دل نوشته هام

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ دل نوشته هام خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان دل نوشته هام برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و وبلاگ یاس هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

یک روز طبیعت گردی

این روزا متاسفانه زیاد نمیتونم لای کتاب باز کنم اما هر چقد بخواید سعی میکنم کتاب اصلی یعنی طبیعت رو بخونم. 

بعضیا هم بین صفحه های کتاباشون گلبرگ میزارن. شما میدونید چرا؟

(دهن هر چی حسن تعلیل و این جور چیزا رو سرویس :) )

***

به عادت این روزها، پا شدیم رفتیم دیدار فک و فامیلهامون تو روستا.

یعنی به حدی خوشحال و آروم شده بودم که اگه به پم پم میدادن، اینقد خوشحال نمیشد :)

شواهدش هم موجوده. اون پایین ماییناس.

پینوشت: فک میکنم اصطلاح "به پم پم دادن" رو شما ندارید.(یا دارید؟)

اگه ندارید، توضیحاتی چند بدم و از محضرم شرفیاب شید :)

پم پم که میشناسید؟ همون کیکای نرم قدیمی.

گویا در سالهای دور در این مناطق نزدیک، هر وقت به ی پم پم میدادن، خیلی خوشحال میشده. به همین دلیل این اصطلاح کم کم جا افتاد و جاشم همینطوری موند. جاش میمونه :)

***

اینم شواهدمون. 

فقط قیافه ام رو زیاد ورانداز نکنید. تحقیقات معتبری داریم که نگاه به این قیافه در عرض 10 الی 20 ثانیه ممکنه شما رو از خواب و خوراک بندازه. مخصوصا که بچه ها نباید ببینش. البته کاربردهایی مثل چسبوندن بر روی قندون و ... برای کم تر مصرفش داره.


به دور از همه این حرفا، میخواستم بگم اگه تا قبل از 30 سالگی اینا به دلیل تصادف و ... نمردم، احتمالا همون حول و حوش(یا حول و هوش؟)30 سالگی به دلیل استرس زیاد خواهم مرد.

از بس که بابت کوچک ترین چیزها واسه خودم سخت میگیرم.

این روزها هم مثل یک چهارم(یا شاید یک پنجم. میبینید، واسه اینم دارم سختگیری میکنم:)) بقیه سال، شبها از استرس زیاد نمیتونم بخوابم.

وقتی یه چیزایی مثل بی خیالی و اینجور چیزا مینویسم، فقط با خودمم.

البته تو خیلی از چیزا هم خیلی بیشتر از بقیه بیخیالم اما منظورمو کامل نمیتونم بگم بنابراین این حرفام زیاد مهم نیست، اما...

تا چند روز دیگر خبرهای خوبی در راه است.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : یک روز طبیعت گردی - زیاد ,خیلی ,دلیل ,خوشحال ,چیزا ,نمیتونم ,استرس زیاد ,زیاد نمیتونم
یک روز طبیعت گردی زیاد ,خیلی ,دلیل ,خوشحال ,چیزا ,نمیتونم ,استرس زیاد ,زیاد نمیتونم
گزارش پریروز امروز پس فردا

امسال هم مثل پارسال کنکور دادم، منظورم از مثل پارسال اینه که باز هم قسمت تخصصی شو با تکنیک شانسی پر جواب دادم. 

این شانسی پر گزینه ها یه حسی بهم میده که هیچ جای دیگه ای تجربش ن . خیلی حس ناامیدکننده و در عین حال طنزآمیزیه. یه جورایی خندم میگیره.

اما تفاوتش این بود پارسال برق دادم، امسال مدیریت. (البته امسال هم واسه دلخوشی خودم کنکور دادم، یعنی اگه مثل پارسال رتبم نسبتا خوب بشه، شاید باز هم واسه انتخاب رشته اقدام نکنم.)

تفاوتی که به وضوح دیدم، این بود که فک میکنم اکثر افرادی که تو مدیریت دیدم، بالای 27 ، 28 سال سن داشتن و سن بالاتر هم زیاد بود. در حالی که تو کنکور برق اکثر بچه ها تو همون رنج سنی خودم بودن و افرادی هم وجود داشتن که ترم 6 بودن و کنکور اصلیشون سال بعد بود.

یه جورایی جالب نیست؟ حداقل میتونم اینطوری فک کنم ایی که مدیریت میدادن، دید بهتری از جامعه داشتن و برقیا بیشتر واسه مدرک یا شاید چیزای دیگه کنکور میدادن. نمیگم حتما اما به نظرم اینکه متوسط سنی یه رشته از اون یکی بیشتر باشه، واسم معیار جالبیه.

***

کلا احساس احمق بودن، حس مطلوبی نداره؛ مخصوصا اگه این احساس از یه بازی اومده باشه.

با مادرم یه استخون جناق ش تیم(یا تُرکیش میشه: چقّیشمک) و سر 10 تومن با هم شرط بستیم. بعد دو روز، پولی تو هال خونه رو زمین گذاشته بودم، اومد گفت:بیا این پولتو بگیر بذار جیبت، و وقتی پولو گرفتم، گفت:یادیمدا(یعنی: یادم بود) و یه لحظه اصلا حس غافل بودن شدیدی و تا 5 دقیقه با مادرم فقط خندیدیم.

با خانوم جماعت بازی نکنید. خیلی زرنگن :) اگه هم بازی کردین، با مادرتون بازی کنید، به غایت لذت بخشه :)

نکته دوم اینکه بدونید سر بازی جناق، چی بدین به طرف. بعضی وقتا پول گرفتن، تو رو توی بازی زندگی خیلی ظریف بازنده میکنه.

***

داشتم دورهمی نگاه می . دیدم زیاد خنده دار نیست.

گفتم بزنم یه شبکه دیگه. زدم شبکه سلامت، یهو مادرم خندید. ه میگفته: "به جای شکلات، تو جیب بچه هاتون، کرفس بزارید"

آخه کرفس نپخته چه مزه ای داره عزیز؟ بچه اول باید خوشش بیاد بعد بخوره دیگه. همون سر کوچه نرسیده، همه شو میریزه تو .

بعد زدیم شبکه سه، دیدم طرف معاون اولشو هم آورده واسه انتخابات ریاست جمهوری :)

میدونید درست شبکه ای به نام شبکه نسیم، اشتباه بوده. بقیه شون خیلی خنده دارترن.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : گزارش پریروز امروز پس فردا - بازی ,کنکور ,شبکه ,واسه ,خیلی ,پارسال ,کنکور دادم،
گزارش پریروز امروز پس فردا بازی ,کنکور ,شبکه ,واسه ,خیلی ,پارسال ,کنکور دادم،
ما برادر بودیم اما...

بعضی چیزا هست دغدغه منه(و احتمالا خیلی از هم منطقه ای های من) اما احتمالا دغدغه سایر مردم ایران نیست؛ مثل مسئله شیعه و سنی یا خیلی جزئی تر که مسئله بین قومیت ها میشه.

این پست هم جزو اون پستاست. 

اینایی هم که اینجا نوشتم فقط یه داده خامه. من ی نیستم که بتونم این داده ها رو که اصلا معلوم نیست معتبرن یا نه، پردازش کنم اما تو بهتر نگاه به این دغدغه من شاید موثر باشن.

***

یکی اینکه تا اونجایی که شنیدم، روابط بین کرد و ترک یا کلی تر بین شیعه و سنی در منطقه ما تا قبل انقلاب خیلی خوب بوده. به گونه ای که شاید بین هم هیچگونه تفاوتی نمیدیده اند. اما بعد انقلاب، روابط خیلی تیره و تار شده؛ تیره و تار به معنای دقیق کلمه. ی منطقه ما بیشتر از اونکه در جبهه های جنوب شهید شده باشن تو همین جریان ها شهید شدن.

شاید رفتارای آدمای معمولی با هم، هم تغییر کرده بوده. شاید دو تا آدم همون آدمای قبل انقلاب باشن اما نحوه نگاهشون به هم تغییر پیدا کرده بوده. 

منظورم اینه که حکومت تو این روابط خیلی موثر بوده و برام یه خورده ای عجیبه که خود همین افراد از اخوت ی و اینجور چیزا حرف میزنن.

(یه سوال همیشه هست که حکومت رفتار مردم رو میسازه یا مردم رفتار حکومت رو؟ شاید اینجا هم حکومت تقصیری نداشته. نمیدونم)

***

فعلا کوتاه بگم که اسم شهر ما "تیکانتپه" بوده اما احتمالا در زمان رضاشاه به "تکاب" اسمشو تغییر دادن.

نکته ای که واسم جالبه اینه که اغلب کردها شهر ما رو به همون اسم ترکی یعنی تیکانتپه میشناسن در حالی که ترکها به اسم جدیدتر و فارسیش یعنی تکاب عادت .

یه نمونه دیگه اش تو این مورد مثلا شهر ارومیه است که کردها هم اون رو به اسم قدیمیتر یعنی "رضائیه" میشناسنش.

نمیدونم. شاید واسه شما جالب نبوده :)

***

پینوشت(نخونید، فقط یه درد و دله): زمانی تو سایت تابناک یه مقاله گذاشتن که "چرا اسمای زمان شاه رو بعد انقلاب عوض کردین؟" و فلان و بهمان.

من به شخصه مشکلی با عوض اسم شهر و منطقه و خیابون و ... ندارم(یعنی شعورشو ندارم) اما متعجبم از دوستانی که میگن اسمای زمان شاه باید بمونن اما وقتی پیششون مثلا تکاب رو میگی تیکانتپه، تو رو با الق مثل پان تورک و ... صدا میکنن. 

واقعا باید نظرمونو با توجه به شرایط تغییر بدیم؟

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : ما برادر بودیم اما... - شاید ,خیلی ,بوده ,تغییر ,منطقه ,یعنی ,اسمای زمان ,کرده بوده ,روابط خیلی
ما برادر بودیم اما... شاید ,خیلی ,بوده ,تغییر ,منطقه ,یعنی ,اسمای زمان ,کرده بوده ,روابط خیلی
یک روز طبیعت گردی

این روزا متاسفانه زیاد نمیتونم لای کتاب باز کنم اما هر چقد بخواید سعی میکنم کتاب اصلی یعنی طبیعت رو بخونم. 

بعضیا هم بین صفحه های کتاباشون گلبرگ میزارن. شما میدونید چرا؟

(دهن هر چی حسن تعلیل و این جور چیزا رو سرویس :) )

***

به عادت این روزها، پا شدیم رفتیم دیدار فک و فامیلهامون تو روستا.

یعنی به حدی خوشحال و آروم شده بودم که اگه به پم پم میدادن، اینقد خوشحال نمیشد :)

شواهدش هم موجوده. اون پایین ماییناس.

پینوشت: فک میکنم اصطلاح "به پم پم دادن" رو شما ندارید.(یا دارید؟)

اگه ندارید، توضیحاتی چند بدم و از محضرم شرفیاب شید :)

پم پم که میشناسید؟ همون کیکای نرم قدیمی.

گویا در سالهای دور در این مناطق نزدیک، هر وقت به ی پم پم میدادن، خیلی خوشحال میشده. به همین دلیل این اصطلاح کم کم جا افتاد و جاشم همینطوری موند. جاش میمونه :)

***

اینم شواهدمون. 

فقط قیافه ام رو زیاد ورانداز نکنید. تحقیقات معتبری داریم که نگاه به این قیافه در عرض 10 الی 20 ثانیه ممکنه شما رو از خواب و خوراک بندازه. مخصوصا که بچه ها نباید ببینش. البته کاربردهایی مثل چسبوندن بر روی قندون و ... برای کم تر مصرفش داره.


به دور از همه این حرفا، میخواستم بگم اگه تا قبل از 30 سالگی اینا به دلیل تصادف و ... نمردم، احتمالا همون حول و حوش(یه حول و هش؟) 30 سالگی به دلیل استرس زیاد خواهم مرد.

از بس که بابت کوچک ترین چیزها واسه خودم سخت میگیرم.

این روزها هم مثل یک چهارم(یا شاید یک پنجم. واسه اینم دارم سختگیری میکنم:)) بقیه سال، شبها از استرس زیاد نمیتونم بخوابم.

وقتی یه چیزایی مثل بی خیالی و اینجور چیزا مینویسم، فقط با خودمم.

البته تو خیلی از چیزا هم خیلی بیشتر از بقیه بیخیالم اما منظورمو کامل نمیتونم بگم بنابراین این حرفام زیاد مهم نیست، اما...

تا چند روز دیگر خبرهای خوبی در راه است.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : یک روز طبیعت گردی - زیاد ,خیلی ,دلیل ,خوشحال ,چیزا ,نمیتونم ,استرس زیاد ,زیاد نمیتونم
یک روز طبیعت گردی زیاد ,خیلی ,دلیل ,خوشحال ,چیزا ,نمیتونم ,استرس زیاد ,زیاد نمیتونم
ما برادر بودیم اما...

بعضی چیزا هست دغدغه منه(و احتمالا خیلی از هم منطقه ای های من) اما احتمالا دغدغه سایر مردم ایران نیست؛ مثل مسئله شیعه و سنی یا خیلی جزئی تر که مسئله بین قومیت ها میشه.

این پست هم جزو اون پستاست. 

اینایی هم که اینجا نوشتم فقط یه داده خامه. من ی نیستم که بتونم این داده ها رو که اصلا معلوم نیست معتبرن یا نه، پردازش کنم اما تو بهتر نگاه به این دغدغه من شاید موثر باشن.

***

یکی اینکه تا اونجایی که شنیدم، روابط بین کرد و ترک یا کلی تر بین شیعه و سنی در منطقه ما تا قبل انقلاب خیلی خوب بوده. به گونه ای که شاید بین هم هیچگونه تفاوتی نمیدیده اند. اما بعد انقلاب، روابط خیلی تیره و تار شده؛ تیره و تار به معنای دقیق کلمه. ی منطقه ما بیشتر از اونکه در جبهه های جنوب شهید شده باشن تو همین جریان ها شهید شدن.

شاید رفتارای آدمای معمولی با هم، هم تغییر کرده بوده. شاید دو تا آدم همون آدمای قبل انقلاب باشن اما نحوه نگاهشون به هم تغییر پیدا کرده بوده. 

منظورم اینه که حکومت تو این روابط خیلی موثر بوده و برام یه خورده ای عجیبه که خود همین افراد از اخوت ی و اینجور چیزا حرف میزنن.

***

فعلا کوتاه بگم که اسم شهر ما "تیکانتپه" بوده اما احتمالا در زمان رضاشاه به "تکاب" اسمشو تغییر دادن.

نکته ای که واسم جالبه اینه که اغلب کردها شهر ما رو به همون اسم ترکی یعنی تیکانتپه میشناسن در حالی که ترکها به اسم جدیدتر و فارسیش یعنی تکاب عادت .

یه نمونه دیگه اش تو این مورد مثلا شهر ارومیه است که کردها هم اون رو به اسم قدیمیتر یعنی "رضائیه" میشناسنش.

نمیدونم. شاید واسه شما جالب نبوده :)

***

پینوشت(نخونید، فقط یه درد و دله): زمانی تو سایت تابناک یه مقاله گذاشتن که "چرا اسمای زمان شاه رو بعد انقلاب عوض کردین؟" و فلان و بهمان.

من به شخصه مشکلی با عوض اسم شهر و منطقه و خیابون و ... ندارم(یعنی شعورشو ندارم) اما متعجبم از دوستانی که میگن اسمای زمان شاه باید بمونن اما وقتی پیششون مثلا تکاب رو میگی تیکانتپه، تو رو با الق مثل پان تورک و ... صدا میکنن. 

واقعا باید نظرمونو با توجه به شرایط تغییر بدیم؟

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : ما برادر بودیم اما... - خیلی ,شاید ,بوده ,تغییر ,منطقه ,یعنی ,اسمای زمان ,کرده بوده ,روابط خیلی
ما برادر بودیم اما... خیلی ,شاید ,بوده ,تغییر ,منطقه ,یعنی ,اسمای زمان ,کرده بوده ,روابط خیلی
اجماع بدون خنده

یکی دیگه از شگردهایی که طنزپردازا برای خندوندن استفاده میکنن، یه جمعیت زیادیه که دنبال یه چیزی میفتن یا با هم یه کار مشخصی میکنن.

فرقی هم نمیکنه، آدم باشن یا سگ یا یا هر چیز دیگه ای.

مهم هم نیست دنبال چی میفتن. فقط دنبال یه چیزی باشن.

این شگرد مخصوصاً تو کارهای تصویری خیلی جوابه.(که حتماً خیلی هم دیدین)

فک میکنم خندیدن ما به شتاب یا سرعت اون حیوون هم بستگی داره. مثلاً سریع بودن آدما تو دنبال یه چیزی و کند بودن و ژست تفکر گرفتن ا، به یه اندازه واسم خنده داره.

اما باز یه سؤالی واسم ایجاد میشه، چرا تو دنیای واقعی نمیتونیم به این دنبال ا بخندیم؟


خیلی از ماها هر روز به دنبال یه مد، یه کمپین یا چالش دیجیتالی، یه نامزد انتخاباتی یا هر چیز دیگه ای میفتیم. اما چرا نمیتونیم به اینجور حرکتای واقعاً خنده‌دار بخندیم؟


یه دلیل اینه که تو خیلی از موارد خود ما هم عضوی از همون سیل دنبال کننده هاییم و درسته انسان حیوان خندانه اما فقط بلده به ریش بغل دستیش بخنده. اگه به خودش بخنده ممکنه بقیه سوءاستفاده کنن.

یه چیزایی تو این حدود که نباید آب تو آسیاب دشمن ریخت :))


شاید یه دلیلش اینه که نمیشه این ها رو دید. اگه میشد از خود آدما بگیری که با چه شت دارن از خودشون ع سیاه سفید میگیرن تا تو این کمپین شرکت کنن، از خنده روده‌بر میشدیم.


یه چیزی هم که هست، اینه که بعضی وقتا وقتی یه دنبال کننده هایی یه سمتی میرن ما رو هم با خودشون میبرن. مثل نتیجه انتخابات که مهم نیست چقدر نتیجه خوب یا بدی داشته باشه، سیل تو رو هم میبره. حالا زندگی تو هم به اون آدما بستگی پیدا میکنه. گرچه واقعاً نمیدونم میزان تأثیر گذاری این انتخابا به زندگیمون چقدره.


شاید یه دلیلشم این باشه که بعضی وقتا فک کنیم این‌جور دنبال هم رفتنا و ا تأثیری هم داره و به خاطر همین جدی بگیریمش. یکی از تلخ ترین طنزهای خنده داری که خونده ام یا دیده ام، طنزیه که تو رمان «همه میمیرند» و صفحات آ ش وجود داره. وقتی که فوسکا برای چندمین بار شعارهای آزاد شانه ای از آدمهایی دیگر در زمانی دیگر میشنوه، یه جورایی آدم هم خنده‌اش میگیره از بی نتیجه بودن اما جدی گرفتن کارها و هم ناراحت میشه از اینکه خودش نمیتونه از درجه بالاتری دنیا رو نگاه کنه و بتونه بخنده.


گویا خدا هم وقتی آدمیزاد رو ظلوم و جهول معرفی میکرد، میخندید. شاید اگر جاهل نبودیم میتوانستیم کمی هم خوش باشیم و بخندیم.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : اجماع بدون خنده - چیزی ,خنده ,خیلی ,نتیجه ,شاید ,اینه ,بعضی وقتا ,دنبال کننده
اجماع بدون خنده چیزی ,خنده ,خیلی ,نتیجه ,شاید ,اینه ,بعضی وقتا ,دنبال کننده
انتزاعی که بی مثال خوشمزه تره

آدمای بزرگ میگن «انسان مجردات را نمیفهمد»، به خاطر همین برای یه چیزی که میخوان بگن چن تایی مثال میزنن تا ما بفهمیم چی میخوان بگن، طوری که حتی بی فکرترین آدما هم به دایره ذهنی نویسنده نزدیک بشن و به تر تان نرن.

اما چیزایی هست که مجردش خیلی قشنگتر از مثالاشه. انتزاعشو خیلی بهتر هضم میکنی. وقتی مثالاشو میبینی، ممکنه ح از خود مفهوم به هم بخوره. نباید به دنبال یه واقعیت عینی تو خارج واسش بگردی.

تو ذهنت باهاش خوش باشی و خوش بگذرونی

یه مثال این انتزاعات ذهنی من «عشق» ـه. چیزی که میتونی تو خواب و بیداری تو ذهن خودت، باهاش عشق کنی اما نباید فک کنی همچین چیزی تو دنیای خارج واقعیت داره.

تو دنیای خارج باید انتظاراتتو هر روز کم و کمتر کنی، باید مذاکره کنی، حساب و کتاب کنی.

و مثالی که شاید مثال بهتری باشه، «خدا» ست. و بهترین «عشق» هم عشقیه که میتونی با «خدا»ی خودت داشته باشی.

نامتناهی ها با هم بهتر میسازن.

چرا چیزی نامتناهی رو صرف محدودی مغرور و جاهل ؟

***

غلط کردی عاشق شدی لعنتی

غلط کردی این رو پس زدی

یه رؤیا ازت تو سرم داشتم

غلط کردی به رویاهام دست زدی

ترانه از: رستاک حلاج

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : انتزاعی که بی مثال خوشمزه تره - چیزی ,مثال ,کردی ,دنیای خارج
انتزاعی که بی مثال خوشمزه تره چیزی ,مثال ,کردی ,دنیای خارج
مرزبندی، عقلانی یا متوهمانه؟

1.زیاد فوتبال نگاه نمیکنم، اما امشب رئال-بایرن رو دیدم. 

یه چیزی تو این بازی احساس ، این بود که بعد گل به خودی راموس(بازیکن رئال) کلا تیم رئال روحیه شون خیلی افت کرد و شاید این کم شدن روحیه، بیشتر از اینکه از گل خوردن باشه از گل به خودی خوردن باشه.

و فکر میکنم یکی از بدی های جامعه ما اینه که هی هر روز داریم به خودمون گل به خودی میزنیم.

یه جناح به اون یکی میگه "وطن فروش". اونم به این یه چیزای دیگه میگه.

منظورم انتقاد ن نیستا. منظورم اینه که شاید گاهی بین درونی و بیرونی، بیرونی رو انتخاب کنیم. مثلا یه اصولگرای افراطی اگه مجبور باشه یکی از دو فرد اصلاح طلب ایرانی یا یه طرفدار ای رو بخواد بکشه، احتمالا ایرانیه رو خواهد کشت.

یا خیلی مثالای اینطوری. اختلاف بین شیعه و سنی، بین قومیت ها و ... . 

یکی از پیچیده ترین چیزا واسم شده این قضیه مرزبندیها. چه وقتایی باید به داخل مرز اهمیت بیشتری بدیم و کی به ی که داره حرف درست تری میزنه؟(این سوال کلی هستش و ربطی به مثال های بالا نداره)

2- نمیدونم چرا اما تو ذهن من فوتبال یه چیزیه دقیقا عین موسیقی.

هیچ کدومش محتوای خاصی رو بهت نمیده اما هر کدوم فرم خیلی جالبی دارن به نظرم.

به دور از این تصورات غلط بنده، یه مقاله خوندم راجع به فرم و محتوا: این لینک

اگه حال نداشتید بخونید، خلاصه اش شاید همچین چیزی باشه:

وقتی بیشتر از فرم هنر به محتوای هنر توجه میکنید، در واقع چیزی که واستون مهم میشه، مخاطبه. و برای جذب مخاطب ممکنه دست به هر کاری بزنید(مثل خوانندگی رو ناو نظامی). از این به بعده که مخاطب ممکنه هم هنر و هم خودشو به سطح پایین تری از حتی محتوا بکشونه.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : مرزبندی، عقلانی یا متوهمانه؟ - باشه ,شاید ,خیلی ,خودی ,چیزی ,رئال ,مخاطب ممکنه ,خوردن باشه
مرزبندی، عقلانی یا متوهمانه؟ باشه ,شاید ,خیلی ,خودی ,چیزی ,رئال ,مخاطب ممکنه ,خوردن باشه
تکرار بدون خنده

اونطوری که میگن، یکی از راه‌های ایجاد خنده تکرار یه اتفاق بده.

مثلاً فرض کنید دو نفر x و y رو نگاه میکنید. x به y سیلی میزنه و تو هر سیلی هم y به x فحش میده.

به نظرم اتفاقی که میفته اینه که تو اولین سیلی شما هم به x فحش میدید که «چرا میزنی ؟». تو دومین سیلی ناراحتی اما احتمالاً از سه یا چهارمین سیلی خندت میگیره. اون موقعس که یه گوشه میشینی نگاه میکنی و اگه باشه یه خورده تخمه و پاپ کرن و اینجور چیزا هم حیف و نه میل میکنی.

یا مثلاً یه خیابونی رو فرض کنید یه تک تیراندازی یه گوشه‌ی نامشخص نشسته و هر بی‌خبری از اونجا رد میشه، یه گولّه صرف مخ طرف میکنه. تو اولی و دومی که هیچ اما از آدم سوم به بعد احتمالاً دلت غش بره.

یه مثال ملموس که نمیدونم شما تجربه کردین یا نه. وقتی یه سرعت گیری رو واسه اولین بار تو یه خیابون میزارن، ماشینا اولاش نمیفهمن. با سرعت میان و میپرن. بعد اینکه چن تا ماشین اولی از سرعت گیر رد میشن، خنده های شما هم شروع میشه و یه ده پونزده دقیقه‌ای این سرعت گیر میتونه سرگرمتون کنه.

اینا زیاد مهم نیست.

نکته خنده‌دار قضیه اینجاس که چرا به زندگی نمیخندیم؟ به نظرتون چیزی تکراری تر از زندگی دیدین؟ حتی زندگی آدمای مختلف هم شبیه همه. احتمالاً افرادی از جنس من بیشمار تا قبل من زندگی و مردن. احتمالاً اگه بیش ر از اونا نباشم، با ش ر نیستم. حاصل اینکه فرق چندانی نداریم.

تو خود زندگی هر نفر هم فک نمیکنم آن‌چنان تنوعی باشه که نشه اسم تکراری روش گذاشت.

اما چی میشه که به این زندگی نمیخندیم؟

فک کنم یه دلیلش این باشه که ما آدما تو زندگی واقعی خیلی فراموشکاریم. تو زندگی واقعی وقتی y میاد سیلی سوم رو بخوره، ما یادمون رفته که قبل این هم دو بار سیلی خورده. همیشه یه رویداد رو تازه میبینیم و این باعث میشه که نتونیم مس ه بودنشو ببینیم.

و شاید دومین دلیلش این باشه که زندگی یه اتفاق غیرقابل پیش بینیه. ما نمیدونیم سرعت گیر کجای خیابونه.

یادمه یه جایی شنیدم که یکی از راه‌های شکنجه ، همین غیرقابل پیش‌بینی شکنجه است. بعضی وقتا هر 10 دقیقه میزننت و بعضی وقتا هر نیم ساعت و زود زود ترتیبشو عوض میکنن. بعضی وقتا با چراغ زرد شلاق میزنن و با چراغ قرمز آب داغ میپاشن و بعضی وقتا این‌ هم برع میشه.

اینا هم زیاد مهم نیست.

مهم اینه که نزاریم زندگی ی رو از پادربیاره. چه خودمون و چه بقیه رو.

بلد باشیم به همین ابهام زندگی هم بخندیم.

خدا مثل ما آدما نیست که اگه ببینه ی در برابر رنج و شکنجه و شلاق میخنده، لجش بگیره و محکم تر بزنه. ما آدماییم که بیشعوریم.

اگه بخندی شاید شلاقا اثر کمتری بزارن اما مطمئن باش اگه شلاقای زندگی رو جدی بگیری، اثر همون شلاق رو خیلی بیشترترشم میکنه.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : تکرار بدون خنده - زندگی ,سیلی ,سرعت ,وقتا ,بعضی ,میشه ,بعضی وقتا ,زندگی واقعی ,زندگی نمیخندیم؟
تکرار بدون خنده زندگی ,سیلی ,سرعت ,وقتا ,بعضی ,میشه ,بعضی وقتا ,زندگی واقعی ,زندگی نمیخندیم؟
یه شوخی مس ه

سر کوچه ما یه دبیرستان دخترانه است که از دیرباز پناهگاه عارفان و عاشقان بوده. همیشه پسرهایی با قیافه کریستین رونالدو، سر خیابون دبیرستان منتظر میموندن تا کوبو (یا همون کبری) قاضیان زنگ آ رو به صدا دربیاره و عاشق های بی سبیل، معشوقه های با سبیلشون رو ببینن.

غرض از این پست، اینه که به تازگی دقیقاً کنار دبیرستان یه مغازه ای زدن. یه سه چهارسال پیش، اصولاً کنار مدرسه‌ها مغازه های لوازم حریر میزدن. اما این مغازه تا اونجایی که مشخصه پوشک بچه و لباس بچه و اینجور چیزا میفروشه.

قبلاً به داشتن شعور بازار آزاد شک داشتم اما به نظر میرسه بازار حتی تو انتخاب مکان مغازه ها هم به شدت منطقی و آینده نگره.

پی نوشت: با اسم کوچیک رونالدو هم یه شوخی قدیمی هست. اما بالا ه اینجا خونواده نشسته. ضمن اینکه همه که ترکی بلد نیستن منظورمو بفهمن :)

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : یه شوخی مس ه - مغازه ,دبیرستان
یه شوخی مس ه مغازه ,دبیرستان
میل مبهم هوس
ژانر عاشقانه یکی از ژانرای مورد علاقه منه.
تو این ژانر قبلا از bitter moon فوق العاده خوشم اومد.
دیروز هم با دیدن  that obscure object of desire لوئیس بونوئل، هیجان زده شدم. به نظرم خیلی خیلی ارزششو داره نگاش کنین.
همچنین از سایت راتن تومیتوز 100% هم گرفته. پس علاوه بر من(مخاطب عام)، منتقد(مخاطب خاص) هم ازش خوشش اومده. 
***
وقتی از ی خوشت میاد و بعدش میفهمی که تو راتن تومیتوز هم امتیاز بالایی گرفته، خیلی خوشحال میشه آدم. چیزی که با all about eve هم واسم بود.
بعضی وقتا هم میشه از ی خوشم میاد و راتن تومیتوز خوشش نیومده. این موقع اس که سعی میکنم به خودم بگم گور بابای منتقدا. اما یه فکری از درون آدمو هی گیر میندازه که شاید واقعا چرت و پرتیه.
میخوام بگم که واقعا بعضی وقتا نظر منتقدا اصلا مهم نیست. از چیزی که لذت میبرم و یه چیزی یاد میگیرم واسه چی باید به خاطر حرف بقیه در موردش جبهه بگیرم؟
البته این نظر رو تو خیلی از حوزه های دیگه شاید نشه به این صراحت گفت.
بعضی چیزا رو باید طبق نظر متخصصای اون زمینه جلو برد. 
عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : میل مبهم هوس - ,خیلی ,بعضی ,چیزی ,راتن ,تومیتوز ,راتن تومیتوز ,بعضی وقتا
میل مبهم هوس ,خیلی ,بعضی ,چیزی ,راتن ,تومیتوز ,راتن تومیتوز ,بعضی وقتا
پله ها رو دو تا یکی نکنیم

پینوشت: این نوشته، صرفا راجع به خودمه. و هیچ مصرف دیگه ای نمیتونه داشته باشه. میتونید به خودتون زحمت ندید.

***

بعضی وقتا به خودم افتخار میکنم. 

میدونی تو خونه ای بزرگ شی که پدر یه کیهان خون دوآتیشه باشه و سدا و صیما و اخبارش منبع موثقی برای دنیای روزمره، احتمالا مدل ذهنیت یه خورده جهت دار بشه.

چیزی که تو خودم افتخار میکنم، اینه که سعی میکنم اونطوری فکر نکنم.

و بهتره باور کنید که کار سختیه.

***

یه دلیلش اینه که از بعضی چیزاشون خوشم میاد.

مثلا از اداهای روشنفکری(یا به قول برخی دوستان، روش اَن فکری) بدشون میاد.

آدمای خاکی تری هستن.

اما خوب همین چیزشون موجب یه رفتار دیگه میشه که ازش بدم میاد.

این که خاکی ترن باعث میشه به پول احترام نزارن(نمیگم به پولدار، میگم به پول. چون به هر دلیل روانشناسانه ای که میتونید راجع به من قضاوت کنید، از اشخاص پولدار حالم به هم میخوره) یا اگه دقیقتر بگم پول سازی رو کاری عبث بدونن و خوب ایدئولوژی شون رو مقدم تر از پول سازی بدونن.

این گزاره شاید گزاره درستی باشه(این که به ایدئولوژی بیشتر از هر چیز دیگه ای احترام بزاریم) اما وقتی غلط میشه که بخوای این گزاره رو تو زندگی بقیه هم به زور بگنجونی.

اگه بخوام یه مثال دم دستی بزنم، آیا بلند پخش صدای اذان یا صدای هیئت ها کار خوبیه؟ مطمئنا نه. شاید ی اصلا نخواد این جور صداها رو بشنوه.

و مطابق مثال بالا، شاید هم ی نخواد طبق روش مثلا عرفانی شماها جلو بره. چرا باید به خاطر بعضی چیزا، کلا رفاه مردم دیگه رو زیر سوال برد و انکار کرد؟ 

(منظورم از رفاه مردم، دقیقا پوله وگرنه من به دلیل همون تنگ نظری ای که همون اول گفتم، از قرتی بازی هایی مثل کنسرت و پیست و ... بدم میاد. البته اگه پیستش با تیوب باشه مشکلی نداره.)

فعلا پول دربیار بعدش اگه خواستی زهد پیشه کن.

***

میگن یه باغبانی داشت زردآلوهای یه درخت رو میچید. همه شو میچینه جز یه دونه که بالای درخت میمونه.

هر کاری میکنه نمیتونه اون یه دونه رو بندازه پایین.

بعد نیم ساعت تلاش میگه:"او دا دَدَم خیراتی" (یعنی اونم برای روح پدرم خیرات )

***

پی نوشت: از نوشتن این چرت و پرت ها عذر میخوام. 

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : پله ها رو دو تا یکی نکنیم - باشه ,میاد ,شاید ,گزاره ,میشه ,بعضی ,خودم افتخار
پله ها رو دو تا یکی نکنیم باشه ,میاد ,شاید ,گزاره ,میشه ,بعضی ,خودم افتخار
همینطوری بخندید

این جمله های پایینی، درسته خنده دار نیستن اما جان من یه خورده بخندید. این خنده های شما به من برمیگرده و من هم به همراه جمعی از دوستان به خنده های شما میخندیم و این خنده ها با هم جمع میشه و همه مون جمیعا به ف..(سه حرفی اولش ف، میشه فنا) بریم.(به سبک خندوانه)

***

یکی از راه های تمایزسازی، اینه که شگردهاتونو به دیگه ای نگید. خب عید هم تموم شد. میخوام یه شگرد آجیل برداشتن رو خدمتتون عرض کنم:

وقتی ی اومد واستون آجیل تعارف کرد، مستقیم به چ نگاه کنید، طوری که اونم برگرده به شما نگاه ه. وسترن وار همونطوری که دارین تو چشمای همدیگه نگاه میکنید، دستتونو ببرید سمت ظرف آجیل و با یه خنده ملیح و با دستانی پُر ایشونو بدرقه کنید.

البته بعضاً به دلیل محدودیت های فرهنگی نمیشه از این شگرد کار کشید. مثلا اگه شما دختر باشین و آورنده آجیل پسر باشن، با یه حس جوگیرانه پسرانه ایرانی، پسر پیش خودش فکر میکنه که دختره ازش خوشش اومده؛ فوقع ما وقع. حالا بیاید به این پسر اثبات ید که واللا منظوری نداشتم.

***

چرا فقط پسرا به فکر خوشبخت دختران؟ چرا دخترا به این فکر نیستن؟ تبعیض تی تا کی؟ 

***

با روندن پیکانمون، تازه معنای زندگی واقعی رو فهمیدم. فقط بخشی از کنترل ماشین دست توئه، بیشترشو خود ماشین تعیین میکنه.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : همینطوری بخندید - خنده ,آجیل
همینطوری بخندید خنده ,آجیل
میل مبهم هوس
ژانر عاشقانه یکی از ژانرای مورد علاقه منه.
تو این ژانر قبلا از bitter moon فوق العاده خوشم اومد.
دیروز هم با دیدن  that obscure object of desire لوئیس بونوئل، هیجان زده شدم. به نظرم ارزششو داره نگاه کنین.
همچنین از سایت راتن تومیتوز 100% هم گرفته. پس علاوه بر من(مخاطب عام)، منتقد(مخاطب خاص) هم ازش خوشش اومده. 
***
وقتی از ی خوشت میاد و بعدش میفهمی که تو راتن تومیتوز هم امتیاز بالایی گرفته، خیلی خوشحال میشه آدم. چیزی که با all about eve هم واسم بود.
بعضی وقتا هم میشه از ی خوشم میاد و راتن تومیتوز خوشش نیومده. این موقع اس که سعی میکنم به خودم بگم گور بابای منتقدا. اما یه فکری از درون آدمو هی گیر میندازه که شاید واقعا چرت و پرتیه.
میخوام بگم که واقعا بعضی وقتا نظر منتقدا اصلا مهم نیست. از چیزی که لذت میبرم و یه چیزی یاد میگیرم واسه چی باید به خاطر حرف بقیه در موردش جبهه بگیرم؟
البته این نظر رو تو خیلی از حوزه های دیگه شاید نشه به این صراحت گفت.
بعضی چیزا رو باید طبق نظر متخصصای اون زمینه جلو برد. 
عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : میل مبهم هوس - ,بعضی ,چیزی ,تومیتوز ,راتن ,راتن تومیتوز ,بعضی وقتا
میل مبهم هوس ,بعضی ,چیزی ,تومیتوز ,راتن ,راتن تومیتوز ,بعضی وقتا
معیار داشتن قبل از انتخاب

"پاسکال میگه زمانی ما حقیقتا خوشحالیم که در مورد خوشبختی خیال بافی میکنیم"

"زندگی با خواسته هاتون شما رو خشنود نمیکنه، انسان کامل انسانی است که در تلاش با تفکرات و ایده ال هاش زندگی کنه"

اینا یه قسمتایی از همون مونولوگ توی "زندگی دیوید گیل" هستش.

غیر از اون معنی مستقیمی که ازش میشه فهمید، من پیش خودم فک میکنم منظور دیگش اینه که اگه قبلا از انتخاب یه چیز، معیارهاتو درست بررسی نکنی، ممکنه بعد انتخاب معیارهاتو به خاطر اون انتخاب تغییر بدی.(نمیدونم اینو از کجاش درآوردم)

مثلا شاید ی که تو رابطه ی ازدواج یا کلا روابط عشق و عاشقی، قبل انتخاب معیارها، عاشق یه فرد بشه، اگه احساس بهش غلبه ه ممکنه پیش خودش بگه واسه رابطه، معیارهایی داشته و کل معیارهاشو به نفع اون فرد تغییر میده. این جور آدما بعد یه مدت میفهمن چه اشتباه لذیذ و قشنگی انجام دادن. البته بیشترشون ممکنه به پایان خوبی نرسه.

یه مثال دیگش شاید تو انتخاب رشته بعضی از ماها اتفاق افتاده باشه. طرف همینطوری شانسی یه سری کدمحل ها رو میزنه. خوب حالا یه جایی قبول میشه. نکتش اینجاس که وقتی کارنامه سبز میاد(همون کارنامه ای که تو مهر یا آبان میاد و فرد میتونه به کدمحل های دیگه ای که قبول شده، بره) طرف پیش خودش فک میکنه همین انتخاب تصادفی، بهترین انتخاب ممکنش بوده. فقط بعد یه ماه از خوندن اون رشته فک میکنه تطابق بیشتری با اون رشته داره. و تنها بعد چهارسال میفهمه چه رشته چرتی انتخاب کرده بوده.

مثالای دیگه ای هم میشه زد. انتخاب کار، انتخاب سبک زندگی، انتخاب ...

به قول قدیمی ترها، "هرچه پیش آید، خوش آید". هر چیزی که قسمت ما شده رو با درصد بیشتری از اهمیت داشتن میبینیم.

***

اگه قبل از تصمیم گرفتن، معیاری نداشته باشی، شاید اصلا تصمیمت اشتباه نباشه و بسیار درست هم باشه. اما به نظرم معیارداشتن قبل انتخاب ، خیلی احساس بهتری بده، حتی اگه تصمیم اشتباهی باشه.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : معیار داشتن قبل از انتخاب - رشته ,باشه ,شاید ,ممکنه ,میشه ,زندگی ,انتخاب
معیار داشتن قبل از انتخاب رشته ,باشه ,شاید ,ممکنه ,میشه ,زندگی ,انتخاب
بی خیالی 3

این بحث شاید هیچ اهمیتی واسه شما نداشته باشه. واسه خودم مینویسم. مثل همه پستای دیگه.

***

مثل اینکه واژه بی خیالی از هر واژه دیگه ای بهتر دیده میشه. از مقایسه تعداد بازدیدها این حرفو میزنم. دلیلشو نمیدونم اما شاید چون نداریمش، دنبالشیم.

***

اولا بگم که تو جواب فاطمه تو کامنتا همینطوری یه اصطلاحی نوشتم، خودمم ازش خوشم اومد: "بی خیالی مدیریت شده"

دومین چیز هم اینو بگم که هلما به یه نکته ظریفی اشاره کرد که خودم میدونستم پس احتمالا هر دیگه ای هم میدونسته دیگه. اینکه "نوشتن راجع به بی خیالی، اینو میرسونه که راجع بهش بی خیال نیستی" و شاید همین چیزی باشه که من به خاطرش یه پسوند "مدیریت شده" بعدش میارم. 

***

این چیزی که اینجا میگم چیزیه که سعی میکنم خودمو بهش نزدیک کنم:

یه منظورم از بی خیالی، اینه که آدمیزاد ممکنه اشتباه کنه. اما نباید به خاطر این اشتباه به خودش سخت بگیره. 

بعضیا ممکنه به خاطر یه اشتباه استرس بگیرن و ناراحت بشن و ... . اما به نظرم همه این احساس های بعد از اشتباه، بعد یه مدت رنگ میبازن و دقیقا همون احساسا باعث میشه آدمیزاد نتونه بعد یه اشتباه به خوبی راجع به اون کار غلط فکر کنه و به خاطر همون ممکنه دوباره همون کار اشتباه یا شبیهش رو دوباره انجام بده.

به خاطر همین فک میکنم که استرس گرفتن و ناراحت شدن بعد از یه کار اشتباه، خودش کار اشتباه تریه. اینه که سعی میکنم یه خورده بیخیال تر باشم.

***

یه منظور دیگه ام از بی خیالی اینه که ما آدما واقعا جاهلیم. به نظرم واقعا تو تشخیص این که یه کاری اشتباه بوده یا نه، دچار اشتباه میشیم.

الان فک میکنیم فلان کارمون اشتباه بوده اما بعد پنج سال میفهمیم که کار خوبی بوده و شاید پنج سال بعد تر از اون باز دوباره فک کنیم که اشتباه بوده.

به خاطر همین یه خورده به کارهامون با تواضع بیشتری نگاه کنیم. به نظرم ما تو تشخیص کار خوب و بد زیاد صلاحیت نداریم. پس واسه چی خودمونو بابتشون اذیت کنیم؟

(البته بعضیاشون به حدی اشتباهن که هیچ ابهامی توش نیست. مثلا این واسه چی 8 سال رئیس جمهور ما بود؟ البته من از سیاست چیزی نمیدونم. فقط خوشم نمیاد ازش. وگرنه نمیدونم کارای خوبی کرده یا نه.)

***

همه این حرفا درست(حداقل واسه خود من)

یه سوالی که واسه من پیش میاد و میدونم که برای خیلی افراد دیگه هم هست، اینه که من تو به کدوم سمت باید بدوم؟ تو کدوم رشته باید درس بخونم؟ در جهت چه مهارتی، خودمو قوی م؟ اصلا چه غلطی م؟

و سوالی که بعدش هست، اینه که اگه تو فلان جهت دویدم و اون راه، راه من نبود، اون موقع چی کار باید م؟

تو کل عمرم اگه قرار باشه به یه جمله رو عمل کنم، میخوام این جمله باشه: "تو چیزی را که میدانی عمل کن تا خدا دانش آن چیزی را که نمیدانی به تو بیاموزد."

اما متاسفانه فک میکنم دقیقا جمله ایه که بهش عمل نمیکنم.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : بی خیالی 3 - اشتباه ,واسه ,اینه ,خاطر ,چیزی ,شاید ,اشتباه بوده ,هست، اینه ,خاطر همین
بی خیالی 3 اشتباه ,واسه ,اینه ,خاطر ,چیزی ,شاید ,اشتباه بوده ,هست، اینه ,خاطر همین
چپیش

آسمون شهرمون به حدی آبیه که خطر غرق شدن وجود داره. 

لطفا موارد ایمنی را لحاظ نمایید.

***

آب و هوای اطراف ما به حدی خوبه که اینکه اینجا باشی و نخوای یه سری به روستا و اینا بزنی، جزو محالات ذاتی محسوب میشه؛ یه چیزی تو مایه های جا دنیا تو یه تخم مرغ.

دیروز یه سری به روستای یلقون آغاج(ترجمه اش شاید "درخت خسته" باشه) زدم. حدود 10 کیلومتری با شهرمون فاصله داره.

یه خورده که از جاده فاصله گرفتم، یه گله خیلی تر و تمیز با یه چوپون مشتی دیدم.

اولین فکری که بعد دیدن بزغاله هایی که به معنای واقعی کلمه "حال می " ، این بود که کاش منم بزغاله بودم. منظورم اینه که بزغاله ای باشم که گذر زمان هم منو تبدیل به بز نکنه. وگرنه به قول بچه ها گفتنی، همه ما اولِش یه " ما"ی خوشگل بودیم و با بزرگ تر شدن، ذات "بادمجونی"ـه زاغارتمون رو شد.

نزدیک تر رفتم و یه حال و احوالی هم با چوپون کردیم. یه خورده راجع به اینکه مسئولین دمند! به روستاها نمیرسن، حرف زدیم و گله کردیم.

من خیلی خیلی تو چیزای جامعه شناسی و کلا چیزای بزرگ تر از خودم بی شعورم، اما خوب با چیزایی که شنیدم به نظرم بهترین راه برای پیشرفت بهبود دادن از کوچکترین نقطه هاس. اول خودت، بعد یه روستا، بعد شهر و بعد کلان شهرا. جامعه ای که روستاهاش مهاجرت منفی داشته باشن، به درد هیچ چیزی نمیخوره.

این چرت و پرتا که مهم نیست. فقط نوشتم تا بگم روستا واسم خیلی مهمه.

یه ع میزارم. نگاه کنید و لذت ببرید از سه چهارتا زوج بز-بزغاله(یا همونطور که خودمون میگیم "گچی-چپیش").

میتونید کلیک کنید تا تو اندازه واقعیش ببینید. 

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : چپیش - بزغاله ,خیلی
چپیش بزغاله ,خیلی
زندگی دیوید گیل

ب یه خیلی عالی دیدم. the life of david gale 2003 و کارگردانش هم alan parker.

شاید اگه این رو یه وقت دیگه میدیدم اصلا حال نمیداد اما احساس میکنم با حال و هوای این روزای من خیلی سازگار بود.

یه قسمت از که توش شخصیت اول (دیوید گیل) که یه ه، واسه دانشجوها حرف میزنه، واسم خیلی لذت بخش بود. شاید شما هم از این مونولوگ لذت ببرین.

***

زود باش فکر کن

میخوام برگردی به اون زمان و اون

افکار وبه من بگی و به ما بگی...

در مورد چه چیزی خیال پردازی میکردی؟

صلح جهانی؟

البته فکر میکنم

ایا برای شهرت جهانی خیال میپرورانی؟

ایا برای بردن جایزه پلیتزر خیال میپرورانید؟

یا در مورد جایزه صلح نوبل؟

- جایزه موسیقی شبکه ام تی وی؟

ایا در ذهن خیال ملاقات با یک نابغه

را میپرورانید نابغه ای که میتونه یک دیوانه ای واقعی باشه

یک ادم بد ...

- و ایا حاضرید در نقطه ای مرطوب بخو د؟

شما با عقاید لاکان اشنایید

که میگه خیالات و اوهام باید غیر واقعی باشند ...

چرا که در لحظه ای، ثانیه ای انچه

را که میخواستید به دست اوردید ...

و بیشتر از اون نمیتونید بخواید

برای اینکه به زیستن ادامه بدید ...

امیال باید خواهان اه ی باشند

که همواره حضور ندارند

در واقع شما خود ان چیز رو

نمیخواهید تصورش رو میخواهید

- در نتیجه امیال تصورات عجیب و غریب را حمایت میکنن

و این همون چیزیه که پاسکال میگه زمانی

ما حقیقتا خوشحالیم که

در مورد خوشبختی خیال بافی میکنیم

- این امروز رسیده

- ...و چرا نگیم

نفس شکار شیرین تر از کشتنه

و مراقب باشین چه ارزویی دارین

...نه از این رو که به دست بیارینش

بلکه از این رو که ممکنه یک بار

به دست بیارینش

پس عقیده لاکان اینه

زندگی با خواسته هاتون شما رو خشنود نمیکنه

انسان کامل انسانی است که

...در تلاش با تفکرات و ایده ال هاش زندگی کنه

و اینکه زندگیتون رو با موفقیتهای

...به دست اومده ارزی نکنید

بلکه لحظات کوتاهی از

...راستی، عطوفت

عقلانیت و حتی قربانی فردی را

ارزی کنید

چرا که در پایان تنها راهی که میتونیم

...زندگیمون رو باهاش ارزی کنیم

ارزش گذاشتن به زندگی دیگرانه

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : زندگی دیوید گیل - ,خیال ,زندگی ,ارزی ,جایزه ,خیلی
زندگی دیوید گیل ,خیال ,زندگی ,ارزی ,جایزه ,خیلی
گره ای که باز شد

یکی از بدترین اشتباهاتی که تو زندگیم مرتکب شدم، ایجاد رابطه بود.

فقط واسه خودم مینویسم:

، رشته تحصیلی یا هر چیز دیگه ای که فقط با یه تلاش خشک و خالی میشه بهش رسید، ایجاد شعور نمیکنه.

پزشکی ایجاد شعور نمیکنه. ی برق یا هر رشته ی دیگه ای هم که تاپ به نظر بیاد هم همینطور.

هم ایجاد شعور نمیکنه. چه شریف باشه چه خواجه چه هر پزشکی یا غی زشکی دیگه ای.

به نظرم شعور یه چیز ذاتیه.

امکان ارتقاش هم به ندرت پیش میاد. شاید در طول زمان بهتر بشه اما به احتمال قوی، شخص تغییر چندانی نخواهد کرد.

***

از مدیون بودن میترسم که خوشبختانه در این مورد حل شد.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : گره ای که باز شد - ایجاد ,شعور ,نمیکنه ,شعور نمیکنه ,ایجاد شعور
گره ای که باز شد ایجاد ,شعور ,نمیکنه ,شعور نمیکنه ,ایجاد شعور
بی خیالی 2

تقریباً سه چهار ماه پیش بود که برگه اعزام به سربازی رو گرفتم. تاریخ اعزامم 1 تیره.

تقریباً برای بقیه این فاصله زمانی، زمان زیادی محسوب میشه.

وقتی به برخی از دوستان میگفتم که تاریخ اعزامم تیر ماهه، بعضیاشون میگفتن:"اووووووَه! حالا تو این مدت میخوای چیکار کنی؟"

دوستان این سؤالو میپرسیدن اما در‌واقع چیزی که پَسِ ذهنشون بود این بود که «زندگیتو فعلاً نگه داشتی واسه چی؟» احتمالاً این دوستان این زمان رو جزو زمانِ مرده ی من در نظر میگیرن.

وقتی به یکیشون اینطوری جواب دادم که «خوب، زندگی همینه. اگه این زمان رو منتظر نمیموندم، چه کار دیگه ای می که بازدهیش از این بیشتر بود؟» جواب داد «راست میگیا»

نکته جالب قضیه اینجاست که یکی از همین دوستانی که این سوالو از من پرسید، سه سال پشت کنکور مونده بود. آ شم رتبه بدی آورد.

میدونید، بعضی آدما تصور خیلی زشتی از زندگی دارن. فک میکنن تو یه توالی بدون هیچ انتظاری باید هر گام از زندگی رو پشت سر گذاشت.

اول اینکه درس بخونی، بعدش بدون معطلی بری سربازی یا مثلاً کار کنی، بعد یه مدت ازدواج کنی و بعدش هم احتمالاً بمیری.

بعضی آدما برای خودشون دو جور زمان دارن: "زمانِ مرده" و "زمان درست استفاده شده»

بعضیاشون اگه خ نکرده، دو ساعت از برنامه‌ریزی شون عقب بیفتن، یه جور افسردگی میاد سراغشون."وای! امروز دو ساعتم به بط گذشت."

بعضی آدما از انتظار کشیدن متنفرن. بعضیاشون فک میکنن زمانی که واسه کنکور میخونن، خیلی مفیدتر از زمانیه که واسه سربازی انتظاری میکشن، حتی اگه اولی سه سال باشه و دومی شش ماه.

اگه به هر دلیلی هم واسه چیزی منتظر بمونه، با هزار و یک راه سعی میکنه خودشو از کار نندازه. بعضیا اینطورین که اگه منتظر ی بمونن و طرف دیر بیاد، پیش خودش میگه «خوبه راجع به فلان چیز فکر کنم». یه جورایی احساس میکنه که حداقل اون زمان رو از دست نمیده.

من خودم سعی میکنم چیزی به اسم تفاوت «زمان مرده» و «زمان درست استفاده شده» نداشته باشم. همه اینا جزو زندگیه.

***

یه مستندی بود راجع به دینانی که اسمش یادم نیست. تو تیکه آ مستند، دینانی یه حرفی از یکی از بزرگان دنیا میگه که فک میکنم تو همین موضوع باشه.

تو آ عمرش ازش میپرسن «چه آرزویی داری؟» جواب میده «ای کاش، بخشی از زمانمو که همینطوری تلف ، بابتش هیچ ناراحتی ای برام ایجاد نمیشد."

***

یه پست دیگه راجع به بی خیالی بود.

عنوان وبلاگ : دل نوشته هام
منبع :
برچسب ها : بی خیالی 2 - زمان ,واسه ,منتظر ,بعضی ,آدما ,راجع ,بعضی آدما , دینانی ,استفاده شده» ,درست استفاده ,تاریخ اعزامم
بی خیالی 2 زمان ,واسه ,منتظر ,بعضی ,آدما ,راجع ,بعضی آدما , دینانی ,استفاده شده» ,درست استفاده ,تاریخ اعزامم
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است وبلاگ یاس فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © weblogyas 2016-2017