وقتی از چیزی ناراحت باشم و اون را بنویسم،یکم از ناراحتیم کاسته میشه و کمی به ارامش میرسم به این خاطر تصمیم گرفتم مطالبی که ذهنما به خودش مشغول کرده را جایی بنویسم ولی دوس نداشتم مامان پیداشون ... ه و بخوندشون چون قبلا تو دفتری مینوشتم و مامان یواشکی میرفت سراغشون به همین خاطر تصمیم گرفتم اینجا بنویسم.


اولین فرزند خانواده بودم و تا 9سال هم تنها بودم و خواهر و برادری نداشتم

خودم فکر میکنم که همه مشکلاتی که الان دارم به همون دوران برمیگرده. مادرم خیلی به من توجه داشت و خیلی مراقب من بود همه کارهای من را انجام میداد حتی بند کفش های من را هم میبست، خلاصه من هرکاری را می خواستم انجام بدم مامانم داوطلبانه و با ذوق وشوقی خاص برام انجام میداد. میرفتیم لباس ب ... یم مامانم که سلیقه خوبی داشت اصلا به حرف من توجه نمی کرد و این حق را برای من قائل نبود که خودم تصمیم بگیرم چی ب ... م .همین کارای مامان باعث شد ذهن من رشدی نداشته باشه و قدرت تصمیم گیری پایینی داشته باشم وهمین الان هم نمیتونم بدون کمک ... ی برم لباس ب ... م .بنظر خودم تمام اون کمکای مامان بیشتر ظلم بوده در حق من.

مادر من بجای اینکه من را به مهد کودک بفرسته تا اجتماعی تر بار بیام و یچیزی یاد بگیرم ،من را از ترس اینکه یموقع تو مهدکودک مریض بشم یا موقع برام مشکلی پیش نیاد پیش خودش نگه داشت.

نه ما را کلاسی فرستاد نه خودش چیزی یادم میداد ،فقط به فکر این بود که یموقع لکی رو لباسم نباشه یا دست و صورتم کثیف نشده باشه، فقط این افکار را داشت و ما را ترگل و ورگل میبرد این جا و اونجا.

وقتی هم که مدرسه رفتم خیلی یاد گیری برام سخت بود چون هیچ ذهنیتی نداشتم و یه ترس و استرس وحشتناکی داشتم از مدرسه.

تاکلاس سوم تک فرزند بودم و مامان سعی میکرد خیلی بهم برسه و تو درسا بهم کمک کنه ولی روشهای هم که کمکم میکرد غلط بودن، بعد هم که خواهرم به دنیا اومد شرایط برای من سخت تر شد چون مامان باید به کارای اون رسیدگی میکرد و من را به امان خدا رها کرد.

من دوران تحصیلیم را با استرس و ترس گذروندم و چون بلد نبودم برنامه ریزی داشته باشم و همش منتظر بودم که ... ی کارهام راانجام بده دوران موفقی نداشتم.


این ها را گفتم که اگه گذر خانمی خورد به  وبلاگ من تجربه ای بشه براش که با فرزند خودش اینجور رفتار نکنه