بعضی وقت ها مثل یه بچه ی سه ساله می شم کز می کنم یه گوشه ای و دستم تیر می کشه تا قلبم، قلبم قلبم قلبم.... و بی حس می شم یه بی حسیِ مطلقِ که جای اشک ریختن ، ناخون جویدن و راه رفتن فقط حرف میاد توکِ زبونم و هی قورت می دمشون ولی باز تا پشتِ لب و دندونم بالا میان.... بالا میان اینجا که جز اینجا هیچ جایی نیست... جایی نیست که بگم همین وقت ها، همین شب ها صبح شدن خیلی هم زیاد صبح شدن...چه اون شش ماهی که گذشت چه امشبی که برگشت...می گم برگشت...مثلِ تف سربالا مثلِ چک بی محل مثل هر چی که نمی دونم چیه...سه ماهِ می گم اون شش ماهه تموم شده ولی تموم نشد و نمیشه و من باز بعضی وقت ها مثل یه بچه ی سه ساله می شم کز می کنم یه گوشه و دستم تیر می کشه تا قلبم قلبم قلبم قلبم ....مثلِ امشب زیر ناله های یا حسین گفتنت وسطِ درد و منی که کز می کنم و حرف هامو...شش ماهه ...مثل امشب که خدا خدا گفتنات فقط به گوش من می رسه و باز مثل یه بچه ی سه ساله....
 به خدا تهِ ظلمه تو نباشی.... واسه من نباشی

پ.ن: مجبور نیستی بنویسی چی شده!! مجبور نیستی مزه بریزی مجبور نیستی کامنت بزاری!