برگ_سبز

 ای کاش

10 آذر ماه همان سال وارد شدم. نیروها را برای خدمت به اماکن مختلف اعزام ... د. در این قرعه نام من میان گردان‌های ، به گردان 9 افتاد.

یک روز ساعت 2 بامداد در حال نگهبانی بودم که «آیت‌الله اردبیلی» به سمتم آمدند و پس از احوال پرسی، جویای فعالیت‌هایم شدند

من هم خودم را معرفی ... که ایشان گفتند «کار شما بسیار با ارزش است». سپس از من خواستند تا استراحت کنم و ایشان جای من نگهبانی بدهند.

من به این امر راضی نشدم به همین جهت ایشان دقایقی در پست نگهبانی ایستادند و با ح ... ی افسرده گفتند:

«ای کاش من هم می‌توانستم پاسدار کیان ... ی باشم.»

tebyan