نوشته بود ؛

 ( قدیم ها،

نه فقط من، 

بلکه همه بچه ها یه سوْال جدی ذهنشون رو حس مشغول میکرد؛

که مثلا مامان از کجا فهمیده من توی کوچه دعوام شده یا آب رو با پارچش خوردم یا شکلات خارجی ها رو پیدا ... و همشون رو خوردم.

میدونید، میگفتند کلاغه خبر آورده!

حالا که من هم بزرگ شدم، دارم میبینم چقدر کلاغ دور و برم دارم؛

کلاغ هایی که دوست ندارم حتی یکبار از آن ها استفاده کنم.

میدانید چرا؟! چون مادرم نباید میفهمید پولم رو توی خیابان گم کرد.

اما خب کلاغ است و کارش کلاغی؛

و این را نمیشود هیچ کاریش کرد.

پس مواظب کلاغ های دور و برمان باشیم و سعی کنیم زیاد بهشون توجه نکنیم، بهشون میدان ندیم.

اگه خودتون هم کلاغید که بدونید کلاغه هیچ موقع به خونه اش نمیرسه! )

اما من گاهی دوست دارم از همه چی براش بگم...

هرچیزی ک توی دلمه ، هر اتفاق خوشایند و ناخوشایندی . دلم میخواد همه ی اون چیزای مس ... ه ای که هیچ واکنشی بهشون نشون نمیده یا حتی میگه بی مزه بود هم بگم براش.

اخه اون تنها ... یِ که خیلی خوب منو میفهمه 

و خیلی خوب تر قانعم میکنه!

تنها ... یِ که باهاش تو هر موردی راحتِ راحتم.

جلوش،مهربونی میکنم ، بد خلقی میکنم ، ناز میکنم ، جیغ جیغ میکنم ، میزنم زیر گریه  و راحت خودِ خودِ خودمم !!!

دلم میخواد تو  زندگیم  به قول خودش کلاغی کنم!

نه واسه ی همه ... فقط برای اون ! 



پ.ن ؛قاررر قار