دیگه زمانش رسید. دیگه رفتی و من فقط تماشات ... . هیچ کاری از دستم بر نیومد و دیگه واقعا باید تنهای تنها بمونم و پنهون شدنت رو تو جاده ی زندگیم تماشا کنم و حداکثر دستی برات ت ... بدم و تو رفتی و من...

دیگه رفتی و من باید به نداشتنت عادت کنم و هر چند وقت یک بار خاطراتم رو گرد گیری کنم تا اون چهره ی مهربونت از یادم نره...

دیگه رفتی و باید به دلم بفهمونم که دیگه منتظر موندن و دلشوره داشتن تمومه...

رفتی و گذروندن لحظات ناب کنار تو بودن، شد حسرت شب و روزهام...

رفتی و من موندم و یه بغض مدام و یه دیوار که فقط به اندازه ی سایه ی من جا داره و من که تموم لحظات رو با آرزوی بغل ... تو گذروندم باید سایه ی خمیده م رو در آغوش بگیرم و بی خبر از تو سرد سرد گریه کنم...


نمیدونم رسم روزگار چجوریه. نمیدونم در آینده باز هم از کنار هم رد میشیم یا نه. نمیدونم باز هم اسم قشنگت تو دفتر خاطراتم میفته یا نه. و دردناک ترین قسمت این ماجرا این که اگر از کنار هم رد شدیم تو من رو میشناسی یا نه؟؟

ولی من هر چی از یادم بره ع ... اون نگاه آ ... ت تا دم مرگ تو چشامه...