دریای از دست رفته‌‌ ی یادها

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ دریای از دست رفته‌‌ ی یادها خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان دریای از دست رفته‌‌ ی یادها برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و وبلاگ یاس هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

" شبی رسید که در آرزوی صبح امید / هزار عمر دگر باید انتظار کشید "


" شبی رسید که در آرزوی صبح امید 
هزار عمر دگر باید انتظار کشید "

تورج پارسی

شانزدهم نوامبر دوهزار شانزده

هوا همچون زن از بیرون آمده لطیف است ! امروز هوا خوب بود ، یک درجه بالا صفر نشسته و مهر می ورزید ! یک ساعتی راه رفتم ، زنی از روبه رو می آمد با سیگاری که از ته دل می کشید ! بوی سیگار کلافه ام می کند ، نگاهش ... ، نگاهی که کلی معنا داشت ! دفاع از هوا بود ، از همان بچه های کود ... تانی بود که با معلمان از گشت روزانه شاد به کود ... تان بر می گشتند !

دیروز با خواهرم تلفنی گپ زدم ، از هوای بدتر از آلوده گفت و فروغ در چتر روم نالید از بی داد هوا و زمانه و...... زمانه ی این ستم طبقاتی !

دلم در دشتی می خواند ! دشتی و شور پناهگاه همه لحظه های من است ! همه ی ... ها و همه ی فریادهایم را در خود جا می دهد و من هم چنان می نالم :

" شبی رسید که در آرزوی صبح امید 
هزار عمر دگر باید انتظار کشید "

همین بیت قصه زندگی ماست ، قصه که نه ! تاریخ روزگاران است ! تاریخ فقر ، تاریخ درد ، تاریخ خفگی و تاریخ آرزوست ! آرزوهای برباد رفته ! تاریخ آرزوهای به سپیده نرسیده است ! تاریخ گریان این همه دیوارها و.....و....... و ...... و...... و " شب ظلمت جهان " !

سیاه و سپید

شبی رسید که در آرزوی صبح امید 
هزار عمر دگر باید انتظار کشید

سایه

شبی رسید که در آرزوی صبح امید 
هزار عمر دگر باید انتظار کشید 
در آسمان سحر ایستاده بود گمان 
سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید 
هزار سال ز من دور شدستاره ی صبح 
ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید 
دریغ جان فرورفتگان این دریا 
که رفت در سر سودای صید مروارید 
نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم 
صفای اشک تو باد ای ... اب گنج امید 
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد 
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه ... ید 
سیاه دستی آنساقی منافق بین 
که زهر ریخت به جام ... ان به جای نبید 
سزاست گر برود رود خون ز ی دوست 
که برق دشنه ی دشمن ندید و دست پلید 
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید 
کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند 
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید 
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است 
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید 
روان سیاه که ایینه دار خورشید است 
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید 

شعر عمیق و تاثیر گذار "سیاه و سپید" از ... سایه با صدای رسای ایشان سیاه و سپید شبی رسید که در آرزوی صبح امید هزار عمر دگر باید انتظار کشید در آستان سحر…
youtube.c
منبع :
برچسب ها : " شبی رسید که در آرزوی صبح امید / هزار عمر دگر باید انتظار کشید " - تاریخ ,رسید ,آرزوی ,سیاه ,کشید ,امید هزار ,باید انتظار ,انتظار کشید ,امید هزار ,ظلمت جهان
" شبی رسید که در آرزوی صبح امید / هزار عمر دگر باید انتظار کشید " تاریخ ,رسید ,آرزوی ,سیاه ,کشید ,امید هزار ,باید انتظار ,انتظار کشید ,امید هزار ,ظلمت جهان
هوا همچون زن از بیرون آمده لطیف است !


" شبی رسید که در آرزوی صبح امید 
هزار عمر دگر باید انتظار کشید "

تورج پارسی

شانزدهم نوامبر دوهزار شانزده

هوا همچون زن از بیرون آمده لطیف است ! امروز هوا خوب بود ، یک درجه بالا صفر نشسته و مهر می ورزید ! یک ساعتی راه رفتم ، زنی از روبه رو می آمد با سیگاری که از ته دل می کشید ! بوی سیگار کلافه ام می کند ، نگاهش ... ، نگاهی که کلی معنا داشت ! دفاع از هوا بود ، از همان بچه های کود ... تانی بود که با معلمان از گشت روزانه شاد به کود ... تان بر می گشتند !

دیروز با خواهرم تلفنی گپ زدم ، از هوای بدتر از آلوده گفت و فروغ در چتر روم نالید از بی داد هوا و زمانه و...... زمانه ی این همه ستم طبقاتی !

دلم در دشتی می خواند ! دشتی و شور پناهگاه همه لحظه های من است ! همه ی ... ها و همه ی فریادهایم را در خود جا می دهد و من هم چنان می نالم :

" شبی رسید که در آرزوی صبح امید 
هزار عمر دگر باید انتظار کشید "

همین بیت قصه زندگی ماست ، قصه که نه ! تاریخ روزگاران است ! تاریخ فقر ، تاریخ درد ، تاریخ خفگی و تاریخ آرزوست ! آرزوهای برباد رفته ! تاریخ آرزوهای به سپیده نرسیده است ! تاریخ گریان این همه دیوارها و.....و....... و ...... و...... و " شب ظلمت جهان " !

سیاه و سپید

شبی رسید که در آرزوی صبح امید 
هزار عمر دگر باید انتظار کشید

سایه

شبی رسید که در آرزوی صبح امید 
هزار عمر دگر باید انتظار کشید 
در آسمان سحر ایستاده بود گمان 
سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید 
هزار سال ز من دور شدستاره ی صبح 
ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید 
دریغ جان فرورفتگان این دریا 
که رفت در سر سودای صید مروارید 
نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم 
صفای اشک تو باد ای ... اب گنج امید 
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد 
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه ... ید 
سیاه دستی آنساقی منافق بین 
که زهر ریخت به جام ... ان به جای نبید 
سزاست گر برود رود خون ز ی دوست 
که برق دشنه ی دشمن ندید و دست پلید 
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید 
کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند 
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید 
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است 
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید 
روان سیاه که ایینه دار خورشید است 
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید 

منبع :
برچسب ها : هوا همچون زن از بیرون آمده لطیف است ! - تاریخ ,رسید ,امید هزار ,آرزوی ,سیاه ,کشید ,باید انتظار ,ظلمت جهان ,آمده لطیف ,بیرون آمده ,انتظار کشید
هوا همچون زن از بیرون آمده لطیف است ! تاریخ ,رسید ,امید هزار ,آرزوی ,سیاه ,کشید ,باید انتظار ,ظلمت جهان ,آمده لطیف ,بیرون آمده ,انتظار کشید
باغ شاهزاده ماهان کرمان


نشریه ا ومیست در ایستاگرام خود ع ... ی از باغ شاهزاده ماهان کرمان منتشر کرده و مناظر آن را حیرت انگیز خوانده است.
...
به گزاش خبرآنلاین، باغ شاهزاده یا باغ شازده یکی از باغ‌های تاریخی ایران محسوب می‌شود. این باغ در حدود ۲ کیلومتری شهر ماهان و حوالی شهر کرمان و در دامنه کوه‌های تیگران واقع شده و مربوط به اوا ... دوره قاجاریه می‌باشد. فواره‌های آن چشم هر بیننده‌ای را نوازش می‌دهد.
این فواره‌ها که در طول باغ قرار دارند زیباترین فواره باغ‌های ایرانی هستند. زیرا سایر باغ‌های ایرانی کمتر فواره داشته‌اند و یا اگر داشته‌اند به این زیبایی نبوده‌اند. فواره‌های زیبای باغ شاهزاده بر اساس اختلاف ارتفاع و نه هیچ نیروی دیگری فعال هستند.

heshmat mirzaee's p ... o.
heshmat mirzaee's p ... o.
heshmat mirzaee's p ... o.
منبع :
برچسب ها : باغ شاهزاده ماهان کرمان - شاهزاده ,باغ‌های ,ماهان ,کرمان ,باغ‌های ایرانی ,ماهان کرمان ,شاهزاده ماهان ,شاهزاده ماهان کرمان
باغ شاهزاده ماهان کرمان شاهزاده ,باغ‌های ,ماهان ,کرمان ,باغ‌های ایرانی ,ماهان کرمان ,شاهزاده ماهان ,شاهزاده ماهان کرمان
بخشی از داستان " مادرش را باد برد "


بخشی از داستان " مادرش را باد برد "

تورج پارسی

از نوامبر دوهزار یک تا چهارم جون دوهزار دو
اپسالا سوید

چادرما بالای دشتی که مثل رخت دخترای ایل مثل گلیم و گبه زیبا و رنگارنگ بود ، روی تپه ای ب ... ا شده بود . دشت زیر پای مانفس می کشید ، ماصدای نفس کشیدن دشت را می شنیدیم . البته بعضی اوقاتم نفس نمی کشید ، یک جوری نفسش ومی بست ، آنوقت می فهمیدیم که غریبه ای پیاده یا سواره دارد به چادرها نزدیک می شود ، دشت برخلاف سگها نفسش رامی بست ، وقتی که مطمئن می شد دوباره نفس می کشید ، نفس دشت ، نفس ما بود . ما با دشت زندگی می کردیم با دشت نفس می کشیدیم ، دشتم همین طوربا ما بزرگ می شد ، با ما تنها نبود . صبحها که از خواب پا می شدیم ، بوی شیر ، بوی گله ، بوی کره ، بوی سبزه تو هوا پیچده بود . دشت اول صبحی به ما لبخند می زد به همه مهرش را با رنگ ها ی دل نشین نشان می داد ....

ــ آقای ... به حرفام گوش می کنید ؟
ــ بله ، بله ، از دشت می گفتید ، آنموقع شما چند س ... ان بود ؟
گیو به نقطه ای خیره می شود ، اشک از چشمش سرازیر می شود ، سکوت ادامه پیدا می کند با گریه می گوید :

ــ من اون هنگام ، من .... اوهنگام .... پنج سالم بود ، من بچه ی پنج ساله ی دشت و ماهور بودم ، سوار اسب می شدم ، راحت اسب و می بردم ، اولش گریه می ... و می ترسیدم ، اما اسب مهربون بود ، اسب مثل دشت بود ، اسب بوی مادرم می داد یک مادیان نیله بود ، خوب درست یادم میاد ، نیله بود . خواهرم رودابه شش سالش بود او تاخت می راند ، اما من نه ، هنوز می ترسیدم ، رودابه نه ، رودابه نمی ترسید . شما سوار اسب شدید آقای ... ؟
ــ بله ، بله ، منم سوار شدم .
اشکش را پاک می کند و با لبخندی محزون اما خوشنود ادامه می دهد :

... تابستان دورچادرها می نشستند چاهی می خوردند قلیون می کشیدند و آن کتاب رااز لای پارچه سپید در می آوردند و می خواندند ، شبهایی که آن کتاب را می خواندند ، ما ... ت می نشستیم . شب ها ی مهت ، دشت رنگین دستش و زیر سرش می گذاشت ودشت آبی آسمون را نگاه می کرد ، ماه مثل یه اسب سوار ایلی از اینور می راند به اونور تا اسبش عرق کند .

آقای ... شما ... مهتاب تو دشت بودید ؟ اصلا ... دشت و می شناسید ؟
ـ بله ، بله بودم ، می شناسم 
ــ پس می شناسید ، بودید ، حتما هم می دونید که شب دشت با شب شهر فرق می کنه ، خیلی هم فرق می کنه ، شهر نمی تونه با شب ، خوب یکی بشه ، اما دشت همه ی دامنشو زیر پای شب پهن می کنه ، باهاش آشنای قدیمیه ، یه جوری باهم اخت دارند ، یه جوری باهم گپ می زنند ، میون روز و شب دشت هم یه جوری پیوند هست ، یه جوری همدیگرو قبول دارن . 
درمانجو سکوت می کند ، چشمانش را می بندد ، از لای چشمان بسته اش اشک جاری می شود آخی می گوید و جمله ای را با غمی سنگین تکرار می کند : آتش و باد ، جگر شب را سوزاندند ، صدای گریه ی دشت بلند شد .آتش و باد ، گریه ی دشت ، تنها گریه نیست ، فریاد است .
........................
......................
..................

no automatic alt text available.
منبع :
برچسب ها : بخشی از داستان " مادرش را باد برد " - سوار ,رودابه , ... ,آقای ,کشید ,آقای ... ,جوری باهم ,داستان مادرش
بخشی از داستان " مادرش را باد برد " سوار ,رودابه , ... ,آقای ,کشید ,آقای ... ,جوری باهم ,داستان مادرش
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است وبلاگ یاس فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © weblogyas 2016-2017