنش نیست. حواشی گاهی مهم‌تر از اصل موضوع است.

آنطور که میگویند، یکی از بزرگترین چیزهایی که از دست داده ایم، معماری سنتی خانه‌هایمان است.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : درخت گردو - درخت ,باغچه ,شاید ,خانه ,کوچک ,خیلی ,همان درخت ,درخت گردویی
درخت گردو درخت ,باغچه ,شاید ,خانه ,کوچک ,خیلی ,همان درخت ,درخت گردویی
چهار انگیزه انجام کارها

پیشنوشت1: این متن، در ادامه متن ثبات یا پایداری که مقدمه ای در مورد شروع یه رابطه خوب برای ازدواجه، نوشتم.

پیشنوشت2: این متن رو شاید هزاران جای دیگه هم خونده باشید. اما من سعی میکنم به روش خودم نمادگذاری کنم تا یه خورده فهمش و به کارگیریش واسه خودم آسون تر باشه.

پیشنوشت3: گروه چهارم رو اولین بار از سخنرانی شریعتی فهمیدم. اما بقیه گروهها، مثالای بیشتری تو هرجایی داره.

پیشنوشت4: این نوشته به نظرم میتونه درست نباشه، اما حداقل میتونه مفید باشه. اگه آدم بدونه که هر کاری رو به چه انگیزه‌ای انجام میده، به نظرم بینهایت مفیده.

پیشنوشت5: تعداد انگیزه‌ها شاید خیلی زیادتر میتونه باشه اما این چهارتا به نظرم خیلی رایجه.

**

به نظرم میرسه که برای انجام دادن بسیاری از کارهامون، چهار نوع انگیزه میتونه وجود داشته باشه.

1- اولیش رو به طور کلی، نمادگذاری میکنم: "x برای x" به این معنی که من کار x رو انجام میدم تا انگیزه x رو ء کنم.

مثال هاش به نظرم بینهایت تاست.

مثلاً نتیجه «تفاوت برای تفاوت» رو ببینید:)

یا تعداد بیشتری لینک به عنوان مثال:

«بیشتر برای بیشتر» بیشتر نه به خاطر اینکه بیشترش، به درد میخوره بلکه فقط به این خاطر که بیشتر باشه دیگه.

"مذهب برای مذهب" که مثال معروفشه. یه سال پیش راجع بهش تو این لینک نوشتم.

یا مثالی که بین بازها بیشتر درک میشه: «جلوه‌های ویژه برای جلوه‌های ویژه». ‌هایی که توشون، جلوه‌های ویژه به خود داستان کمکی نمیکنه بلکه صرفاً جلوه‌های ویژه ای هستن که نیاز ما به وجود جلوه‌های ویژه رو ء میکنن.

البته لازم هم نیست تا عبارت های x هم دقیقاً عین هم باشن.

«راجع بهش حرف نزن چون مقدسه». این جمله به نظرم شکل تحریف شده همون جمله «مقدس برای مقدس» هست. یه چیزی مقدسه چون مقدسه دیگه:)

به نظرم این‌جور روابط گروه اولی، احتمالا همچین نمودارایی دارن:


اگه روحیات انسانی رو در نظر نمیگرفتم، باید نمودار به صفر میرسید(یعنی کار گروه اول هیچ نتیجه‌ای نداشت) اما به نظرم تو واقعیت به یه نقطه ی منفی میرسه. دلیلم؟

مثلاً اگه ی «تفاوت برای تفاوت» رو اجرا کنه و آ ش به خودش یه نگاهی بندازه، دچار یأس فلسفی میشه دیگه؛ چرا که وقتش رفته، احتمالاً با تمس دیگران روبه رو شده و... . اینطور نیست؟

2-گروه دوم رو شاید بشه گفت:”x برای y”

کاری رو فقط به خاطر انگیزه دیگران، مرتکب بشی و احتمالا خودت هیچ بهره پایداری ازش نبری.

به نظرم آرکتایپ «دلقک» هم میتونه نشون دهنده کارهای این گروه باشه.

ضمناً این گروه کارها رو شاید بشه به عنوان «ریا» هم در نظر گرفت.

این هم مثالاش زیاده.

3-و گروه سوم رو شاید بشه اینطوری گفت:”x برای +x”

x کاریه که برای ء نیاز +x که نیاز بسیار بزرگی هستش و احتمالاً خارج از x هست(یعنی مثلاً نه با خود x کار داره و نه با ناتش)، انجام میدیم اما بهره ای پایدار به خود x هم میرسونه.

برای +x ای که منظورمه شاید بشه همچین مثالهایی زد: خدا، وطن، مادر، خانواده، جهان، آفریقا و ... .

شاید چیزی از جنس خودخواهی های پایدار باشه.

ی که به دیگران آموزش میده هم یه آدم خودخواهه. چرا که میخواد در سال‌های آتی با افراد آموزش یافته کنار خودش زندگی بهتری داشته باشه.

به قول آقای شعبانعلی، خودخواهی هم دو جوره. خودخواهی ناپایدار که فرد فقط به خودش فکر میکنه و در بلندمدت چیزی عایدش نمیشه و خودخواهی پایدار که فرد باز به خودش فکر میکنه اما در بلند مدت هم پایداره.

**

چهارمیش رو یه خورده متفاوت تر از بقیه دیدم. به خاطر همین جدا مینویسم.

چهارمین روابط رو شاید بشه اینطوری گفت: “x برای not x”

این مورد هم موردیه که شاید زیاد به وجود میاد.

یک فردی، یه مدت به شدت آدم مومنیه. بعد یه مدت، به هر دلیل ممکن قید کل دین و ایمون رو میزنه و میشه یه آدم کاملاً غیرمومن. حالا همین شخص بعد یه مدت باز میشه همون آدم مؤمن و همینطور الی آ . این مثال به نظرم تو جوامع کاملاً مشهوده.

شاید بشه تو قضیه آینده تکنولوژی ها هم دید.

یک زمانی خودروها و راههای ماشین رو، آنقدر زیاد خواهند بود که قدم زدن به یک کار لو و گران در راهروهای معمولی، تبدیل خواهد شد. بعدش کم کم باز همه به سمت قدم زدن خواهند رفت. بعد مثلاً همه قدم خواهند زد و دوباره ماشین‌ها، لو خواهند شد و همینطور الی آ .

به قول شریعتی، افراط پاسخ طبیعی تفریطه.

نمودار این گروه به نظرم به یک نمودار سینوسی تبدیل خواهد شد.

این گروه شاید حتی از مورد اول هم خطرناکتر باشه . چرا که در این مورد فرد پیش خودش فکر میکنه که همواره در حال یادگیری و بهترشدنه، اما راستش به نظرم در بیشتر مواقع همچین افرادی به یه نقطه پایدار نمیرسن.

فرد گروه اول بعد یه مدت شاید به بی‌هدف بودن کار خودش پی ببره و بعد راه درست تری رو انتخاب کنه اما توهم فرد گروه دوم، اونو به نوسان نامتناهی میندازه.

ضمنا اینجور کارها یا در یه لجبازی با خودت شکل میگیره یا در لجبازی با محیط. یعنی یا نات x یا نات y.

**

پینوشت: اگه فکر میکنید یه جای این قضیه میلنگه، ممنون میشم بگید تا گفته باشید. من هم متن رو تغییر میدم تا تغییرش داده باشم:)

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : چهار انگیزه انجام کارها - نظرم ,شاید ,گروه ,باشه ,خودش ,انجام ,جلوه‌های ویژه ,تبدیل خواهد ,برای تفاوت» ,«تفاوت برای ,داشته باشه
چهار انگیزه انجام کارها نظرم ,شاید ,گروه ,باشه ,خودش ,انجام ,جلوه‌های ویژه ,تبدیل خواهد ,برای تفاوت» ,«تفاوت برای ,داشته باشه
هر گردی رو گردو ندونیم

حرفهای بقیه را با قیمت ی ان ن . حرفهای برخی ها، بیشتر از بقیه و حتی بیشتر از حرفهای خودت، برایت ارزش داشته باشند.

نامه‌ای از متی(13:16)

**

فکر میکنم تا حالا چیزهای بسیار زیادی، از ایشون یاد گرفتم. اما به نظرم یکی از مهمترین ها، همین حرفیه که بالا گفتم.

البته اگه منظورشونو درست متوجه شده باشم.

میتونید تو این لینک حرفای خودشونو بخونید.(خوندن اون دو تا کامنت و جوابشون، به نظرم مستحب موکده)

**

حرفای بعضی‌ها رو مفت هم نباید ید. حرفهای بعضی‌ها رو فقط در بعضی چیزای ساده باید گوش کرد. حرفای بعضی‌ها رو هم باید با گوش جان شنید.

یه مثال واضح تو این مورد، همون مثالیه که راجع به دموکراسی میزنن.

من بی‌سواد که تقریباً هیچی از سیاست و اینجور چیزا نمیفهمم، به همون اندازه حق رأی دارم که یه فرد باسواد داره.

**

پینوشت نامربوط:

از هفته پیش تصمیم گرفتم راجع به پستی که میزارم، وسط هفته هم چند تا پست دیگه بزارم. مثلا به عنوان مبنا.

این هفته که گذشت، واسه خودم راضی کننده بود. چون حداقل میدونستم راجع به چی قراره متمرکز شم. با ماجرای آه کشیدن و اینجور چیزا شروع ، یه کتاب معرفی راجع بهش و فک میکنم دو سه تا پست هم راجع بهش نوشتم.


عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : هر گردی رو گردو ندونیم - راجع ,حرفهای ,هفته ,بعضی‌ها ,حرفای ,اینجور چیزا ,حرفای بعضی‌ها
هر گردی رو گردو ندونیم راجع ,حرفهای ,هفته ,بعضی‌ها ,حرفای ,اینجور چیزا ,حرفای بعضی‌ها
ثبات یا پایداری

پیش نوشت:یکی از دغدغه های من تو زندگی، اینه که یه رابطه(و به خصوص عشق و ازدواج) رو از اول چطوری بسازی و چجوری ادامه بدی تا بتونی شادی و امید رو تجربه کنی.

سعی میکنم واسه خودم یه راه حل هایی برای این دغدغه ام داشته باشم.

مقدمتا، این دو تا نکته پایینی رو که بدیهین مینویسم تا حواسم بهشون باشه. یه راه حل خوب هم به نظرم رسیده که نمیدونم برای همه کاربردیه یا نه، اما فکر میکنم حداقل واسه من مفیده و بعدا مینویسمش.

***

اولین چیزی که احتمالا بیشتر ماها میدونیم اما به خاطر اهمیت موضوع درک خودمو ازش مینویسم، تفاوت مفهومی بین دو کلمه "پایداری" و "ثبات"ـه.

ثبات یه چیزی تو مایه های دیکتاتوری و نگه داشتن تو یه وضعیت خاص با زور، قانون یا هر چیز دیگه ایه.

و پایداری یک شی، ح یه که اگه اون شی رو بخوای حتی با زور از اون ح خارجش ی، قادر نباشی. 

مثلا تو فیزیک، پایدارترین مکان جسم، اونجاییه که انرژی کمتری داشته باشه. حتی اگه با زور اون جسم رو از اونجا دور کنی، در اولین زمانی که وِلش کنی، میخواد به اون نقطه مکانی برگرده.

تو رابطه ها هم این دو تا مفهوم به شدت خودشونو نشون میدن.

رابطه بعضی افراد به زور محیط یا به اجبار وجود فرزند یا به هر دلیل دیگه ای سر پا مونده که همون مفهوم "ثبات"ـه.

و هدفی که باید از رابطه داشته باشیم، باید رسیدن به یه نقطه ی پایدارِ خوب(نحوه خوب بودنشو هم خودمون تعریف میکنیم) باشه.

***

مهم ترین و تکرار پذیرترین و تاثیرگذارترین قوی سیاهی که من میشناسم، رکود اقتصادی سال 2008 یا چیز دیگه ای نیست، بلکه به نظرم ازدواج/ اب شدن رابطه است.

اولا اگه با مفهوم "قوی سیاه" آشنایی ندارید، یه توضیح ساده میدم.

یه چند دهه پیش که هیچ قوی سیاهی دیده نشده بود، همه فکر می که قوی فقط و فقط باید سفید باشه و حتی در مورد سفید بودنش، دلیل هم میاوردن. اما وقتی که استرالیا کشف شد و فهمیدن که قوی، سیاه هم میتونه باشه حالا بعضیا شروع کرده بودن دلایلی برای امکان وجود قوی سیاه میدادن.

و این همون چیزیه که تو خیلی پدیده ها اتفاق میفته و به نظر من مهم ترین مثالش، پدیده اب شدن رابطه بین زن و شوهره.

هیچ ی تا قبل ازدواج، با قصد "طلاق" یا یه "ارتباط بد" با دیگه ای ازدواج نمیکنه. حتی شاید دلایلی برای اینکه طلاق نمیتونه اتفاق بیفته هم بدن.

اما وقتی رابطه شون اب میشه، شاید اطرافیان(و حتی خودشون) شروع به دلیل پردازی کنن که "از اولش من میگفتم این دوتا به هم نمیان" یا "مشخص بود پسره، آدم نیست" یا خیلی حرفای دیگه.

اینجاست که یا رابطه رو با زور میخوای نگه داری که باعث رنج دو طرفه و یا با فکر خوب میتونی پایدارش کنی.

***

نامربوط: قالب خوبه؟ هر چقد خواستم رنگ فونت با قالب بخونه، نشد. بعضی متنا، سیاه تره(و بهتر به چشم میاد) اما بیشتر متنا کمرنگن. اِنی وِی؟

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : ثبات یا پایداری - رابطه ,باشه ,سیاه ,ثبات , اب ,دلیل ,دلایلی برای
ثبات یا پایداری رابطه ,باشه ,سیاه ,ثبات , اب ,دلیل ,دلایلی برای
درخت گردو

خانه بچگی هایم خیلی دوست داشتنی بود.

از آن خانه‌های قدیمی که فقط یک چهارم پایانی زمینش، اتاق و پیشخانه بود و بقیه‌اش باغچه بود. راهرویی هم در وسط بود که راه به اتاق‌ها را باز میکرد و باغچه را به دو قسمت نصف میکرد.

بیشتر شبیه باغ بود تا باغچه.

پر از سبزیهای مختلف، گلهای رنگارنگ مخصوصاً گل محمدی(یا همان قیزیل گول خودمان)، یک درخت آلبالو و یک درخت مو(انگور) که روی سایبانی را پوشانده بود. تابستان‌ها، یکی از دلمشغولی هایم، پروانه و زنبورهایی بود که در باغچه پرسه میزدند.

اما در آن باغچه بیشتر از هر چیزی، درخت گردویمان را دوست داشتم. درخت گردویی بزرگ که هر روز بعدِ ناهار، میرفتم و رو شاخه‌هایش مینشستم و حتی دراز میکشیدم. گاهی وقتها هم اگر درسی داشتم، روی همان درخت میخواندم.

خانواده در سال 81 تصمیم میگیرد آن خانه قدیمی را اب کند.

و تنها چیزی که مرا حتی به گریه انداخت، همان درخت بود. آن را از ریشه برداشتند و من فکر می که میبرند تا جایی بیندازند. بیشتر گریه های کودکیم یادم نیست اما آن یکی را خیلی خوب به یاد دارم. نقطه مشترک گریه ها هم بسیار شیرین است؛ مادری که میخواهد فرزندش را آرام کند.

گذشت و گذشت تا اینکه دو سه سال پیش، وقتی برای عروسی یکی از فامیلها به روستا رفتیم، درخت گردویی ای دیدم و بسیار اتفاقی فهمیدم که همان درخت گردوی ماست.

اما این بار، آن بزرگی ای که فکر می را در آن ندیدم.

قبل دیدنش، با بزرگ بودنش، دل مرا میبرد و شاید حس قدرت به من دست میداد. به هر دلیلی که بود، از آن لذت میبردم.

اما وقتی دیدم از آن چیزی که فکر میکرده ام کوچک‌تر بوده، د ده شدم. دیگر حس خوشایندی به آن نداشتم.

**

و همین احساس را به برخی از ادمها که زمانی بزرگشان میدیدم و الان وقتی میبینمشان، انگار که خیلی کوچکتر بوده اند، دارم.

گاهی باید برگشت و دید که آیا انسان‌ها به اندازه‌ی عظمت و احترامی که برایشان قائل بوده ایم، هستند یا نه.

نه برای آنکه شخصیتشان را کوچک کنیم.

برای اینکه واقعیت جهان را بفهمیم.

همه چیز بزرگ می‌شوند و اگر سعی نکنی خودت را بزرگ‌تر کنی، به زودی برای برخی ها کوچک خواهی شد و آن وقت نه تنها به تو احترامی نخواهند گذاشت، بلکه شاید با این احساس که آن‌ها را فریب داده ای، از تو د ده شوند.

البته از اینکه به ی یا تفکری، زمانی احترام میگذاشتی و لذت میبردی و الان اینطور نیست، دلیل بر آن نمیشود که آن زمان ها کوته فکر یا هرچیزدیگری بوده ای.

من اگر قبل این به تفکری احترام میگذاشته ام و الان دیگر قبول ندارم، نه تنها شرمم نمیشود بلکه به شدت قبول هم میکنم.

مهم این است که بتوانیم از آن‌ها بگذریم.

**

پینوشت نامربوط:

الان قسمت بیشتری از خانه‌مان، قابل س ت است و بقیه‌اش حیاط و تنها کوچکتر از 1 مترمربع، فقط خاک است که تنه ای بریده شده از یک درخت سیب در آن ریشه دارد و سری ندارد.

خانه را بزرگ‌تر کردیم تا شاید راحت‌تر زندگی کنیم اما شاید اشتباه میکرده ایم. شاید آسایش خانه به بزرگ بودنش نیست. حواشی گاهی مهم‌تر از اصل موضوع است.

آنطور که میگویند، یکی از بزرگترین چیزهایی که از دست داده ایم، معماری سنتی خانه‌هایمان است.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : درخت گردو - درخت ,شاید ,باغچه ,الان ,خانه ,بوده ,همان درخت ,درخت گردویی
درخت گردو درخت ,شاید ,باغچه ,الان ,خانه ,بوده ,همان درخت ,درخت گردویی
ثبات یا پایداری رابطه

پیش نوشت:یکی از دغدغه های من تو زندگی، اینه که یه رابطه(و به خصوص عشق و ازدواج) رو از اول چطوری بسازی و چجوری ادامه بدی تا بتونی شادی و امید رو تجربه کنی.

سعی میکنم واسه خودم یه راه حل هایی برای این دغدغه ام داشته باشم.

مقدمتا، این دو تا نکته پایینی رو که بدیهین مینویسم تا حواسم بهشون باشه. یه راه حل خوب هم به نظرم رسیده که نمیدونم برای همه کاربردیه یا نه، اما فکر میکنم حداقل واسه من مفیده و بعدا مینویسمش.

***

اولین چیزی که احتمالا بیشتر ماها میدونیم اما به خاطر اهمیت موضوع درک خودمو ازش مینویسم، تفاوت مفهومی بین دو کلمه "پایداری" و "ثبات"ـه.

ثبات یه چیزی تو مایه های دیکتاتوری و نگه داشتن تو یه وضعیت خاص با زور، قانون یا هر چیز دیگه ایه.

و پایداری یک شی، ح یه که اگه اون شی رو بخوای حتی با زور از اون ح خارجش ی، قادر نباشی. 

مثلا تو فیزیک، پایدارترین مکان جسم، اونجاییه که انرژی کمتری داشته باشه. حتی اگه با زور اون جسم رو از اونجا دور کنی، در اولین زمانی که وِلش کنی، میخواد به اون نقطه مکانی برگرده.

تو رابطه ها هم این دو تا مفهوم به شدت خودشونو نشون میدن.

رابطه بعضی افراد به زور محیط یا به اجبار وجود فرزند یا به هر دلیل دیگه ای سر پا مونده که همون مفهوم "ثبات"ـه.

و هدفی که باید از رابطه داشته باشیم، باید رسیدن به یه نقطه ی پایدارِ خوب(نحوه خوب بودنشو هم خودمون تعریف میکنیم) باشه.

***

مهم ترین و تکرار پذیرترین و تاثیرگذارترین قوی سیاهی که من میشناسم، رکود اقتصادی سال 2008 یا چیز دیگه ای نیست، بلکه به نظرم ازدواج/ اب شدن رابطه است.

اولا اگه با مفهوم "قوی سیاه" آشنایی ندارید، یه توضیح ساده میدم.

یه چند دهه پیش که هیچ قوی سیاهی دیده نشده بود، همه فکر می که قوی فقط و فقط باید سفید باشه و حتی در مورد سفید بودنش، دلیل هم میاوردن. اما وقتی که استرالیا کشف شد و فهمیدن که قوی، سیاه هم میتونه باشه حالا بعضیا شروع کرده بودن دلایلی برای امکان وجود قوی سیاه میدادن.

و این همون چیزیه که تو خیلی پدیده ها اتفاق میفته و به نظر من مهم ترین مثالش، پدیده اب شدن رابطه بین زن و شوهره.

هیچ ی تا قبل ازدواج، با قصد "طلاق" یا یه "ارتباط بد" با دیگه ای ازدواج نمیکنه. حتی شاید دلایلی برای اینکه طلاق نمیتونه اتفاق بیفته هم بدن.

اما وقتی رابطه شون اب میشه، شاید اطرافیان(و حتی خودشون) شروع به دلیل پردازی کنن که "از اولش من میگفتم این دوتا به هم نمیان" یا "مشخص بود پسره، آدم نیست" یا خیلی حرفای دیگه.

اینجاست که یا رابطه رو با زور میخوای نگه داری که باعث رنج دو طرفه و یا با فکر خوب میتونی پایدارش کنی.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : ثبات یا پایداری رابطه - رابطه ,باشه ,ثبات , اب ,سیاه ,دلیل ,دلایلی برای
ثبات یا پایداری رابطه رابطه ,باشه ,ثبات , اب ,سیاه ,دلیل ,دلایلی برای
انتخاب پیش فرض
در ادامه پست حفظ اصول، به نظرم این پست میتونه در دنباله اش نوشته بشه. فک میکنم ارتباط کوچیکی با هم دارند. شاید هم مرتبط نباشن.
***
علامه جعفری تو کتاب "بررسی مصاحبه راسل-وایت"، در اثبات اختیار انسان یه چیزی رو میگه که نمیدونم به درد اثبات میخوره یا نه، اما به نظرم خود حرف، حرف درستیه:
میپرسه «اگه اون وقتی که سقراط تصمیم گرفت که شوکرانو سر بکشه، فرض کنیم که به هر دلیلی، قاضی، رأی دادگاه رو برمیگردوند و میومدن به سقراط میگفتن که"زندانی سقراط! بیا بیرون، "، به نظرتون سقراط چه حالی پیدا میکرد؟ خوشحال میشد یا ناراحت؟
خودش جواب میده که: سقراط ناراحت میشد، چرا که راه مرگ رو انتخاب کرده بود، و اگه این تصمیم به نتیجه پیش فرض منجر نمیشد، باعث ناراحتیش میشد»(البته شاید سقراط بعد چند ثانیه دوباره خوشحال بشه، چون دوباره راه زندگی رو انتخاب میکنه)
و این انتخاب و گزینه پیش فرض، ارتباط زیادی با ح انتظار کشیدن داره که اگه انتظار چیزی رو بکشی و اتفاق نیفته، به احتمال زیادی ناراحت میشی.
فکر نمیکنم اینکه به دلیل انتظار اشتباه کشیدن، ناراحت بشی، نیاز به مثال های زیادی داشته باشه. 
مثال خیلی ساده اش، این زن و شوهرهاییه که گفتن مثلا ساعت 4 بریم بیرون و زن، ساعت 4.5 از جلو آینه بلند میشه. احتمالا شوهر تو این نیم ساعت، اعصابش خورد میشه و به خاطر همین هم یه سری حرفای دعواگونه بین هم رد و بدل میکنن دیگه.
و مثال یه خورده پیچیده اما رایجتر، دخترها یا پسرهایین که به انتظار ازدواج با هم هستن و به هر دلیل ممکن، با هم ازدواج نمیکنن. چه اتفاقی میفته؟ به احتمال زیاد یک یا دو طرف قضیه، احساس افسردگی یا خیانت یا هر احساس دیگه ای بهشون دست میده.(دیدم که میگما. طرف یه مدت داغون بود. البته الان بهتره)
نکته جالب توجه اینجاست که یکی از راه حل هایی که آدما به کار میبرن، یه راه حل ظاهریه که فقط واسه گول زدن خودشه: طرف، دوستش، نیم ساعت دیرتر میاد، تو این حین میگه "خوب عیبی نداره دیر میاد، عوضش میتونم از طبیعت استفاده کنم یا مثلا یه خورده به خودم فکر کنم!"
شاید فقط وقتایی که احساس میکنه وقتش داره به هدر میره به یاد طبیعت یا خودش میفته. نمیدونه که کل وقتش داره به هدر میره.
به نظرم تنها در ح ی کل وقتش هدر نمیره که اون نیم ساعته رو به چیزی فک کنه که همیشه فک میکنه. به عبارت دیگه، شاید بهتر این باشه که تو مدل ذهنیش چیزی به عنوان استراحت یا غیراستراحت یا درونی و بیرونی یا وقت خالی و غیرخالی یا...  و در ح کلی مرزبندی وجود نداشته باشه.
اما یه نتیجه منفی دیگه ای که "انتخاب پیش فرض" واسه آدما به وجود میاره، اینه که از همون موقعی که اون انتخاب رو انجام دادن، نسبت بهش بایاس پیدا میکنن و حتی اگه اطلاعات منفی ای نسبت به اون انتخاب بهش برسه، اونا رو نمیبینه و فقط موارد مثبت رو میبینه.
دقیقا همون قضیه"به یه چیزی فکر کنی همون میشه" اینجاس که اتفاق میفته.
آدمیزاد یه تصمیمی میگیره و وقتی به مرحله انتخاب میرسه، دقیقا همون تصمیم رو انتخاب میکنه. انگار که هیچ گزینه دیگه ای واسش مطرح نیست.
این چیزیه که من خودم بارها تجربه اش که چیزی که از اول گفتم رو، اجراییش ، مثل انتخاب گرایش کارشناسی.
البته نتیجه خوبی داشتن اما شاید بعضی وقتها هم نتیجه بدی بدن. کی میدونه که نتیجه اش چطور خواهد بود؟ عوضش آدم خودش میدونه که با آگاهی در اون زمان انتخابش کرده.
 
***
شاید بهترین چیز اینه که یه خورده بدون انتظار کشیدن زندگی کنیم، این اون چیزیه که من از "زندگی در لحظه" میفهمم. ضمنا حین مرگ هم با لذت بیشتری، دنیا رو ترک میکنیم.
ضمنا تا چیزی موقعیتش پیش نیومده، نسبت بهش تصمیم نگیریم. میشه فکر کرد اما نباید تصمیم گرفت.
***
دومین چیزی که به نظرم باعث ناراحتی آدمیزاد میشه رو هم گفتم:"انتظار اشتباه کشیدن" یا "انتخاب پیش فرض".
حالا به نظرتون "انتخاب پیش فرض" ارتباطی با "حفظ اصول" داره یا نه؟ به نظر من که ارتباط جالبی با هم دارن.
عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : انتخاب پیش فرض - چیزی ,شاید ,سقراط ,نتیجه ,میشه ,تصمیم ,وقتش داره ,دقیقا همون ,انتظار اشتباه ,انتظار کشیدن ,انتخاب میکنه
انتخاب پیش فرض چیزی ,شاید ,سقراط ,نتیجه ,میشه ,تصمیم ,وقتش داره ,دقیقا همون ,انتظار اشتباه ,انتظار کشیدن ,انتخاب میکنه
حفظ اصول

پیشنوشت: شاید اگر قبل این مطلب، مطلب "امان از آه" رو خونده باشید، بد نباشه.

***

یکی از کتاب های به نظرم کاربردی برای درمان افسردگی و شروع به اجرای کارهای مورد نیاز، میتونه کتاب "خوش بینی آموخته شده" باشه.

بنا به گفته های این لینک، نویسنده کتاب، جناب آقای مارتین سلیگمن، سالها رئیس انجمن روانشناسان بوده و تحقیقاتش از تاثیرگذارترین تحقیقات روانشناسی دهه های اخیر است.

کتاب به صورت خیلی حرفه ای، علمی نوشته شده.

ضمنا روش درمانش سخت نیست و فقط نیازمند فکر ه. به قول بچه ها، کتاب "خودیاری" هستش.

یه نکته مهمتر اینکه این کتاب فقط برای افسرده ها نیست و افراد سالم از نظر روحی هم به همان اندازه افسرده ها، به این کتاب نیاز دارند.

ترجمه این کتاب رو فروزنده داو ناه و میترا محمدی انجام داده اند و ترجمه قابل فهم و روونیه و مال انتشارات رشده.

فقط یه نکته اینکه اگه کتاب رو خواستید بخونید، به هر دلیل ممکن کتاب رو نصفه و نیمه نزارید و تمومش کنید. من خودم گاهی وقتها میخواستم دیگه نخونم اما وقتی تموم شد، فهمیدم که خیلی کتاب مفیدیه.

***

یکی از بهترین پاراگراف های کتاب(از نظر من) که برای من خیلی معنا داره، این پاراگراف پایینیه. یک روایتی از الیس که یکی از روانپزشکان است را اینطوری مینویسد:(من نمیتونم بگم این پاراگراف، درسته یا درست نیست. اما در این حد میفهمم که خیلی خیلی مهمه)

«وی با تلاش بسیار بیماران خود را متقاعد میکرد تا از اعتقادات نامعقولی که موجب تداوم افسردگی میشوند، دست بردارند. او فریاد میزد:"منظورت چیست که نمیتوانی بدون عشق زندگی کنی؟ اینها همه مز فات است. سر و کله عشق به ندرت در زندگی پیدا میشود و شما، با ضایع زندگیتان به خاطر نداشتن عشق، که خیلی عادی تر از این حرف هاست، خودتان را افسرده میکنید. زندگی شما را «بایدها» و «نبایدها» تعیین میکنند. اینقدر به خودتان «امر و نهی» نکنید!"»

***

و این حرف، دقیقا همون حرفیه که تو "عقاید یک دلقک"، نویسنده بهش میتازه:

«من ماری را دوست میدارم و کلمات پیش آهنگ مابانه اش:"من باید به راهی بروم که میبایست بروم"، شاید باید مانند بدرود یک ی صدر یت تلقی شود که خودش را در کام حیوانات درنده می انداخت».

نویسنده به همون «بایدها و نبایدها»، اصطلاح «حفظ اصول» اطلاق میکنه و اونجای رمان که راجع به تصورات غلطی که انسان ها راجع به کلمه استراحت پیدا ، حرف میزنه، میگه:

«یک بچه معنی استراحت را نمیداند، از موقعی که «اصول» و  «حفظ اصول» را قبول میکند، معنی آن را میفهمد.»

***

"شب واسه استراحته" این یکی از اصولیه که این روزها دوباره دارم زیر پا میزارم و خیلی هم حال میده.

وقتی میگی"شب رو باید خو د" آدمیزاد احساس میکنه که شب جزو وقت های سوخته است و هیچ کاری نمیشه کرد. 

نه اینکه بگم شب رو نباید استراحت کرد یا شب رو باید استراحت کرد. به نظرم کار درست تری که م اینه که هر وقت خسته میشم، میخوابم.

و این به نظرم باعث میشه وقت سوخته رو کمتر کرد. این تصور تو خودم به وجود میاد که شب هم جزو ساعتهاییه که میشه زندگی کرد. و فکر میکنم اینطوری از هر ساعتی میشه استفاده کرد، چه روز و چه شب.

به نظرم این پاراگراف از همون رمان هم آموزنده است:

«با ماری در این باره صحبت کرده ام که آیا یک حیوان معنی استراحت و دست کشیدن از کار را میداند یا نه، ی که نشخوار میکند، ی که در کنار چپر به رویا فرو رفته است.»

***

به نظرم اگه "حفظ اصول" رو قبول ندارید، این حفظ ن اصول هم باید تو حوزه مذهب و هم تو حوزه علم باشه. علم رو هم زیادی جدی نگیریم. شر وور هم زیاد میگن.

من خودم سعی میکنم اصولی که چه از مذهب و چه علم رو درک که درستن، حفظ کنم. البته این به معنای شک ن تو اونا نیست.(اگه قسمت شد، بعدا مینویسم.)

***

فعلا یکی از چیزایی که بعضی اوقات باعث آه کشیدن و ناراحتی انسان میشه رو گفتم: «حفظ اصول» یا "بایدها و نبایدها"یی که واسه خودمون تعیین میکنیم. 

***

پینوشت: بازم حرفهایی در این مورد میشه زد. اگه تونستم، مینویسم.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : حفظ اصول - کتاب ,خیلی ,نظرم ,میشه ,زندگی ,اصول ,معنی استراحت ,«حفظ اصول»
حفظ اصول کتاب ,خیلی ,نظرم ,میشه ,زندگی ,اصول ,معنی استراحت ,«حفظ اصول»
تو و جامعه ایرانی

پیش نوشت1: توضیح اینکه در زبان بدن گفته میشه که هر فردی که احساس ش ت یا ناامیدی یا ... ه، خودشو کوچک تر و جمع و جورتر میکنه. و هر فردی که احساس موفقیت یا بزرگی یا ... ه، خودشو بازتر و " سپر"تر میکنه.

ضمنا نه تنها احساس بر ح بدن تاثیر میزاره بلکه ح بدن هم میتونه رو احساس تاثیر بزاره. به این معنا که اگه بدن خودتو همیشه در ح کوچک بزاری، کمکم واقعا احساس ش ت بهت دست میده.

طرز ح بدن حتی در 2 دقیقه هم میتونه رو احساس تاثیر بذاره.

برای توضیحات بیشتر میتونید به سخنرانی amy cuddy تو ted یه نگاهی بندازید.

پیشنوشت2: این مطلب، مطلبی طنزگونه هست و هرگونه نتیجه‌گیری از آن(در هر موردی که به فکرتون برسه) نه تنها درست نمیباشد، بلکه اشتباه هم میباشد و ممکن است به موجب "قانون 27 بند ق" متحمل مضرات دنیوی و عقوبات ا وی گردد.

***

دانشمندان زبان بدن میگن یکی از دلایل عقب افتادن جامعه ایرانی، تو هاشونه

وقتی میری، یه جوری خودتو به هم میپیچی که انگار اژدهای هفت سر بالاسرت و ه

اما تو فرنگ، اینطوری نیست. یا میشینی و یا ایستاده هدف گیری میکنی. هر دو تاش در نهایت احساس قدرته

البته دانشمندان دلایلی دیگر هم بر تأیید این گزاره آوردن. برای مثال در یک گروه 70 میلیونی، حدود 1درصد از این جامعه از کالای فرنگی استفاده میکنن که همگی آن‌ها جزو قشر مرفه جامعه محسوب میشن. بنابراین به نظر میرسه که یک دلیل مرفه بودن آنها، تفاوت در همان کالا است.

یکی از روندهای اقتصادی هم دقیقا با همین تو ها شروع می‌شود: فقیر، فقیر تر می‌شود و ثروتمند، ثروتمند تر میشود. چرا؟

چون بسیاری از بیماری‌های جسمی(مخصوصا زانو) هم از همین سنتی ها در میان ما راه باز کرده اند.

منتها چرا ثروتمند، ثروتمند تر میشود؟ چون که همون پزشکی که زانوی اون فرد بالایی رو مثلا جراحی میکنه و بابت هر چیزی هم خدات تومن میگیره، خودش با همون فرنگیاش بزرگ شده. میبینید تو رو خدا؟ تو حتی رو این که کی کدوم طرف میز پزشک بشینه هم موثره.

البته کالای فرنگی، برای افراد ضعیف‌تر نیز خوشی‌هایی داشته باشه. برای مثال، بخشی از تفریحات این گروه، حرف زدن در مورد تو فرنگی و خندیدن به اونه. ضمناً برای افزایش قدرت خلاقیت هم گزینه خوبیه که تا حالا جواب بوده، چرا که کاربردها و طرز استفاده هایی ابداع میشه که به عقل جن هم نمیرسه(نباید هم برسه). البته در افزایش قدرت خاطره گویی هم تأثیر به سزایی داشته. گویا بیشتر افراد جامعه نیز با همین موضوع خاطرات جانانه ای برای خود رقم زده اند.

اما یک پیشنهاد:

به دانشجویان عزیزی که تاکنون غازهایشان را چریده اند و موضوع پایان نامه خود را انتخاب نکرده اند، پیشنهاد میکنم در صورت تمایل، موضوع بکر و مفید «تو و جامعه ایرانی» را برای هرچه بیشتر بارورتر علم بومی و با هدف «هم خدا و هم ما»، به عنوان موضوع پایان نامه انتخاب کنند. چرا که من باورم این است، اگر پایان نامه ای هیچ کاری برای جامعه ما نمیکند، حداقل باید ما را بخنداند. انتظار زیادی است؟

البته این تحقیقات پاشنه آشیل های زیادی هم دارد.

یکی از مسائلی که دانشمندان زبان بدن را به خود مشغول کرده، این است که در زیان بدن، هر فردی که خود را کوچک‌تر میکند، کم­ادعاتر(یا به قول علمی، ایمپاستر) نیز میگردد. در حالی که ایرانیان با این تو ­هایشان، هر روز بیشتر از دیروز مدعی­تر نیز میگردند.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : تو و جامعه ایرانی - جامعه ,تو ,البته ,ح ,موضوع ,نامه ,پایان نامه ,افزایش قدرت ,موضوع پایان ,ثروتمند، ثروتمند ,دانشمندان زبان
تو و جامعه ایرانی جامعه ,تو ,البته ,ح ,موضوع ,نامه ,پایان نامه ,افزایش قدرت ,موضوع پایان ,ثروتمند، ثروتمند ,دانشمندان زبان
حفظ اصول

پیشنوشت: شاید اگر قبل این مطلب، مطلب "امان از آه" رو خونده باشید، بد نباشه.

***

یکی از کتاب های به نظرم کاربردی برای درمان افسردگی و شروع به اجرای کارهای مورد نیاز، میتونه کتاب "خوش بینی آموخته شده" باشه.

بنا به گفته های این لینک، نویسنده کتاب، جناب آقای مارتین سلیگمن، سالها رئیس انجمن روانشناسان بوده و تحقیقاتش از تاثیرگذارترین تحقیقات روانشناسی دهه های اخیر است.

کتاب به صورت خیلی حرفه ای، علمی نوشته شده.

ضمنا روش درمانش سخت نیست و فقط نیازمند فکر ه. به قول بچه ها، کتاب "خودیاری" هستش.

یه نکته مهمتر اینکه این کتاب فقط برای افسرده ها نیست و افراد سالم از نظر روحی هم به همان اندازه افسرده ها، به این کتاب نیاز دارند.

ترجمه این کتاب رو فروزنده داو ناه و میترا محمدی انجام داده اند و ترجمه قابل فهم و روونیه و مال انتشارات رشده.

فقط یه نکته اینکه اگه کتاب رو خواستید بخونید، به هر دلیل ممکن کتاب رو نصفه و نیمه نزارید و تمومش کنید. من خودم گاهی وقتها میخواستم دیگه نخونم اما وقتی تموم شد، فهمیدم که خیلی کتاب مفیدیه.

***

یکی از بهترین پاراگراف های کتاب(از نظر من) که برای من خیلی معنا داره، این پاراگراف پایینیه. یک روایتی از الیس که یکی از روانپزشکان است را اینطوری مینویسد:(من نمیتونم بگم این پاراگراف، درسته یا درست نیست. اما در این حد میفهمم که خیلی خیلی مهمه)

«وی با تلاش بسیار بیماران خود را متقاعد میکرد تا از اعتقادات نامعقولی که موجب تداوم افسردگی میشوند، دست بردارند. او فریاد میزد:"منظورت چیست که نمیتوانی بدون عشق زندگی کنی؟ اینها همه مز فات است. سر و کله عشق به ندرت در زندگی پیدا میشود و شما، با ضایع زندگیتان به خاطر نداشتن عشق، که خیلی عادی تر از این حرف هاست، خودتان را افسرده میکنید. زندگی شما را «بایدها» و «نبایدها» تعیین میکنند. اینقدر به خودتان «امر و نهی» نکنید!"»

***

و این حرف، دقیقا همون حرفیه که تو "عقاید یک دلقک"، نویسنده بهش میتازه:

«من ماری را دوست میدارم و کلمات پیش آهنگ مابانه اش:"من باید به راهی بروم که میبایست بروم"، شاید باید مانند بدرود یک ی صدر یت تلقی شود که خودش را در کام حیوانات درنده می انداخت».

نویسنده به همون «بایدها و نبایدها»، اصطلاح «حفظ اصول» اطلاق میکنه و اونجای رمان که راجع به تصورات غلطی که انسان ها راجع به کلمه استراحت پیدا ، حرف میزنه، میگه:

«یک بچه معنی استراحت را نمیداند، از موقعی که «اصول» و  «حفظ اصول» را قبول میکند، معنی آن را میفهمد.»

***

"شب واسه استراحته" این یکی از اصولیه که این روزها دوباره دارم زیر پا میزارم و خیلی هم حال میده.

وقتی میگی"شب رو باید خو د" آدمیزاد احساس میکنه که شب جزو وقت های سوخته است و هیچ کاری نمیشه کرد. 

نه اینکه بگم شب رو نباید استراحت کرد یا شب رو باید استراحت کرد. به نظرم کار درست تری که م اینه که هر وقت خسته میشم، میخوابم.

و این به نظرم باعث میشه وقت سوخته رو کمتر کرد. این تصور تو خودم به وجود میاد که شب هم جزو ساعتهاییه که میشه زندگی کرد. و فکر میکنم اینطوری از هر ساعتی میشه استفاده کرد، چه روز و چه شب.

به نظرم این پاراگراف از همون رمان هم آموزنده است:

«با ماری در این باره صحبت کرده ام که آیا یک حیوان معنی استراحت و دست کشیدن از کار را میداند یا نه، ی که نشخوار میکند، ی که در کنار چپر به رویا فرو رفته است.»

***

به نظرم اگه "حفظ اصول" رو قبول ندارید، این حفظ ن اصول هم باید تو حوزه مذهب و هم تو حوزه علم باشه. علم رو هم زیادی جدی نگیریم. شر وور هم زیاد میگن.

من خودم سعی میکنم اصولی که چه از مذهب و چه علم رو درک ، حفظ کنم. البته این به معنای شک ن تو اونا نیست.(اگه قسمت شد، بعدا مینویسم.)

***

فعلا یکی از چیزایی که بعضی اوقات باعث آه کشیدن و ناراحتی انسان میشه رو گفتم: «حفظ اصول» یا "بایدها و نبایدها"یی که واسه خودمون تعیین میکنیم. 

***

پینوشت: بازم حرفهایی در این مورد میشه زد. اگه تونستم، مینویسم.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : حفظ اصول - کتاب ,خیلی ,نظرم ,میشه ,زندگی ,اصول ,معنی استراحت ,«حفظ اصول»
حفظ اصول کتاب ,خیلی ,نظرم ,میشه ,زندگی ,اصول ,معنی استراحت ,«حفظ اصول»
امان از آه

آه کشیدن هایتان را تمام کنید و شمشیرهایتان را برکشید. آنگاه بر گورهایشان آه کشید و افسوس خورید، آنچه را که با خود و شما د. از آن پس مراقب خود باشید تا دلش ته ای دیگر، آه نکشد.

نامه ای از متی به خودم(6:12)

***

قبلا یه جمله ای از ابوذر خونده بودم با این مضمون"از فقیری تعجب میکنم که چرا شمشیر برنمیدارد تا دیگران را بکشد".

جمله ی جالبی به نظرم میومد و یه خورده از ناخودآگاهم اسیر این جمله مونده بود.

تازگیها وقتی بیت "با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک/ ای آه دلش ته، کو تاثیرت؟" رو میخوندم، یاد اون جمله افتادم.

***

اولا اینکه آه کشیدن، هر دلیلی میتونه داشته باشه. یکی از لحاظ اقتصادی احساس مظلوم بودن میکنه، یکی دیگه تو رابطه فکر میکنه بهش خیانت شده یا ... و حتی ممکنه یکی احساس کنه خودش به خودش ظلم کرده.

مهم اینه که دست از تاسف خوردن بکشیم و کار رو شروع کنیم. 

هر بار هم لازم نیست تا شمشیر برداریم بقیه رو سوراخ سوراخ کنیم.

شاید حرف درستیه که "دشمن ترین دشمن تو، نفسی است که در میان توست." (دقت کنیم این حرف به این معنا نیست که دشمن های دیگه ای وجود ندارن.)

هیچ قرار نیست عامل آه کشیدن تو، بقیه باشن. شاید اغلب موارد مشکل از خودت باشه، شاید هم نباشه.

مهم ترین چیز اینه که دلیل رو پیدا کنیم و با اون سر ناسازگاری داشته باشیم. 

ضمنا مدل مقابله هم خیلی مهمه. به نظرم اینکه همینطوری سرسری دلیل یه مشکلی رو حذف کنیم، اون مسئله از بین نمیره. 

مثال خیلی ابت ش یه ی تلگرام رو حذف میکنه تا دیگه واردش نشه. اما دوباره بعد چند مدت میبینه یا باز تو تلگرامه یا خودشو با یه چیز دیگه مشغول کرده و مثال هایی از این دست که فقط صورت مسئله پاک شده.

***

در این رابطه، sixth sense رو پیشنهاد میکنم. شاید آدم اولش فک کنه که موضوع معماییه اما به نظرم نکته ای که داره، اهمیت همین موضوعه که بتونیم با مشکل مواجه بشیم.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : امان از آه - شاید ,جمله ,کنیم ,دشمن ,نظرم
امان از آه شاید ,جمله ,کنیم ,دشمن ,نظرم
تو و جامعه ایرانی

پیش نوشت1: توضیح اینکه در زبان بدن گفته میشه که هر فردی که احساس ش ت یا ناامیدی یا ... ه، خودشو کوچک تر و جمع و جورتر میکنه. و هر فردی که احساس موفقیت یا بزرگی یا ... ه، خودشو بازتر و " سپر"تر میکنه.

ضمنا نه تنها احساس بر ح بدن تاثیر میزاره بلکه ح بدن هم میتونه رو احساس تاثیر بزاره. به این معنا که اگه بدن خودتو همیشه در ح کوچک بزاری، کمکم واقعا احساس ش ت بهت دست میده.

طرز ح بدن حتی در 2 دقیقه هم میتونه رو احساس تاثیر بذاره.

برای توضیحات بیشتر میتونید به سخنرانی amy cuddy تو ted یه نگاهی بندازید.

پیشنوشت2: این مطلب، مطلبی طنزگونه هست و هرگونه نتیجه‌گیری از آن(در هر موردی که به فکرتون برسه) نه تنها درست نمیباشد، بلکه اشتباه هم میباشد و ممکن است به موجب "قانون 27 بند ق" متحمل مضرات دنیوی و عقوبات ا وی گردد.

***

دانشمندان زبان بدن میگن یکی از دلایل عقب افتادن جامعه ایرانی، تو هاشونه

وقتی میری، یه جوری خودتو به هم میپیچی که انگار اژدهای هفت سر بالاسرت و ه

اما تو فرنگ، اینطوری نیست. یا میشینی و یا ایستاده هدف گیری میکنی. هر دو تاش در نهایت احساس قدرته

البته دانشمندان دلایلی دیگر هم بر تأیید این گزاره آوردن. برای مثال در یک گروه 70 میلیونی، حدود 1درصد از این جامعه از کالای فرنگی استفاده میکنن که همگی آن‌ها جزو قشر مرفه جامعه محسوب میشن. بنابراین به نظر میرسه که یک دلیل مرفه بودن آنها، تفاوت در همان کالا است.

یکی از روندهای اقتصادی هم دقیقا با همین تو ها شروع می‌شود: فقیر، فقیر تر می‌شود و ثروتمند، ثروتمند تر میشود. چرا؟

چون بسیاری از بیماری‌های جسمی(مخصوصا زانو) هم از همین سنتی ها در میان ما راه باز کرده اند.

منتها چرا ثروتمند، ثروتمند تر میشود؟ چون که همون پزشکی که زانوی اون فرد بالایی رو مثلا جراحی میکنه و بابت هر چیزی هم خدات تومن میگیره، خودش از فرنگیاش استفاده میکنه.

البته کالای فرنگی، برای افراد ضعیف‌تر نیز خوشی‌هایی داشته باشه. برای مثال، بخشی از تفریحات این گروه، حرف زدن در مورد تو فرنگی و خندیدن به اونه. ضمناً برای افزایش قدرت خلاقیت هم گزینه خوبیه که تا حالا جواب بوده، چرا که کاربردها و طرز استفاده هایی ابداع میشه که به عقل جن هم نمیرسه(نباید هم برسه). البته در افزایش قدرت خاطره گویی هم تأثیر به سزایی داشته. گویا بیشتر افراد جامعه نیز با همین موضوع خاطرات جانانه ای برای خود رقم زده اند.

اما یک پیشنهاد:

به دانشجویان عزیزی که تاکنون غازهایشان را چریده اند و موضوع پایان نامه خود را انتخاب نکرده اند، پیشنهاد میکنم در صورت تمایل، موضوع بکر و مفید «تو و جامعه ایرانی» را برای هرچه بیشتر بارورتر علم بومی و با هدف «هم خدا و هم ما»، به عنوان موضوع پایان نامه انتخاب کنند. چرا که من باورم این است، اگر پایان نامه ای هیچ کاری برای جامعه ما نمیکند، حداقل باید ما را بخنداند. انتظار زیادی است؟

البته این تحقیقات پاشنه آشیل های زیادی هم دارد.

یکی از مسائلی که دانشمندان زبان بدن را به خود مشغول کرده، این است که در زیان بدن، هر فردی که خود را کوچک‌تر میکند، کم­ادعاتر(یا به قول علمی، ایمپاستر) نیز میگردد. در حالی که ایرانیان با این تو ­هایشان، هر روز بیشتر از دیروز مدعی­تر نیز میگردند.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : تو و جامعه ایرانی - جامعه ,موضوع ,البته ,ح ,میکنه ,تو ,پایان نامه ,افزایش قدرت ,موضوع پایان ,ثروتمند، ثروتمند ,دانشمندان زبان
تو و جامعه ایرانی جامعه ,موضوع ,البته ,ح ,میکنه ,تو ,پایان نامه ,افزایش قدرت ,موضوع پایان ,ثروتمند، ثروتمند ,دانشمندان زبان
تواضع

فکر میکنم یکی از ویژگی‌های انسان کامل، تواضعه و متأسفانه فکر هم میکنم ما ایرانیا یه خورده  توش ضعیفیم (شرمنده فقط «ما ایرانیا» میگم. به دو دلیل اینطوریه: اولاً اینکه با هیچ کشور دیگه ای آشنا نیستم. و دوم اینکه به نظرم میرسه که ما ایرانیا سرانه مطالعه مون پایینه و همین میتونه هم معلول و هم علت کمبود تواضع باشه).

یه نوع تواضع کم، در رفتار با آدمای بزرگ و سرشناسه.

تو مجلس ختم یک فردی نشسته بودیم و سید یحیی یثربی هم حضور داشتن. یکی از همشهریا برگشت به ایشون گفت: «آقای ، الان وضعیت فلسفه ایران چجوریاس؟»

به نظرم میتونم بگم که این شخص تواضع نداره. به خاطر اینکه خودشو در اون رده ای میدونه که بیاد و از ایشون سؤال ه.

یه مثال دیگش خود منم. مثلاً وقتایی که از آقای شعبانعلی سؤالی میپرسم، احساس کمبود تواضع بهم دست میده.

یه مثال دیگش بعضی آدمان که وقتی آدمای با سوادتر یا حداقل مشهورتر از خودشون رو میبینن، یه جوری خودشونو میگیرن تا مبادا اون فرد معروف بتونه اظهار برتری ه.

نمونه خنده دارش اینه :دیدین بعضیا رو که با آدمای محبوب ع میگیرن و اون طرفی که ماس ع رو کرده، یه جوری خودشو میگیره که انگار آدم معروفه از اون خواسته بیاد باهاش ع بگیره؟

به نظرم آدم باید جوری باشه که مثلاً وقتی سمیعی رو می‌بینی بیشتر از اینکه کنارش اظهار وجود ی، غرق در بهت بشی و از کنار اون بودن لذت ببری.

یه نوع دیگش، کمبود تواضع در داشتن دانشه.

احتمالاً بعضی آدما رو دیدین که هر سؤالی ازشون بپرسی، یه جو دارن.

بعضیا هم هستن که فقط منتظرن که حرفتو بزنی و باهات مخالفت کنن. از اینجور افراد هم زیاد دیدم. در هر صورتی باهات مخالفت میکنن.

**

یکی از دلایل کمبود تواضع هم به نظرم میتونه عزت نفس زیاد باشه. عزت نفس زیاده که باعث میشه خودتو مهم ببینی و به خاطر همین وقت بقیه آدما رو بگیری، یا حتی بدتر جونشون رو هم به خطر بندازی.(میگن دیکتاتورهایی مثل هیتلر، عزت نفس زیادی داشتن).

اگه فرصتی شد راجع به راه حل عزت نفس زیاد هم چیزی مینویسم.

**

پی نوشت1: من اون شخصی که از یثربی اون سوالو پرسید رو میفهمم. شاید بعضی وقتها آدم چون افتخار دیگه ای تو زندگیش نداره، میخواد از بودن در کنار آدمهای مهم افتخاری واسه خودش به دست بیاره. چیزی که به نظرم من هم بهش دچارم.

پیش نوشت2: به نظرم اگه واقعاً میخواستم متواضع باشم حتی نباید این یه خورده بیت و بایت رو هم مصرف می و وقت شما رو میگرفتم اما واقعیتش آینه که احساس خفه بودن و حرف نزدن آدمو میکشه.

ممنون از اینکه لطف میکنید و میخونید.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : تواضع - تواضع ,نظرم ,اینکه ,کمبود ,زیاد ,بعضی ,کمبود تواضع ,باهات مخالفت ,مثال دیگش
تواضع تواضع ,نظرم ,اینکه ,کمبود ,زیاد ,بعضی ,کمبود تواضع ,باهات مخالفت ,مثال دیگش
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است وبلاگ یاس فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © weblogyas 2016-2017